این خاطرات را نمی‌توانم فراموش کنم

روایت اول

من متاسفانه همسرم وقتی که عصبانی می‌شود گاهی اوقات چهره‌ای از خود نشان می‌دهد که من اصلا این آدم را نمی‌شناسم. کاملا شخص دیگری می‌شود. دیو درونش هویدا می‌شود. و وقتی این حالت بهش دست می‌دهد بعدش خودش انکار می‌کند و می‌گوید من اصلا نفهمیدم. می‌گوید من را نباید به این درجه برسانید. پشیمان می‌شود. ولی متاسفانه این خاطرات را نمی‌توانم فراموش کنم. مثلا یکبار که از مسافرت برمی‌گشتیم سر یک مساله‌ای بحث کردم. بعد آنقدر در ماشین مرا کتم زد که تنها کاری که کردم آن قدر بوق زدم تا دیگران مرا نجات دهند.

روایت دوم

شخصی را می‌شناسم که به تازگی ازدواج کرده است. همسرش جلو چشمانش خانمی را به منزل می‌آورد و این زن بی‌گناه نمی‌تواند ثابت کند که او با کس دیگری در ارتباط است چون همه جا آن زن را نامزد دوست خود معرفی می‌کند. بعد از شش ماه درگیری و کتک خوردن از شوهر خود، کارشان به جدایی می‌کشد. همسرش طلاقش نمی‌داد و به مسافرت می‌رفت و خانم‌های زیادی را به خانه‌اش می‌آورد. آن دختر بی‌گناه مجبور شد مهریه خود را ببخشد تا بتواند از همسرش جدا شود. قبل از طلاق همسر او تمام دارایی‌اش را به نام خانواده‌اش کرده بود تا از زیر بار مهریه فرار کند.

 

روایت سوم

دختری در هنگام عقد، پدرش از خانواده داماد خواست تا در عقدنامه در قسمت شروط بنویسند که با درس خواندن و کار کردن دخترشان مخالفت نشود. اما داماد زیر گوش عروس خانم گفت چه شرطی ما که شرط نداشتیم. عروس هم به آقای عاقد گفت ما شرط نداریم. بعد از عقد و عروسی هم با درس خواندن و کار کردن عروس خانم، آقای داماد مخالفت کرد و گفت باید بچه دار شوی. آن دختر هم آمادگی مادر شدن نداشت. بعد هم فهمید همسرش به او خیانت می کند. الان هم درگیر طلاق است و نمی تواند مهریه خود را بگیرد و مجبور است ببخشد و با افسردگی نزد خانواده خود برگردد.

 

روایت چهارم

زنی هستم که در سن ۱۵ سالگی به اجبار نامادری خود با مردی افغان ازدواج کردم. همسرم اعتیاد شدید به مواد مخدر (شیشه) دارد و مخارج من و ۳ فرزندم را فراهم نمی‌کند. زمانی که شیشه می‌کشد دچار توهم شده و کودکانم را به باد کتک می‌گیرد. فکر می‌کند من با فرد دیگری رابطه دارم و تا زمانی که کودکانم اقرار نکنند دست از شکنجه سه فرزند پسرم برنمی‌دارد. یکی از کودکان به خاطر ترس و استرس شدید دچار بیماری برص (پیسی) شده، و پسر دیگرم را که تنها ۱۳ سال دارد برای کار به بیرون می‌فرستد. در همین چند وقت اخیر در یک گل‌فروشی مشغول به کار بود که توسط کارفرما مورد تجاوز قرار می‌گیرد و مجبور به تغییر محل کار او شدیم. تنها زمانی که همسرم در زندان بود کودکانم امنیت جانی داشتند و در آن مدت توانستم شکایت کرده و او را رد مرز کردند. نمی‌دانم چطور هزینه‌هایم را تامین کنم. مشکل شدید جسمی دارم (دیسک کمر).

روایت از زن ایرانی ازدواج کرده با مهاجر افغانستانی

روایت پنجم

همسرم اعتیاد شدید به مواد مخدر دارد و مخارج خانه را تامین نمی‌کند و با زنان روسپی رابطه برقرار می‌کند. او چهار فرزند از من و چهار فرزند از یک زن دیگر دارد. هیچ خبری از زن دیگرش در دست نیست. او کودکانم را به زور برای کار به بیرون می‌فرستد و بسیار بی‌مسئولیت است. متاسفانه متوجه شدم که دوباره باردار هستم. اما چون همسرم کودکانم را نمی‌‌خواهد مرا به باد کتک می‌گیرد. بارها کودکانم را به باد کتک گرفته، آن‌ها امنیت جانی ندارند. مخارج خانه را نمی‌توانم تامین کنم و هیچکدام از فرزندانم به مدرسه نمی‌روند. با توجه به اینکه در زمان بارداری مرا کتک می‌زند می‌ترسم فرزندم عقب مانده به دنیا بیاید. چند سالی می‌شود که از افغانستان مهاجرت کردیم نمی‌دانم چطور و به چه شکل درخواست کمک کنم.

روایت از مهاجر افغانستانی

 

روایت ششم

خانواده‌ای را می‌شناسم که کودک خود را شکنجه می‌کنند و آثار سوختگی روی دست و بدن نوزاد به چشم می‌خورد. مادر شکنجه‌گر سن بسیار پایینی دارد و مشخص است که خود قربانی است و با انواع مشکلات روانی و روحی دست و پنجه نرم می‌کند و تعادل روانی ندارد. مادر کودک خود در سنین بسیار پایین ازدواج کرده است و هیچ درکی از رابطه‌ی مادر و فرزندی ندارد.

روایت از مهاجر افغانستانی

روایت هفتم (خشونت در محیط کار)

دختر جوانی را می شناسم که از هیچ حمایت مالی و روانی بهره مند نیست و مجبور است در یک مغازه کار کند. کارفرما با اغفال این دختر بسیار جوان توانست با او رابطه برقرار کند. سن صاحب کار بسیار بالاتر از سن دختر است و جای فرزند دخترش می باشد. به تازگی به او پیشنهاد داده تا با سایر دوستان این آقا ارتباط داشته باشد و این دختر را به فحشا بکشاند و اهداف دیگرش از پیشنهاد این روابط مشخص نیست.

روایت هشتم

دختری را می‌شناسم که در یک خانواده بسیار سنتی رشد کرده و در سن ۳۴ سالگی از استقلال مالی برخوردار نیست و نمی‌تواند به تنهایی برای خود تصمیم بگیرد. تابوی باکرگی باعث شده تا به حال با هیچ پسری ارتباط برقرار نکند. و هر از چندگاهی دچار  افسردگی شدید می‌شود.

روایت نهم

پسری هستم از کرج.

خانمی را سراغ دارم که همسرش بسیار فحاش و بددهن است و در دعوا و بحث، خانواده همسرش را به فحش می‌کشد.

خانمی را می‌شناسم که همسرش خود زن و خانواده‌ی او را تهدید می‌کند به آسیب رساندن و …

خانمی تعریف می‌کرد با وجود داشتن ۳ فرزند ولی هر بار در هنگام [رابطه] زماشویی در واقع مورد تجاوز جنسی قرار می‌گیرد.

خانمی را می‌شناسم که همسرش اجازه رفت و آمد حتی با پدر و مادر را به همسرش نمی‌دهد فقط در مناسبت‌های خاص آن هم خودش باید حضور داشته باشد و اجازه ارتباط با دوستان و فامیل را ندارد.

روایت‌های رسیده از کرج به کانال کارزار   ‌https://t.me/pdvcir


👈🏽 شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

دخترم انگیزه و هدف من برای پاکی است

سارینا کنار در نشسته بود. داشت خوابش می‌برد که پدرش داخل آمد و گفت مادرت کجاست. صدایش آنقدر بلند بود که تنم لرزید. یک‌دفعه سارینا دوید و پشت من قایم شد. مامان چرا من انقدر بدبختم؟ چرا مادر؟ الهی قربونت برم. چرا بابا تو رو می‌زنه؟ من با تعجب فقط به چشمان نگرانش نگاه می‌کردم. حس بدی داشت. درکش کردم. انتظار داشت برایش توضیح دهم. او فقط ۶ سال داشت. من برایش توضیح دادم بیمار است. پرسید چرا؟ یک کم پیچیده است. اعتیاد دارد. فهمیدم حس بدی نسبت به این واژه دارد. پس چرا تو داد نمی‌زنی؟ یک سال بعد…

بدون اینکه بخواهم داشتم فریاد می‌زدم! دوباره سارینا پرید بغلم. تعجب کردم. به چشم‌هاش نگاه کردم. مادر حالا فهمیدم چرا بدبختم. چرا؟ چون بیماری! حس بدی گرفتم. چه بیماری‌ای دارم؟ اعتیاد! در میان بهت و ناباوری خندیدم و بعد گریه کردم از این‌که دخترم بزرگ شده و درکم می‌کند. هم خوشحال شدم و هم ناراحت. حالا فهمیدم چرا دیگر کتک نمی‌خوری. چرا؟ چون عواقب کتک خوردن تو باعث بیماری‌ات شده. باز تعجب کردم. حس خوبی داشتم. درکم می‌کرد. چه توقعی ازم داری؟ مثل بابا نشو. چشم، هرچه تو بخواهی. من مادری که داد بزند را نمی‌خواهم. من مادر معتاد نمی‌خوام. من تو را پاک می‌خواهم. از اینکه انقدر بزرگ شده و درکم می‌کند و دوستم دارد خوشحال شدم و این انگیزه و هدف من برای پاکی است.

به خاطر خودم مادر سالم، خانواده سالم در نتیجه کودک سالم.

روایت رسیده از تهران، کمپ ترک اعتیاد، به کانال کارزار   ‌https://t.me/pdvcir


👈🏽 شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

این ترس به حدی همراه من بود…

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی از تهران

من همیشه از بچگی از برادرم یک #ترس به همراه دارم چون وقتی سنم خیلی کم بود و او بزرگتر بود شدیدا دست بزن داشت و من هرگز علت آن را نفهمیدم.
الان که زن بزرگی شده‌ام هنوز از او می‌ترسم و وقتی یک اشتباهی می‌کنم با دروغ و پنهان‌کاری از او، موضوع را نمی‌توانم بازگو کنم.
این ترس به حدی همراه من بود که تا سن ۱۰ سالگی رختخوابم را خیس می‌کردم و تا یک سنی همیشه از خونه فرار می‌کردم. برای تأییدطلبی و تحریک حس ترحم اون کارهایی کردم که نتیجه‌اش اجبار به مصرف #مواد_مخدر در من شد.

#خشونت_جسمی    #خشونت_روانی

👈🏽 شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

خشونت کلامی گاهی قطع کردن کلام دیگران و اجازه صحبت ندادن است

من در خانواده‌ای بزرگ شدم که هیچ‌کدام از اعضای خانواده اهل پر حرفی نبودند و من هم یاد گرفتم شنونده خوبی باشم و فقط وقتی حرف مناسبی برای گفتن دارم صحبت کنم و نظر بدهم. اما برعکس همسرم در خانواده پرحرفی تربیت‌شده بود. به جرئت می‌توانم بگویم سه سال اول زندگی انقدر وسط حرفم پرید و جمله‌هایم را جلوتر از من کامل کرد و اجازه نداد خودم صحبت کنم تا جایی که من دچار لکنت زبان شده بودم و کاملا اعتماد به نفسم را از دست داده بودم. سعی می‌کردم حتی وقتی‌که لازم است صحبت نکنم چون می‌دانستم همسرم وسط حرف من خواهد پرید و اجازه نخواهد داد جمله‌ام را کامل کنم. انقدر این رفتار را تکرار کرده بود حتی در جمعی که حضور نداشت همیشه فکر می‌کردم و منتظر بودم کسی حرف مرا قطع کند و اجازه نخواهد داد من حرفم را کامل کنم.

بعد سه سال وقتی حسابی دچار لکنت زبان و افت اعتمادبه‌نفس و افسردگی شدم تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده. تصمیم گرفتم هر وقت این رفتار رو تکرار کرد به او تذکر بدهم. حالا شش سال از زندگی ما می‌گذرد و همسرم تقریبن این رفتار را ترک کرده است.

خشونت کلامی همیشه فحش دادن و تحقیر کردن و ناسزا گفتن نیست. خشونت کلامی گاهی قطع کردن کلام دیگران و اجازه صحبت ندادن است و گاهی هم سکوت و قهر کردن‌های طولانی… دو نفر زیر یک سقف زندگی می‌کنند از یک غذا می‌خورند و در یک مکان می‌خوابند. اما دچار خشونت کلامی با ابزار سکوت و قهر کردن طولانی می‌شوند…

دقیقا همان چرخه‌ای که از اعضای خانواده و والدین به آنها رسیده است و همان رفتارها را تکرار می‌کنند. من از خشونت کلامی می‌نویسم چون وقت آن رسیده که سکوت‌ها شکسته شود. من به جرات می‌گویم بارها و بارها این قهر کردن‌های طولانی را تجربه کرده‌ام. وقتی نیاز به گفتگو و حل مسئله داشتیم همسرم در لاک دفاعی سکوت و قهر کردن فرو رفته و با سکوت‌های طولانی سعی کرده صورت مسئله را پاک کند.

 

 

لطفا مسائل حساس و خطرناک زندگی مشترکتون رو از پدر مادرهاتون مخفی نکنید

من سی و دو سالمه. تو بیست و یک سالگی با ناآگاهی کامل با شخصی ازدواج کردم که از ۱۶سالگی در پی من بود. اینکه چندین سال دنبالم بود چشمم رو کور کرد و باهاش ازدواج کردم.

متاسفانه بعد از عقد دائم، خونوادش منو در جریان اعتیادش گذاشتن و چون خیلی دختر ساده‌ای بودم قول حرف‌هاشون رو خوردم و از خونوادم مخفی‌کاری کردم چون می‌دونستم اگه بدونن نمی‌ذارن تو اون رابطه بمونم.

طرف شیشه می‌کشید و تو حال خودش نبود. بعد عروسی چندین بار با هویه برقی بدنمو سوزوند. چاقو کشید برام و کلی بلا سرم آورد. به زور تونستم از دستش خلاص بشم و جدا بشم.

بعد دو سال با یه خونواده‌ی خیلی خوب وصلت کردم. پدرم عاشق شوهرم شده بود اونقدر پسر مودب و مهربونی بود. بعد یکماه ماه ضرب و شتم‌ها و فحش و ناسزاگویی پسره رو شد. تا جایی‌که مادرش رو جلوی چشمم در حد مرگ کتک زد و اونشب ازم خواست که ببرمش دکتر.

بعد صحبت کردن با دکتر،‌ تشخیص دکتر بر دو قطبی بودنش حکایت کرد. ولی چون ازدواج دومم بود پیش هیچکس دم نزدم و به روم نیاوردم و همیشه ساکت کتک می‌خوردم. تا اینکه رفتم سر خونه زندگی مستقل و زیر یک سقف. همیشه نصف شبها سر بهانه‌های الکی کتکم می‌زد و از خونه بیرونم می‌کرد. هیچوقت رنگ آرامش ندیدم تو اون زندگی تا اینکه مجبور شدم به پدرم بگم.

پدرم از شنیدن قصه‌ی بدبختی من دق مرگ شد و از دنیا رفت. داغ از دست دادن پدر یکطرف و کتک‌های شوهر از یکطرف طاقتم رو طاق کرد. حالا زده فکم رو شکسته که مجبور شدم خونوادمو در جریان بذارم… خدا می‌دونه چه زجری می‌کشم. بعد از سه سال برای اولین بار رفتم شکایت کردم و دارم ازش جدا می‌شم.

جوون‌های کم سن و سال و بی‌تجربه،‌ لطفا مسائل حساس و خطرناک زندگی مشترکتون رو از پدر مادرهاتون مخفی نکنید،‌حتی اگر شده آروم آروم بهشون بگین. پدر مادرها همیشه پشت بچه‌هاشون هستن.  اینو مطمئن باشید که نگفتنِ شما به خودتون ضربه می‌زنه و یهویی گفتن شما اونا رو از پا درمیاره. همیشه خونواده تون رو برا خودتون تکیه گاه بدونید.

اینکه یک زن در خانه آزادی پوشش و آزادی بیان نداشته باشد…

خشونت معنای زیادی می‌تونه داشته باشد.

اینکه زنی بخاطر پوشش از طرف شوهر مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرد…

اینکه زنی بخاطر دیر غذا حاضر کردن از طرف شوهر مورد توهین قرار می‌گیرد…

اینکه یک زن در خانه آزادی پوشش و آزادی بیان نداشته باشد…

اینکه یک زن هیچ وقت نتونسته اعلام نظر در مورد وسایل خانه خود را نداشته باشد…

اینکه شوهر یک زن مسائل مربوط به خانه و بچه‌ها را از همسر خود پنهان کرده باشد…

همه اینها را من در یک خانواده سراغ دارم و از خیلی وقت پیش به این واقعیت رسیده بودم که می‌تونه خشونت علیه یک زن باشد.

 

@pdvcir

👈🏽 شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

همسری که عاشقانه دوستش داشت

خانم جوانی که وقتی از شیطنت‌های همسرش مطلع می‌شد و به همسر می‌گفت، همسری که عاشقانه دوستش داشت،‌ او را به باد کتک و ضرب و شتم می‌گرفت و در آخر می‌گفت دوستم داره ولی دست خودم نبود که تو را زدم، چرا؟ چون خانواده مرد پدری داشت که در جوانی مادرش را می‌زد و اینگونه پرورش یافت، و حتی بد دهانی به فرد مقابل، فحش دادن و تحقیر کردن و حتی این که به زن به عمد نفقه ندهند چون تمکین نداده یک نوع خشونت است. یا چون زن به همسر علاقه‌ای نشان نداده مرد می‌تواند دیگر نفقه ندهد یک نوع خشونت در حالت قهر زن و شوهری…

 

@pdvcir

👈🏽 شما میتوانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

مردی که در خانواده بهش توجهی نشده

داستانِ خشونت [علیه] مادرم که ۳۷ سال با این زندگی سرکرده و هیچی دم نزده و باعث شده اعتماد به نفس و ترس در درونش جوری رخنه کند که از کوچکترین اخم کسی بترسد و بخواهد سریع کاری کند که کسی ازش ناراحت نشود. مردی که در خانواده بهش توجهی نشده، باعث شده نسبت به اطرافیانش بدبین و شکاک شود و همین باعث شود که همسرش را از رفتن به خونه‌ی مادرش منع کند حتی از زنگ زدن به خانواده‌اش. و خانواده‌ای که از حمایت دخترشون به خاطر ترس از آبرو ساکت شدند. و زمانی که مادرم به خانه پناه برد خواهران شوهرش با داد و بیداد در آن کوچه آبروی آن‌ها را بردند. مادرم نمی‌تواند خونه‌ی دوست یا حتی مادر یا خواهرش برود. حتی مادر من نمی‌تواند کلاس های مورد علاقه‌اش را برود. چیزهایی دلش بخواهد و همش مدام چک می‌شود و از عواقب بداخلاقی و داد و بیداد می‌ترسد.

 

@pdvcir

👈🏽 شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

خشونت معنای زیادی می‌تونه داشته باشه

روایت اول: خودم به عنوان یک دختر از نظر خانوادگی از طریق پدرم مورد خشونت قرار گرفتم. از نظر رفتاری بین خودم و برادرانم تبعیض قائل می‌شود و محدودیت‌های زیادی برایم به وجود می‌آورد، به حدی که اعتماد به نفس و روابط اجتماعی خودم را از دست دادم. خشونت اخلاقی و مالی و شاهد خشونت علیه مادرم هستم که حتی توانایی استقلال و جدا شدن را ندارد. [مادرم] مورد خشونت پدرم و به عنوان زن بودن حتی مورد خشونت برادرانم قرار گرفته است.

 

روایت دوم: روایت من از خشونت برمی‌گرده به تربیت خانوادگی و سنت که حاکم بر جامعه است. اگر در زندگی مشترک مشورت نباشد و مرد به تنهایی کارها را انجام بدهد به زن بی‌احترامی شده و به نوعی خشونت شده، چون اگر موفق نشود سختی و اجحافی به زن می‌شود. [با] مشورت، احترام گذاشتن و و و …  زن احساس می‌کند که مورد خشونت قرار نگرفته است.

 

روایت سوم: تهدید کردن مرد برای برگرداندن به خانه پدری، ندادن پول برای خرج روزانه، تهدید به قطع رابطه با دوستان و وابستگان، تهدید به قتل خود همسر، جنگ و دعوا سر موضوعات پیش پا افتاده.

 

روایت چهارم:‌ نداشتن صداقت در زندگی مشترک، دارای دو شخصیت بودن در اجتماع، ندادن اعتماد به نفس به زن.

 

روایت پنجم:‌ دوستم مورد ضرب و شتم از طرف شوهرش قرار گرفت، ساعت ۲ صبح حتی پلیس ۱۱۰ هم آمد و خون رو تو چهره خانم دید. اما فردای دادگاه پلیس از او شاهد خواست، آنهم ۲ صبح که خودش و شوهرش و پلیس ۱۱۰ بود. و بدلیل فقدان شاهد آن پرونده مختومه شد. به همین راحتی، و دوستم تا الان از تمام حق و حقوقش چشم‌پوشی کرد.

روایت ششم: ترس از قضاوت دیگران نداشته باشیم. گفته خود را بیان کنیم برای کسانی که می‌دانیم می‌توانند به ما کمک کنند تا درخواست‌هایمان را عملی کنند.

 

 

روایت هفتم: خشونت از نظر من فحاشی، کتک، خیانت و اعتیاد می‌باشد. که با این شرایط زندگی تلخ و غیرقابل تحمل می‌باشد. و با روش‌های مختلف باید مبارزه کرد، در غیر اینصورت اگر قانونی کامل داشته باشیم می‌توانیم به حق و حقوق خود برسیم و از زندگی خشونت‌بار نجات پیدا کنیم.

روایت هشتم: برادر بزرگ­ترم مبتلا به شیزوفرنی حاد بوده و هست. پدر و مادرم به هیچ عنوان به بستری شدنش در آسایشگاه روانی راضی نمی‌شوند. من و مادرم و خواهرهام سالها مورد آزار روانی شدید، خشونت فیزیکی و حتی تهدید به مرگ قرار می‌گرفتیم و هیچ ­کجا و نهادی وجود نداشت که از من به عنوان فرزند آن خانواده حمایت کند. و همینطور من یا خواهرم استقلال مالی کافی نداشتیم که مستقل از خانواده زندگی  کنیم.

 

 

روایت نهم:‌ به شخصه تجربه خشونت از این جهت داشتم که مجبور بودم زود تن به ازدواج بدم و مادرم همیشه دعوام می‌کرد که دختر نباید بالای ۲۰ سال مجرد بمونه و باید به سرعت ازدواج کند و منو تحت فشار روانی قرار می‌داد. همیشه از این جهت که مجرد هستم و تحت فشار بودم که باید ازدواج کنم بدترین خشونت سال‌های سال مجردی من هست.

روایت دهم: در خانواده ما همیشه تبعیض بین دختر و پسر وجود داشت. برادرم همیشه معاف بود از انجام کارهای خانه و مسئولیت‌های این چنینی، ولی من به اجبار و قیاس با دیگر دختران فامیل در کارهایی که علاقه شخصی من نبود شرکت می‌کردم. در فرهنگ خانواده‌ی ما مردان آزادی جنسی داشتند، ولی زنان باید نجیب می‌بودند. دخترها با ازدواج ارزش‌گذاری می‌شوند.

روایت یازدهم:‌ تحمیل کردن خواسته طرفی که فکر می‌کنه حق با خودشه، می‌خواد تو همه امور دخالت داشته باشه وقتی استقلال فکر را زیر سوال ببره.

همسرش از راه‌ خشونت‌آمیز می‌خواهد سند خانه را به نام خود بزند

روایتی كه می‌نویسم مربوط به زنی حدودا پنجاه ساله است كه سه فرزند دارد. زندگی خوبی داشتند تا اینكه همسرش به اعتیاد رو آورد و همه چیز بهم ریخت. سه واحد آپارتمان داشتند كه دوتا از واحدها را در قمار باخت. سند واحد مسكونی سوم كه خانواده‌اش در آن سكونت داشتند به نام همسرش هست و تا امروز از راه‌های خشونت‌آمیز مختلفی سعی كرده كه سند رو به نام خودش برگرداند ولی موفق نشده است. مدتی است كه هزینه‌های زندگی خانواده‌اش را هم پرداخت نمی‌كند. همسرش در بازار دستفروشی می‌كرد الان هم در مترو مشغول دستفروشی لباس است.

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی

@pdvcir

👈🏽 شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

شوهرم زنی جوان را صیغه کرده است…

روایت اول:‌ زنی ۲۹ ساله هستم که سه فرزند دارم. دو پسر و یک دختر و شرایط مالی خوبی هم داریم و اختلافی با همسرم ندارم. اما چند وقتی بود متوجه رفتارهای مشکوک شوهرم شده بودم تا اینکه متوجه شدم زنی جوان را صیغه کرده است. زن اهل یکی از شهرستان‌های اطراف تهران است. دنبا بر سرم آوار شده است. نمی‌دانم چکار کنم با شوهری که بهم خیانت کرده است و سه فرزندی که دارم.

روایت دوم:‌ من و نامزدم در دانشگاه با هم آشنا شدیم. همکلاسی هم بودیم. دو سالی با هم ارتباط داشتیم تا اینکه تصمیم گرفتیم به صورت رسمی به عقد همدیگر دربیاییم. چند ماهی بعد از عقد متوجه شدم نامزدم به شدت عصبی و پرخاشگر است. حتی چند بار مرا کتک زده است. دو سالی هست که نامزد هستیم ولی دیگر خسته شده ام و نمی توانم این شرایط را تحمل کنم. خوشبختانه خانواده ام حمایتم کردند و درخواست طلاق داده ام.

روایت سوم: خشونت نامحسوس یعنی همسرت تشخیص دهد چه وقت نیاز به پزشک داری. یعنی در اوج افسردگی چون همسرت مراجعه به روانپزشک را بیهوده می‌داند کنج خانه غمبرک بزنی. یعنی دندانپزشک لازم نیست چون شوهرت ضروری نمی‌داند.

روایت چهارم: روايتي كه مي‌نويسم مربوط به خانواده‌اي است كه از نزديك مي‌شناسمشان. خانواده‌اي سه نفره كه مرد خانواده به اعتياد مبتلاست. در گذشته‌ي نه چندان دور، زن فقط از خشونت عاطفي و بي‌محلي همسرش رنج مي‌برد ولي متاسفانه چندوقتي است كه شوهرش ديگر مرتب در محل كارش حاضر نمي‌شود و مسئوليتي را در قبال هزينه‌هاي زندگي برعهده نمي‌گيرد. پسرشان كه در مقطع ابتدايي تحصيل مي‌كند به شدت افسرده شده است و با ديدن خانواده‌هاي شاد در اطرافيان خود و يا روابط خوب پدر و فرزندي ديگران بي اختيار اشك مي‌ريزد. كاش خانواده‌ها قبل از فرزند دار شدن، كمي هم به شرايط زندگيشان فكر مي‌كردند و بعد تصميم مي‌گرفتند.

روایت پنجم: در سال دوم دبیرستان به علت علاقه به رشته‌ای که داشتم تغییر رشته دادم. اما در زمان انتخاب رشته به علت اینکه آن رشته خاص در شهری به غیر از محل زندگی بود پدرم اجازه نداد مجبور شدم رشته‌ای را انتخاب کنم که در محل زندگی خانواده بود.

 

روایت ششم: خشونتی که به من اعمال شده از نظر روحی مورد بی‌احترامی و بی‌حرمتی قرار گرفته‌ام که پس از تحمل بسیار مبتلا به بیماری شدم چون از درون بسیار آزار دیدم. کسی را نداشتم برای گلایه.
خیلی اوقات مورد ضرب و شتم هم قرار گرفتم.

روایت هفتم: همکارم مجبور شده به خاطر پرداخت اجاره و خرجی مشغول به کار شود. و هر لحظه توسط شوهرش چک می‌شود که آیا سرکار هست یا نه (یعنی بهش شک دارد)‌. شوهرش می‌گوید من کار نمی‌کنم و خرجی نمی‌دهم و تو باید همه هزینه‌ها را پرداخت کنی. و اگر دیر در خانه حاضر شود او را کتک میزند.

روایت هشتم: پدر من همیشه سر مادرم داد می‌زد و چون آدم عصبی بود با مادرم با پرخاش برخورد می‌کرد. خیلی سال پیش یادمه که سیلی به گوش مادرم زد.

مادر دوست دخترم، از طرف اطرافیان و دوستانش تحت فشار است که ازداواج کند در حالیکه او به میل خود مایل به ازدواج نیست اما به او این مفهوم را القا میکنند که درصورت ازدواج نکردن ارزش ندارد.

روایت نهم:‌ دوستم محمد به من انتقاد می‌کرد که به خانمت اجازه مسافرت رفتن نده تا خانم من هم تقاضای مسافرت با دوستانش نداشته باشد.

شبنم با شوهرش اختلافات شدیدی داشتند اما به اصرار مادرش بچه دار شد شاید روابطش با شوهرش بهتر بشه

روایت دهم: صدای جیغ و داد زنِ همسایه زیر ضربات مشت و لگد شوهرش كل محله را برداشته بود. من اصلا نمی‌دانم صدا از كدام خانه به گوش می رسید! حدود یك ساعتی بود كه جیغ می كشید. جیغ هایش به ناله های بلند تبدیل شده بود كه صدای فحش و نفرین به شوهرش شنیده شد. خانواده زن بودن كه هراسان خودشان را رسانده بودند تا دختر بیچاره شان را از زیر ضربات نامردی رها كنند.

 

 

 

 

محدود بودن در خانه توسط پدر…

روایت اول: محدود بودن در خانه توسط پدر، در دانشگاه و بیرون از خانه نگاه مردم آزاردهنده است و طرز برخورد افراد فامیل متفاوت است، رفتار همه با یه زن مطلقه فرق می‌کند و سعی می‌کنند از زن مطلقه سوءاستفاده کنند.

 

روایت دوم: نداشتن اجازه ی اینکه شب جایی بمانم یا رفتن به مسافرت به صورت انفرادی

 

روایت سوم: من در سنین نوجوانی و پیش از ازدواج به دلیل عقاید سنتی و مذهبی خانواده بسیار در زمینه عقاید مذهبی بخصوص رعایت حجاب در شرایط فشار و خشونت بودم. و همیشه پدرم میگفت هروقت ازدواج کردی هرکاری خواستی میتوانی انجام بدهی.

روایت چهارم: دختربچه هفت‌ساله‌ای به دلیل سر کار رفتن مادر پیش دایی خود می‌ماند. پدر نداشت. دایی به این دختر هفت‌ساله تعرض می‌کرد.
اکنون دختر تحت درمان است. بالأخره پس از چند سال مادر از این اتفاق باخبر شد و با برادرش قطع رابطه کرد.

روایت پنجم: هفته پیش که با یک تور به مسافرت رفته بودم با خانمی همسفر شدم که حسابدار شرکتی در تهران بود و دختری ۱۵ ساله داشت. به من میگفت که خیلی دوست داره تورهای چندروزه را بیاد ولی به دلیل اینکه همسرش فوت کرده و ایشون و دخترش پیش پدر و مادرش زندگی میکنند نمیتواند دیر به خانه بر گردد. و یا اینکه شب در جایی بمونه. دخترش میگفت مامانم میخواست ماشین بخره. بهش میگم که خونه بخره تا اینکه ما استقلال پیدا کنیم. به نظرم دخترش خیلی حق داشت.

روایت ششم: خشونت می‌تواند جنسی باشد. بی‌توجهی به این مقوله به خانم‌ها بالأخص خانم‌های خانه‌دار که از نظر جسمی و اقتصادی بیشتر نیاز به مرد خانه دارند.
خشونت نسبت به والدین بالأخص پسرها از طرف پدرها و این عرف که حتماً پدر و پسر رابطه خوبی ندارند. شاید اگر این اتفاق بد بین پدر و پسر نیفتد، پسر آینده که مرد اجتماع است در آرامش بیشتری باشد. در دست داشتن ریاست خانواده و بی‌توجهی به پسر خانواده و نادیده گرفتن قدرت پسر منجر به خشونت او در خارج از خانه می‌شود و اینکه پدرها بها و ارزشی برای پسران خانواده قائل نمی‌شوند.
خشونت به مادر برای فرزندان خانواده صدمه‌زننده است.
داشتن اهرم اقتصاد برای پدر خیلی به او قدرت داده است.

 

روایت هفتم (روایتی از خشونت در جامعه علیه کودکان):کودک ۱۲ ساله (پسر) به من اعتراف کرد که کارفرمایش به او تجاوز کرده و نمی‌داند چگونه از این وضعیت خلاص شود. او در گل‌فروشی کار می‌کرد و کارفرما به زور چاقو به او و دوست دیگرش تعدی می‌کند. با تغییر شغل او را از آن مکان بیرون آوردیم ولی بااین‌وجود این کار عامل خشونت بیمار پدوفیلی در جامعه ما هنوز حضور دارد.