نوشته‌ها

این خاطرات را نمی‌توانم فراموش کنم

روایت اول

من متاسفانه همسرم وقتی که عصبانی می‌شود گاهی اوقات چهره‌ای از خود نشان می‌دهد که من اصلا این آدم را نمی‌شناسم. کاملا شخص دیگری می‌شود. دیو درونش هویدا می‌شود. و وقتی این حالت بهش دست می‌دهد بعدش خودش انکار می‌کند و می‌گوید من اصلا نفهمیدم. می‌گوید من را نباید به این درجه برسانید. پشیمان می‌شود. ولی متاسفانه این خاطرات را نمی‌توانم فراموش کنم. مثلا یکبار که از مسافرت برمی‌گشتیم سر یک مساله‌ای بحث کردم. بعد آنقدر در ماشین مرا کتم زد که تنها کاری که کردم آن قدر بوق زدم تا دیگران مرا نجات دهند.

روایت دوم

شخصی را می‌شناسم که به تازگی ازدواج کرده است. همسرش جلو چشمانش خانمی را به منزل می‌آورد و این زن بی‌گناه نمی‌تواند ثابت کند که او با کس دیگری در ارتباط است چون همه جا آن زن را نامزد دوست خود معرفی می‌کند. بعد از شش ماه درگیری و کتک خوردن از شوهر خود، کارشان به جدایی می‌کشد. همسرش طلاقش نمی‌داد و به مسافرت می‌رفت و خانم‌های زیادی را به خانه‌اش می‌آورد. آن دختر بی‌گناه مجبور شد مهریه خود را ببخشد تا بتواند از همسرش جدا شود. قبل از طلاق همسر او تمام دارایی‌اش را به نام خانواده‌اش کرده بود تا از زیر بار مهریه فرار کند.

 

روایت سوم

دختری در هنگام عقد، پدرش از خانواده داماد خواست تا در عقدنامه در قسمت شروط بنویسند که با درس خواندن و کار کردن دخترشان مخالفت نشود. اما داماد زیر گوش عروس خانم گفت چه شرطی ما که شرط نداشتیم. عروس هم به آقای عاقد گفت ما شرط نداریم. بعد از عقد و عروسی هم با درس خواندن و کار کردن عروس خانم، آقای داماد مخالفت کرد و گفت باید بچه دار شوی. آن دختر هم آمادگی مادر شدن نداشت. بعد هم فهمید همسرش به او خیانت می کند. الان هم درگیر طلاق است و نمی تواند مهریه خود را بگیرد و مجبور است ببخشد و با افسردگی نزد خانواده خود برگردد.

 

روایت چهارم

زنی هستم که در سن ۱۵ سالگی به اجبار نامادری خود با مردی افغان ازدواج کردم. همسرم اعتیاد شدید به مواد مخدر (شیشه) دارد و مخارج من و ۳ فرزندم را فراهم نمی‌کند. زمانی که شیشه می‌کشد دچار توهم شده و کودکانم را به باد کتک می‌گیرد. فکر می‌کند من با فرد دیگری رابطه دارم و تا زمانی که کودکانم اقرار نکنند دست از شکنجه سه فرزند پسرم برنمی‌دارد. یکی از کودکان به خاطر ترس و استرس شدید دچار بیماری برص (پیسی) شده، و پسر دیگرم را که تنها ۱۳ سال دارد برای کار به بیرون می‌فرستد. در همین چند وقت اخیر در یک گل‌فروشی مشغول به کار بود که توسط کارفرما مورد تجاوز قرار می‌گیرد و مجبور به تغییر محل کار او شدیم. تنها زمانی که همسرم در زندان بود کودکانم امنیت جانی داشتند و در آن مدت توانستم شکایت کرده و او را رد مرز کردند. نمی‌دانم چطور هزینه‌هایم را تامین کنم. مشکل شدید جسمی دارم (دیسک کمر).

روایت از زن ایرانی ازدواج کرده با مهاجر افغانستانی

روایت پنجم

همسرم اعتیاد شدید به مواد مخدر دارد و مخارج خانه را تامین نمی‌کند و با زنان روسپی رابطه برقرار می‌کند. او چهار فرزند از من و چهار فرزند از یک زن دیگر دارد. هیچ خبری از زن دیگرش در دست نیست. او کودکانم را به زور برای کار به بیرون می‌فرستد و بسیار بی‌مسئولیت است. متاسفانه متوجه شدم که دوباره باردار هستم. اما چون همسرم کودکانم را نمی‌‌خواهد مرا به باد کتک می‌گیرد. بارها کودکانم را به باد کتک گرفته، آن‌ها امنیت جانی ندارند. مخارج خانه را نمی‌توانم تامین کنم و هیچکدام از فرزندانم به مدرسه نمی‌روند. با توجه به اینکه در زمان بارداری مرا کتک می‌زند می‌ترسم فرزندم عقب مانده به دنیا بیاید. چند سالی می‌شود که از افغانستان مهاجرت کردیم نمی‌دانم چطور و به چه شکل درخواست کمک کنم.

روایت از مهاجر افغانستانی

 

روایت ششم

خانواده‌ای را می‌شناسم که کودک خود را شکنجه می‌کنند و آثار سوختگی روی دست و بدن نوزاد به چشم می‌خورد. مادر شکنجه‌گر سن بسیار پایینی دارد و مشخص است که خود قربانی است و با انواع مشکلات روانی و روحی دست و پنجه نرم می‌کند و تعادل روانی ندارد. مادر کودک خود در سنین بسیار پایین ازدواج کرده است و هیچ درکی از رابطه‌ی مادر و فرزندی ندارد.

روایت از مهاجر افغانستانی

روایت هفتم (خشونت در محیط کار)

دختر جوانی را می شناسم که از هیچ حمایت مالی و روانی بهره مند نیست و مجبور است در یک مغازه کار کند. کارفرما با اغفال این دختر بسیار جوان توانست با او رابطه برقرار کند. سن صاحب کار بسیار بالاتر از سن دختر است و جای فرزند دخترش می باشد. به تازگی به او پیشنهاد داده تا با سایر دوستان این آقا ارتباط داشته باشد و این دختر را به فحشا بکشاند و اهداف دیگرش از پیشنهاد این روابط مشخص نیست.

روایت هشتم

دختری را می‌شناسم که در یک خانواده بسیار سنتی رشد کرده و در سن ۳۴ سالگی از استقلال مالی برخوردار نیست و نمی‌تواند به تنهایی برای خود تصمیم بگیرد. تابوی باکرگی باعث شده تا به حال با هیچ پسری ارتباط برقرار نکند. و هر از چندگاهی دچار  افسردگی شدید می‌شود.

روایت نهم

پسری هستم از کرج.

خانمی را سراغ دارم که همسرش بسیار فحاش و بددهن است و در دعوا و بحث، خانواده همسرش را به فحش می‌کشد.

خانمی را می‌شناسم که همسرش خود زن و خانواده‌ی او را تهدید می‌کند به آسیب رساندن و …

خانمی تعریف می‌کرد با وجود داشتن ۳ فرزند ولی هر بار در هنگام [رابطه] زماشویی در واقع مورد تجاوز جنسی قرار می‌گیرد.

خانمی را می‌شناسم که همسرش اجازه رفت و آمد حتی با پدر و مادر را به همسرش نمی‌دهد فقط در مناسبت‌های خاص آن هم خودش باید حضور داشته باشد و اجازه ارتباط با دوستان و فامیل را ندارد.

روایت‌های رسیده از کرج به کانال کارزار   ‌https://t.me/pdvcir


👈🏽 شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

محدود بودن در خانه توسط پدر…

روایت اول: محدود بودن در خانه توسط پدر، در دانشگاه و بیرون از خانه نگاه مردم آزاردهنده است و طرز برخورد افراد فامیل متفاوت است، رفتار همه با یه زن مطلقه فرق می‌کند و سعی می‌کنند از زن مطلقه سوءاستفاده کنند.

 

روایت دوم: نداشتن اجازه ی اینکه شب جایی بمانم یا رفتن به مسافرت به صورت انفرادی

 

روایت سوم: من در سنین نوجوانی و پیش از ازدواج به دلیل عقاید سنتی و مذهبی خانواده بسیار در زمینه عقاید مذهبی بخصوص رعایت حجاب در شرایط فشار و خشونت بودم. و همیشه پدرم میگفت هروقت ازدواج کردی هرکاری خواستی میتوانی انجام بدهی.

روایت چهارم: دختربچه هفت‌ساله‌ای به دلیل سر کار رفتن مادر پیش دایی خود می‌ماند. پدر نداشت. دایی به این دختر هفت‌ساله تعرض می‌کرد.
اکنون دختر تحت درمان است. بالأخره پس از چند سال مادر از این اتفاق باخبر شد و با برادرش قطع رابطه کرد.

روایت پنجم: هفته پیش که با یک تور به مسافرت رفته بودم با خانمی همسفر شدم که حسابدار شرکتی در تهران بود و دختری ۱۵ ساله داشت. به من میگفت که خیلی دوست داره تورهای چندروزه را بیاد ولی به دلیل اینکه همسرش فوت کرده و ایشون و دخترش پیش پدر و مادرش زندگی میکنند نمیتواند دیر به خانه بر گردد. و یا اینکه شب در جایی بمونه. دخترش میگفت مامانم میخواست ماشین بخره. بهش میگم که خونه بخره تا اینکه ما استقلال پیدا کنیم. به نظرم دخترش خیلی حق داشت.

روایت ششم: خشونت می‌تواند جنسی باشد. بی‌توجهی به این مقوله به خانم‌ها بالأخص خانم‌های خانه‌دار که از نظر جسمی و اقتصادی بیشتر نیاز به مرد خانه دارند.
خشونت نسبت به والدین بالأخص پسرها از طرف پدرها و این عرف که حتماً پدر و پسر رابطه خوبی ندارند. شاید اگر این اتفاق بد بین پدر و پسر نیفتد، پسر آینده که مرد اجتماع است در آرامش بیشتری باشد. در دست داشتن ریاست خانواده و بی‌توجهی به پسر خانواده و نادیده گرفتن قدرت پسر منجر به خشونت او در خارج از خانه می‌شود و اینکه پدرها بها و ارزشی برای پسران خانواده قائل نمی‌شوند.
خشونت به مادر برای فرزندان خانواده صدمه‌زننده است.
داشتن اهرم اقتصاد برای پدر خیلی به او قدرت داده است.

 

روایت هفتم (روایتی از خشونت در جامعه علیه کودکان):کودک ۱۲ ساله (پسر) به من اعتراف کرد که کارفرمایش به او تجاوز کرده و نمی‌داند چگونه از این وضعیت خلاص شود. او در گل‌فروشی کار می‌کرد و کارفرما به زور چاقو به او و دوست دیگرش تعدی می‌کند. با تغییر شغل او را از آن مکان بیرون آوردیم ولی بااین‌وجود این کار عامل خشونت بیمار پدوفیلی در جامعه ما هنوز حضور دارد.

همسرش جلوی چشمان او خانمی را به منزل می آورد

‎روایت ارسال شده از کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی

شخصی را می شناسم که به تازگی ازدواج کرده است. همسرش جلوی چشمان او خانمی را به منزل می آورد. این زن بی پناه نمی تواند ثابت کند که او با کس دیگری در ارتباط است. چون همه جا آن زن را نامزد دوست خود معرفی می کند. بعد از شش ماه درگیری و کتک خوردن از شوهر خود کارشان به جدایی می کشد اما همسرش او را طلاق نمی داد و به مسافرت می رفت و خانم های زیادی را به منزلش می آورد. آن دختر بی گناه مجبور شد مهریه ی خود را ببخشد تا بتواند از همسرش جدا شود. قبل از طلاق همسر او تمام دارایی اش را به نام خانواده اش کرده بود تا از زیر بار مهریه فرار کند.

 

شما هم مي توانيد تجربه خود از خشونت خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvcir به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید

تبعیض به معنای واقعی در خانواده ما وجود داشت

از وقتی یادمه برادرم آزاد بود که هر کاری بکنه. علنی چند تا دوست دختر داشت و می‌گفت هر گل یه بویی داره اما من و خواهرهام به جز مدرسه رفتن و درس خوندن کاری نمی‌تونستیم انجام بدیم. از شاگرد اول شدنم هم کسی تقدیر نمی‌کرد. تبعیض به معنای واقعی در خانواده ما وجود داشت و با این‌که جو خانه آرام و به ظاهر بی‌خشونت بود در آن احساس آرامش و راحتی نمی‌کردم و همیشه معذب بودم.


روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

پذیرش خشونت در بزرگسالی از کودکی آغاز می‌شود

با کتک خوردن از بچگی آشنا بودم. وقتی دو ساله بودم پدرم مرد.. هفت تا بچه بودیم. مادرم برای کنترل ما، یا خودش ما رو کتک میزد یا ما رو به برادرم که از من هفده سال بزرگتر بود می‌سپرد.

ترجیح می‌دادم زیر دست و پای مادرم سیاه و کبود بشم تا اینکه توسط برادرم شکنجه‌ی روانی بشم. به خاطر رفتارهای کودکانه‌ام مثلن حرف زدن با پسر دایی یا حتی بازی کردن با اون تحقیر و مورد حمله قرار می‌گرفتم. درس خون نبودم و به خاطر فقر ظاهر مناسبی نداشتم و همین باعث می‌شد حتی مورد خشم معلم‌ها هم قرار بگیرم. دندون شیری من با مشت معلم سوم دبستانم کنده شد. هرچه بزرگتر می‌شدم گوشه گیرتر و آرومتر می‌شدم. تو نوجوانیم گوشه‌گیر بودم. به بهانه‌های مختلف خونه ی فامیل نمی‌رفتم. بزرگتر که شدم رفتم تو جامعه. اونجا باورم نمی‌شد که آدم‌ها من رو به حساب میارن. فکر می‌کردم من آدم لایقی نیستم. بارها به فکر خودکشی افتادم. اما ترس هام بهم اجاره نمی‌داد که فکرمو عملی کنم. تو انبار خونه آمپول هوای آماده پنهان کرده بودم. مادرم همیشه منو نصیحت می‌کرد که درس بخون. این منو از خودم متنفر می‌کرد. هرچه بررگتر می‌شدم. بیشتر خودمو پیدا می‌کردم اما هنوز خودم رو باور نداشتم. همسر خودم رو پیدا کردم. مردی اهل مطالعه و کتاب، کسی که درس خون بوده…

او هم مثل من در فقر بزرگ شده بود. فکر می‌کردم جواب همه‌ی معماهایم را پیدا کردم. وضع مالی ما خوب نبود. بهانه‌اش مشکلات جامعه و دغدغه‌های مطالعاتی‌اش بود. مدعی بود و من خام. هر چه می‌گفت من چشم می‌گفتم. چون او درس خون بود. همه‌ی اموالم از ارثیه‌ی پدری‌ام را صرف ادعاهای پوچ و سرسری‌اش کردم. بعد از هفت سال تحمل فقر به بهانه‌ی دوست داشتنش آنچه می‌گفت نه نمی‌گفتم. با خانواده‌ام قطع ارتباط کردم. یک سال حتی صدای مادرم را نشنیدم. چون مدعی بود که خانواده‌ات باعث فقر ما شده‌اند. من کار می‌کردم و آنچه درآمد داشتم را تقدیمش می‌کردم. تا اینکه پای زنی دیگر در زندگی ما باز شد. باز هم از نقطه ضعف من استفاده کرد. می‌گفت تو بی‌سوادی و معنی ارتباط را درک نمی‌کنی. این بار هم چشم گفتم. اما روانم داشت آزار می‌دید. می‌گفت دوستم دارد؛ اما نداشت. هر بار که اعتراض می‌کردم به راحتی از جدایی حرف میزد. و من از ترس از دست دادنش و تنها ماندن به التماس می‌افتادم گریه می‌کردم و در مقابل زورگویی‌هایش و تهدیداتش سکوت می‌کردم. از جدایی ترس داشتم. به خاطر فقر دانشگاه را رها کرده بودم و وارد شغلی که دوست نداشتم شده بودم. در مقابل خشونتش سکوت می‌کردم. وقتی به خواسته‌هایش نمی‌رسید مثل یک پسر بچه دادوهوار می‌کرد، سرش را توی دیوار می‌کوبید. ظرف می‌شکست. و من جرات حرف زدن نداشتم. و این بیشتر آزارش می‌داد. افسرده شده بودم. زیاد می‌خوابیدم. دیگر رویا نداشتم.

تا اینکه پیش مشاور رفتم. با خانواده‌ام ارتباط برقرار کردم. مطالعه کردم. برای خودم رویا ساختم.

هیچ‌گاه آخرین تهدیدش را فراموش نمی‌کنم. برای آخرین بار گفت طلاقت می‌دم.

با قدرت سرم را بالا گرفتم در چشمانش نگاه کردم و گفتم باشد. قبول می‌کنم.

این بار او به گریه و التماس افتاد. چون من تغییر کرده بودم.

پذیرش خشونت در بزرگسالی از کودکی آغاز می‌شود. من هفت سال یک انسان بیمار رو تحمل کردم چون خودم بیمار بودم و تحت خشونت انسان‌های بیمار بودم. اما این چرخه‌ی بی‌رحم یکجایی باید متوقف بشه…


روایت رسیده از کرج به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

داستان طاهره

طاهره رو از حدود سه سال پیش که مددجوی من شد می‌شناسم. اهل قوچان بود و وقتی ۱۵ سال بیشتر نداشته پدر معتادش او رو به یه افغان می‌فروشه و مجبور می‌شه همسر یک مرد افغان معتاد به شیشه و بسیار خشن بشه. دو تا بچه داره که پسرش به خاطر ضربه‌های مشت اون مرد دچار عقب‌موندگی ذهنی می‌شه و دومی هم قفسه سینه‌اش می‌شکنه به‌طوری‌که حتی از روی لباس هم بدفرمی سینه مشخصه. خودش هم هر روز مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفته تا این‌که سه سال پیش از شهرش فرار می‌کنه و به همراه بچه‌هاش به کرج میاد. چند وقتی تو خیابون‌ها می‌خوابیدن تا این‌که با یه سرمایه خیلی اندک و دست‌فروشی توی مترو می‌تونه یه سرپناه اجاره کنه؛ یه خونه محقر با کمترین امکانات. پسرش در مرکز نگهداری معمولان ذهنی بستریه و دخترش رو با سختی زیاد تو مدرسه ثبت نام کرده و الان کلاس دوم ابتداییه. هنوز هم اوضاع خوبی نداره ولی جانانه در حال بهتر کردن شرایط زندگی خودش و بچه‌هاشه. من به خاطر تلاش و شهامتش واقعا تحسینش می‌کنم. یکی از زنان دردمند قربانی خشونت پدر و همسر که داره تلاش می‌کنه خودش رو از اون شرایط رقت‌باره خارج کنه.


روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی از #کرج: https://t.me/pdvcir

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

داستان منصوره

چند روز پیش برای رفتن به تحقیق که لازمه کار ماست با یکی از مددجویانم که ماشین پراید داشت هماهنگ کردم، نصف روز رو با هم همراه شدیم، پیش از این فکر می‌کردم نسبت به سایر مددجوهام اوضاع بهتری داره. همسرش فوت کرده بود و در طبقه پایین منزل مسکونی سکونت داشت که مادر شوهرش در طبقه بالای آن بود. دو تا بچه محصل داشت و حدود ۶۰۰۰۰۰۰ ریال ماهیانه درآمد اکرام* داشتند. خودش هم ماشین داشت و تو خونه خیاطی هم می کرد. خلاصه از دید من مددکار اوضاعش تاحدودی از بقیه بهتر بود. تا اینکه اون روز تحقیق سر صحبت باز شد و گفت شوهرش یه عمر معتاد و بیکار بود و بعد فوتش دوتا برادر شوهر معتادش آسایش رو از خودش و بچه هاش سلب کردند. مدام بهش تهمت می‌زنند. محدودش می‌کنند. و حتی اجازه نداره تا تو حیاط خونه بره. چون فکر می‌کنند به خاطر مرد همسایه تو حیاط می‌ره. چندوقت پیش هم چون از کاسب محلشون شنیده بودند این خانم صیغه شده یه دعوای حسابی باهاش راه انداخته بودند. می‌گفت بچه‌ها بهم اعتراض می‌کنند و می‌گن بهشون رو نده. اما چون برادرشوهرها به شیشه اعتیاد دارند می‌ترسه خودش یا خانواده‌اش باهاشون درگیر بشند. پولی برای رهن یه خونه دیگه و رها شدن از این اوضاع رو نداره.

دلم براش خیلی سوخت یه خانم با شخصیت و موقر که سالهاست زنانه و جانانه برای خانواده و بچه‌هاش در حال تلاشه و اطرافیان به جای کمک این طوری ازش سلب آسایش می‌کنند.

* درآمد اکرام طرحی است در کمیته امداد برای کودکان بدون پدر تحت پوشش کمیته.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، کرج ????  https://t.me/pdvcir

روایت از کرج


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانالک تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

گفت مامان باید برای جنازه‌ام بیای!

دخترم شانزده سالگی ازدواج کرد و رفت افغانستان و شوهرش اخلاقش عوض شد.

وقتی اومد ایران گفتم درست می‌شه. تو افغان‌ها نمی‌شه طلاق گرفت.

[دخترم] یک بار می‌خواسته مرگ موش بخوره و شوهرش می‌فهمه و نمی‌زاره.

شوهرش زن داشت و قرار بود زنش را طلاق بده. منم گفتم اگه زنت را طلاق بدی من هم دخترم را بهت می‌دم.

گفتم سهیلا مامان چته. گفت مامان باید برای جنازه‌ام بیای.

اصلا خرجی به دخترم نمی‌دن. دامادم اومد دنبال دخترم. من گفتم تو زنت رو طلاق دادی که اومدی دنبال دخترم؟ دامادم شروع کرد به زدن خودش با چاقو.

رفتم پاسگاه تو پاسگاه بهش گفتن می‌تونی تا ۶ ماه دیگه زنت را طلاق بدی. گفت نه. قرارداد نوشتیم که سر یکسال زنش رو طلاق بده و بیاد ایران و همه ریش‌سفیدها امضا کردن.

ما افغان‌ها زن‌هامون حقی ندارند. دامادم زنش رو طلاق نداد و ده روز بعدش اومد و دخترم را با چوب و کتک برد. [دخترم] یکبار هم وایتکس خورده.

دخترم پولی که در میاره رو شوهرش می‌فرسته برای زنش تو افعانستان.

 

روایت از کرج، کارزار منع خشونت خانوادگی  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

اگر در خانه نباشم فرزندانم امنیت جانی ندارند

همسرم اعتیاد به شیشه دارد. ده سال است. نه تنها شیشه بلکه تریاک، متادون و…

۳ فرزند پسر دارم و در هنگام کشیدن (مواد) پسرهایم را به باد کتک می‌گیرد. تهمت می‌زند و اگر پسرهایم اقرار نکنند من با کسی رابطه دارم پسرهایم را  تا حد مرگ کتک می‌زند.

از طرف خانواده‌ام مورد حمایت قرار نمی‌گیرم. اگر در خانه نباشم فرزندانم امنیت جانی ندارند. با کابل به جان من می‌افتد. به دلیل اعتیاد توهم دارد و فکر می‌کند در خانه جن وجود دارد.

 

روایت از کرج، کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

من تا بحال کتک نخورده بودم!

دستان گرمی داشت، خوشرو بود و بشاش؛ حتی با وجود تن کتک خورده‌اش!

 

در یکی از استخرها ماساژور است. بار دومی که پیشش بودم حرف به اعتماد به نفس کشید و … گفت سعی می‌کند بچه‌هایش را با اعتماد بنفس بار بیاورد؛ اینکه خودشان را دوست داشته باشند و به خودشان احترام بگذارند. جالب این بود که حرف‌هایش خیلی به مطالب کتابی می‌خورد که همین دو سه ماه پیش خوانده بودم. او به بچه‌هایش یاد داده بوده که به آینه نگاه کنند و بگویند چقدر خودشان را دوست دارند، و خودشان را تایید و حمایت می‌کنند. از این کتاب که صحبت کردم علاقمند شد. تا به خانه برسم از طریق تلگرام تماس گرفت تا من فایل صوتی کتاب را بفرستم.

 

هفته بعد که دیدمش از دور متوجه کبودی‌های روی بازویش شدم. منتها آنقدر تیره بودند که فکر کردم خال بزرگی بوده که من قبلا متوجهش نشده بودم. شروع کرد به صحبت کردن که خیلی طبیعی به کتک خوردنش کشید. میان صحبت‌هایش گفت که مطلقه است و با بچه‌هایش زندگی می‌کند. چهل سالش است. و این آقا خواستگارش بوده که او بهش جواب رد داده. خیلی به‌تدریج شروع شد: اینکه فلان لباس را نپوشم و … اتفاقا من هم بدترین آنها را پوشیدم و گفتم که من دیگه آدمی هستم که شکل گرفته و نه یک چوب تر که بخواهد شکل دهد… تا اینکه حلقه‌ام را درآوردم پسش دادم که کتکم زد. به بازویش اشاره کرد و چشمش که زیرش سیاه بود. گفت، اگر پدرم بفهمد… (خانواده‌اش در شهرستان ساکنند.) من تا بحال کتک نخورده بودم. حتی یکبار هم، حتی از پدرم. باورم نمی‌شود!

 

اما حرف‌هایش بیشتر دور مرد می‌چرخید. گفتم معلوم است که نتوانستی ازش دل بکنی. گفت: «دوستش داشتم. حیف شد. خرابش کرد. البته پشیمان است و می‌گوید دیگر تکرار نمی‌شود. ولی از چشمم افتاد.» یاد فیلمی افتادم که یکی از دوستانِ کارزار منع خشونت خانوادگی، درست همان دیشب برایم فرستاده بود. ماجرای زنی آمریکایی بود که تعریف می‌کرد چطور وقتی ۲۲ سالش بوده گیر یک رابطهٔ خشونت‌آمیز افتاده و چقدر طول کشیده تا بتواند سکوتش را بشکند و خود را رها کند و الان زندگی مشترک خوبی با سه بچه دارد… گفتم فیلم را برایت می‌فرستم. و ازش خواستم ماجرایش را برای کانال کارزار تو تلگرام بنویسد و بفرستد.

 

پرسید چه طوری می‌تواند به او کمک کند. «دلم برایش می‌سوزد.» گفتم او هم قربانی روابط خشونت‌آمیز بوده، فکر نکنم بتوانی کمکش کنی فقط در صورتی که خودش بخواهد درمان شود، می‌توانی راهنمایی‌اش کنی. اما فعلا اولین کار این هست که خودت را نجات دهی. گفت آخه کمی هم ازش می‌ترسم! شماره اورژانس اجتماعی را بهش دادم و گفتم حتما تماس بگیرد و راهنمایی بخواهد.

 

رسیدم خانه و فیلم را برایش فرستادم و چند پست از کارزار را. چندوچونش را پرسید و تشکر کرد. درست در همین اثنا سروکله پروفایلی ناشناس در تلگرامم پیدا شد با نوشته‌ای انگلیسی روی زمینه سیاه رنگ.

 

پیغام داده بود:

 

ــ میشه لطف کنید سرتون تو کار خودتون باشه خانوم محترم.

ــ اینو اخطار محسوب کنید. سرت گرم زندگی خودت باشه.

 

تعجب کردم و واقعا نتونستم ارتباطی بین این پیغام‌ها و موضوع او ببینم. آخه من یک گفتگوی ده پانزده دقیقه‌ای بیشتر باهاش نداشتم. با این حال بهش پیغام دادم و ازش پرسیدم همچین شماره‌ای می‌شناسد و پست‌های مرا به کسی نشان داده است که گفت نه، چطور مگه؟ داشتم فیلم را باز می‌کردم که ببینم.

 

دیگر چیزی نگفتم.

 

تا اینکه باز پیغام اومد:

ــ دور … خط بکش. دارم محترمانه باهات حرف می‌زنم طور دیگه‌ای هم بلدم صحبت کنم. شماره کارت بده پولت رو هم بفرستم و یک ماساژور دیگه برای خودت پیدا کن.

 

حیرت‌زده ماندم؛  با این فکر که قضیه خشونت علیه زنان چقدر شایع و جدی است و اینکه در چنین مواردی واقعا چکار می‌توان کرد. یاد حرف یکی از دوستان روزنامه‌نگار افتادم که می‌گفت خشونت موضوع حساسی است و انگشت گذاشتن روی آن به‌منزله جراحی غده چرکی جامعه. اگر زخم سرباز کرد باید بلافاصله راه‌های درمان را داشته باشیم.

 

البته می‌دانم که نمی‌توان با مسکوت گذاشتن موضوع روی آن سرپوش گذاشت اما واقعا چه سازوکارهایی بخصوص در مواقع حاد برای مواجهه با خشونت علیه زنان وجود دارد؟

 

روایت رسیده از کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی،  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

روایت‌های کوتاه از خشونت خانوادگی (۱۲ روایت)

مخالفت پدر با استقلال و کارکردن باعث ایجاد پایین آمدن اعتماد به نفس شد. و اینکه کمتر توانستم در اجتماع حضور داشته و توانایی‌های خود را بشناسم.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، کرج

نوه من ۲۱ ساله است. ازدواج کرد. سه ماه زندگی کرد. قرار بود از پدر و مادر شوهرش جدا زندگی کنند. شوهرش، ولی جدا نشد از خانوده اش. خرجی هم نمیداد. کتک نمی زد ولی شکاک بود. نوه ام الان طلاق گرفته ولی برای ازدواج دوباره، عیب روش زیاد میزارند. و می گند اگر عیب نداشت چرا سه ماه زندگی کرده.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی

 

مادر شوهرم که عمه من هم بود خیلی بدرفتاری داشت. برادر شوهرم هم بدرفتاری می‌کرد. شوهرم هیچ کاری نمی‌کرد. الان دختر خاله خودم [که] خونه بالایی ما زندگی می‌کنه ما را اذیت می‌کنه. من نمی‌تونم حرف بزنم. خشونت کلامی زیادی با من دارند. حرص می‌خورم تو دل خودم نگه می‌دارم. نمی‌تونم جواب بدم. برادرم هم مهریه من را برداشت برای خودش. حرف‌های زور بهم زد. ولی خودش الان از کارهاش پشیمون شده.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی

 

مشکل من این است که شوهرم هیچ وقت حق حرف زدن را به من نمیدهد. اگر حرف از کار یا چیز دیگری باشد میگه تو هیچ حقی نداری. حرف نزن. من اگه تو خونه حرفی بزنم میره به فامیلهاش میگه که زنم چی گفت . اونا رو با من به دعوا میندازه. بهانه گیری میکنه. دعوامون میکنه. بعضی اوقات کتک میزنه وقتی بیکاره. وقتی بیکاره خیلی عصبانی میشه و سرکار با صاحبکار دعوا می کنه. بی حوصله هست. بی سواد است.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی

من ۱۲سال است که ازدواج کرده‌ام. ۲ سال با خانواده همسرم زندگی کردم. در این مدت خیلی اذیت می‌شدم. مثلا دائم کتکم می‌زدند و فحش می‌دادند. شوهرم اعتیاد دارد و هر موقع اعتراض می‌کنم عصبانی می‌شود. از جمله خشونت اقتصادی. مثلا به خاطر اعتیادش کم پول می‌دهد. با استقلال از خانواده همسرم، خشونت‌های روانی تا حدی کم شده اما خشونت‌های دیگر مثل خشونت اقتصادی بیشتر شده است. به دلیل وجود فرزندانم گذشت می‌کنم.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی

دامادم به دخترم فشار می‌آورد و دائم کنترلش می کند. مثلا می‌گوید تو حق نداری به دایی‌هایت سلام کنی و آنها را ببوسی با اینکه آنها محرمش هستند. در کوچکترین مسائل زندگی‌اش دخالت می‌کند. دخترم بیمار است. به جای رسیدگی به بیماری‌اش و دکتر بردنش، غیرتی بازی درمی‌آورد و این نحوه توجه کردنش است.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی

شوهرم خیلی بداخلاق است. با پسرم که سرکار می‌رود بداخلاقی می‌کند. وقتی اعتراض می‌کنم می‌گوید بچه‌های من هستند و به تو ربطی ندارد.
بچه‌ها را هم کتک می‌زند. دو تا پسر دارم و یک دختر. دو تا پسرهایم کار می‌کنند. دخترم را هم کتک می‌زند. می‌گوید نباید از بچه‌ها دفاع کنی. بچه‌ها را زیاد کتک می‌زند.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی

زن و شوهری (را می‌شناسم) که همیشه کتک‌کاری دارند. هر چند روز یک بار به خانه پدر و مادر خود می‌روند و بعد با اصرار پدر و مادر برمی‌گردند. حتی گاهی کارشان به پاسگاه و مأمور و دولت می‌رسه. از هر دو تعهد می‌گیرند که دیگر کتک‌کاری نکنند. به خانه برمی‌گردند و باز روز از نو روزی از نو.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، کرج

 

من زنی مهاجر هستم. دامادم دخترم را نامزد کرد. بعد او را ترک کرد و رفت افغانستان. بعد برگشت. منتظرم پول مهریهٔ دخترم را بدهد تا ازدواج کنند. هیچ پولی برای ازدواج ندارد اما می‌خواهد با دخترم رابطه داشته باشد. دختر راضی است به ازدواج اما مشکلات مالی نمی‌گذارد. دامادم ۲۲ ساله است و دخترم ۱۸ ساله است. ۶ تا بچه دارم و نمی‌توانم کمک کنم ازدواج کنند.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی

 

۵ تا دختر دارم. اخلاق شوهرم خیلی بده. اینجا غریب هستم. من را خیلی کتک می‌زنه. شکایت کردم ولی وقتی پلیس اومد شوهرم فرار کرد. من هم دیگه شکایت را ادامه ندادم. خرجی هم نمیده. شکاک هم هست. نمی‌ذاره خونه فامیل برم.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی


در سن ۱۴ سالگی ازدواج کردم و از طرف خانواده او به عمد مورد خشونت قرار گرفتم. همچنین همسرم با یک ایرانی دوباره ازدواج کرده. او برای همسر دوم تمام امکانات را فراهم کرده ولی من در خانه‌ای همراه با خانواده زندگی می‌کنم و همچنان مورد خشونت هستم. اجازه رفتن را به من نمی‌دهد، به من پول نمی‌دهد و روی بچه‌ها اثر بد گذاشته و روحیه بچه‌ها خیلی تضعیف شده. مثل یک زندانی با من رفتار می‌کند.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی

پسرم سر کار نمیره. ۱۴ ساله است. درس هم تا کلاس چهارم خونده. به هر چیزی گیر میده. خواهرهاش رو دعوا می‌کنه. خواهرهاش سر کار می‌روند اما او فقط دعوا می‌کند. من هم سر کار می‌روم. با من هم بدرفتاری کلامی دارد، اگرچه دست بزن ندارد.

روایت رسیده به کارزار، کرج، به نقل از یک مهاجر افغانستانی

بعد از ازدواج اجازه نمی‌دادند از خانه بیرون بیایم

طبقه پایین مستاجر داشتم.

زن طبقه پایین می‌گفت: مامان و بابام من را به طالبان فروختند. بعد از ازدواج اجازه نمی‌دادند از خانه بیرون بیایم. پیش مادر و پدرم بروم.

مادر شوهرش دختر را زیاد می‌زد. مادر شوهر و شوهرش با سیخ داغ بدن دختر را می‌سوزاندند.

یک روز همسایه‌ای در خانه را زد و تعجب کرد که اولین بار است که دختر را می‌بیند. همسایه کمک کرد و دختر را برد پاسگاه و پاسگاه آمد و مادر شوهر و شوهر را دستگیر کرد. مرد زندانی شد. و زن طلاق گرفت و پیش خانواده‌اش برگشت و به ایران آمد و ازدواج دوباره کرد و زندگی خوبی الان دارد.

روایت رسیده از کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.