نوشته‌ها

این خاطرات را نمی‌توانم فراموش کنم

روایت اول

من متاسفانه همسرم وقتی که عصبانی می‌شود گاهی اوقات چهره‌ای از خود نشان می‌دهد که من اصلا این آدم را نمی‌شناسم. کاملا شخص دیگری می‌شود. دیو درونش هویدا می‌شود. و وقتی این حالت بهش دست می‌دهد بعدش خودش انکار می‌کند و می‌گوید من اصلا نفهمیدم. می‌گوید من را نباید به این درجه برسانید. پشیمان می‌شود. ولی متاسفانه این خاطرات را نمی‌توانم فراموش کنم. مثلا یکبار که از مسافرت برمی‌گشتیم سر یک مساله‌ای بحث کردم. بعد آنقدر در ماشین مرا کتم زد که تنها کاری که کردم آن قدر بوق زدم تا دیگران مرا نجات دهند.

روایت دوم

شخصی را می‌شناسم که به تازگی ازدواج کرده است. همسرش جلو چشمانش خانمی را به منزل می‌آورد و این زن بی‌گناه نمی‌تواند ثابت کند که او با کس دیگری در ارتباط است چون همه جا آن زن را نامزد دوست خود معرفی می‌کند. بعد از شش ماه درگیری و کتک خوردن از شوهر خود، کارشان به جدایی می‌کشد. همسرش طلاقش نمی‌داد و به مسافرت می‌رفت و خانم‌های زیادی را به خانه‌اش می‌آورد. آن دختر بی‌گناه مجبور شد مهریه خود را ببخشد تا بتواند از همسرش جدا شود. قبل از طلاق همسر او تمام دارایی‌اش را به نام خانواده‌اش کرده بود تا از زیر بار مهریه فرار کند.

 

روایت سوم

دختری در هنگام عقد، پدرش از خانواده داماد خواست تا در عقدنامه در قسمت شروط بنویسند که با درس خواندن و کار کردن دخترشان مخالفت نشود. اما داماد زیر گوش عروس خانم گفت چه شرطی ما که شرط نداشتیم. عروس هم به آقای عاقد گفت ما شرط نداریم. بعد از عقد و عروسی هم با درس خواندن و کار کردن عروس خانم، آقای داماد مخالفت کرد و گفت باید بچه دار شوی. آن دختر هم آمادگی مادر شدن نداشت. بعد هم فهمید همسرش به او خیانت می کند. الان هم درگیر طلاق است و نمی تواند مهریه خود را بگیرد و مجبور است ببخشد و با افسردگی نزد خانواده خود برگردد.

 

روایت چهارم

زنی هستم که در سن ۱۵ سالگی به اجبار نامادری خود با مردی افغان ازدواج کردم. همسرم اعتیاد شدید به مواد مخدر (شیشه) دارد و مخارج من و ۳ فرزندم را فراهم نمی‌کند. زمانی که شیشه می‌کشد دچار توهم شده و کودکانم را به باد کتک می‌گیرد. فکر می‌کند من با فرد دیگری رابطه دارم و تا زمانی که کودکانم اقرار نکنند دست از شکنجه سه فرزند پسرم برنمی‌دارد. یکی از کودکان به خاطر ترس و استرس شدید دچار بیماری برص (پیسی) شده، و پسر دیگرم را که تنها ۱۳ سال دارد برای کار به بیرون می‌فرستد. در همین چند وقت اخیر در یک گل‌فروشی مشغول به کار بود که توسط کارفرما مورد تجاوز قرار می‌گیرد و مجبور به تغییر محل کار او شدیم. تنها زمانی که همسرم در زندان بود کودکانم امنیت جانی داشتند و در آن مدت توانستم شکایت کرده و او را رد مرز کردند. نمی‌دانم چطور هزینه‌هایم را تامین کنم. مشکل شدید جسمی دارم (دیسک کمر).

روایت از زن ایرانی ازدواج کرده با مهاجر افغانستانی

روایت پنجم

همسرم اعتیاد شدید به مواد مخدر دارد و مخارج خانه را تامین نمی‌کند و با زنان روسپی رابطه برقرار می‌کند. او چهار فرزند از من و چهار فرزند از یک زن دیگر دارد. هیچ خبری از زن دیگرش در دست نیست. او کودکانم را به زور برای کار به بیرون می‌فرستد و بسیار بی‌مسئولیت است. متاسفانه متوجه شدم که دوباره باردار هستم. اما چون همسرم کودکانم را نمی‌‌خواهد مرا به باد کتک می‌گیرد. بارها کودکانم را به باد کتک گرفته، آن‌ها امنیت جانی ندارند. مخارج خانه را نمی‌توانم تامین کنم و هیچکدام از فرزندانم به مدرسه نمی‌روند. با توجه به اینکه در زمان بارداری مرا کتک می‌زند می‌ترسم فرزندم عقب مانده به دنیا بیاید. چند سالی می‌شود که از افغانستان مهاجرت کردیم نمی‌دانم چطور و به چه شکل درخواست کمک کنم.

روایت از مهاجر افغانستانی

 

روایت ششم

خانواده‌ای را می‌شناسم که کودک خود را شکنجه می‌کنند و آثار سوختگی روی دست و بدن نوزاد به چشم می‌خورد. مادر شکنجه‌گر سن بسیار پایینی دارد و مشخص است که خود قربانی است و با انواع مشکلات روانی و روحی دست و پنجه نرم می‌کند و تعادل روانی ندارد. مادر کودک خود در سنین بسیار پایین ازدواج کرده است و هیچ درکی از رابطه‌ی مادر و فرزندی ندارد.

روایت از مهاجر افغانستانی

روایت هفتم (خشونت در محیط کار)

دختر جوانی را می شناسم که از هیچ حمایت مالی و روانی بهره مند نیست و مجبور است در یک مغازه کار کند. کارفرما با اغفال این دختر بسیار جوان توانست با او رابطه برقرار کند. سن صاحب کار بسیار بالاتر از سن دختر است و جای فرزند دخترش می باشد. به تازگی به او پیشنهاد داده تا با سایر دوستان این آقا ارتباط داشته باشد و این دختر را به فحشا بکشاند و اهداف دیگرش از پیشنهاد این روابط مشخص نیست.

روایت هشتم

دختری را می‌شناسم که در یک خانواده بسیار سنتی رشد کرده و در سن ۳۴ سالگی از استقلال مالی برخوردار نیست و نمی‌تواند به تنهایی برای خود تصمیم بگیرد. تابوی باکرگی باعث شده تا به حال با هیچ پسری ارتباط برقرار نکند. و هر از چندگاهی دچار  افسردگی شدید می‌شود.

روایت نهم

پسری هستم از کرج.

خانمی را سراغ دارم که همسرش بسیار فحاش و بددهن است و در دعوا و بحث، خانواده همسرش را به فحش می‌کشد.

خانمی را می‌شناسم که همسرش خود زن و خانواده‌ی او را تهدید می‌کند به آسیب رساندن و …

خانمی تعریف می‌کرد با وجود داشتن ۳ فرزند ولی هر بار در هنگام [رابطه] زماشویی در واقع مورد تجاوز جنسی قرار می‌گیرد.

خانمی را می‌شناسم که همسرش اجازه رفت و آمد حتی با پدر و مادر را به همسرش نمی‌دهد فقط در مناسبت‌های خاص آن هم خودش باید حضور داشته باشد و اجازه ارتباط با دوستان و فامیل را ندارد.

روایت‌های رسیده از کرج به کانال کارزار   ‌https://t.me/pdvcir


👈🏽 شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

دخترم انگیزه و هدف من برای پاکی است

سارینا کنار در نشسته بود. داشت خوابش می‌برد که پدرش داخل آمد و گفت مادرت کجاست. صدایش آنقدر بلند بود که تنم لرزید. یک‌دفعه سارینا دوید و پشت من قایم شد. مامان چرا من انقدر بدبختم؟ چرا مادر؟ الهی قربونت برم. چرا بابا تو رو می‌زنه؟ من با تعجب فقط به چشمان نگرانش نگاه می‌کردم. حس بدی داشت. درکش کردم. انتظار داشت برایش توضیح دهم. او فقط ۶ سال داشت. من برایش توضیح دادم بیمار است. پرسید چرا؟ یک کم پیچیده است. اعتیاد دارد. فهمیدم حس بدی نسبت به این واژه دارد. پس چرا تو داد نمی‌زنی؟ یک سال بعد…

بدون اینکه بخواهم داشتم فریاد می‌زدم! دوباره سارینا پرید بغلم. تعجب کردم. به چشم‌هاش نگاه کردم. مادر حالا فهمیدم چرا بدبختم. چرا؟ چون بیماری! حس بدی گرفتم. چه بیماری‌ای دارم؟ اعتیاد! در میان بهت و ناباوری خندیدم و بعد گریه کردم از این‌که دخترم بزرگ شده و درکم می‌کند. هم خوشحال شدم و هم ناراحت. حالا فهمیدم چرا دیگر کتک نمی‌خوری. چرا؟ چون عواقب کتک خوردن تو باعث بیماری‌ات شده. باز تعجب کردم. حس خوبی داشتم. درکم می‌کرد. چه توقعی ازم داری؟ مثل بابا نشو. چشم، هرچه تو بخواهی. من مادری که داد بزند را نمی‌خواهم. من مادر معتاد نمی‌خوام. من تو را پاک می‌خواهم. از اینکه انقدر بزرگ شده و درکم می‌کند و دوستم دارد خوشحال شدم و این انگیزه و هدف من برای پاکی است.

به خاطر خودم مادر سالم، خانواده سالم در نتیجه کودک سالم.

روایت رسیده از تهران، کمپ ترک اعتیاد، به کانال کارزار   ‌https://t.me/pdvcir


👈🏽 شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

همسری که عاشقانه دوستش داشت

خانم جوانی که وقتی از شیطنت‌های همسرش مطلع می‌شد و به همسر می‌گفت، همسری که عاشقانه دوستش داشت،‌ او را به باد کتک و ضرب و شتم می‌گرفت و در آخر می‌گفت دوستم داره ولی دست خودم نبود که تو را زدم، چرا؟ چون خانواده مرد پدری داشت که در جوانی مادرش را می‌زد و اینگونه پرورش یافت، و حتی بد دهانی به فرد مقابل، فحش دادن و تحقیر کردن و حتی این که به زن به عمد نفقه ندهند چون تمکین نداده یک نوع خشونت است. یا چون زن به همسر علاقه‌ای نشان نداده مرد می‌تواند دیگر نفقه ندهد یک نوع خشونت در حالت قهر زن و شوهری…

 

@pdvcir

👈🏽 شما میتوانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

مردی که در خانواده بهش توجهی نشده

داستانِ خشونت [علیه] مادرم که ۳۷ سال با این زندگی سرکرده و هیچی دم نزده و باعث شده اعتماد به نفس و ترس در درونش جوری رخنه کند که از کوچکترین اخم کسی بترسد و بخواهد سریع کاری کند که کسی ازش ناراحت نشود. مردی که در خانواده بهش توجهی نشده، باعث شده نسبت به اطرافیانش بدبین و شکاک شود و همین باعث شود که همسرش را از رفتن به خونه‌ی مادرش منع کند حتی از زنگ زدن به خانواده‌اش. و خانواده‌ای که از حمایت دخترشون به خاطر ترس از آبرو ساکت شدند. و زمانی که مادرم به خانه پناه برد خواهران شوهرش با داد و بیداد در آن کوچه آبروی آن‌ها را بردند. مادرم نمی‌تواند خونه‌ی دوست یا حتی مادر یا خواهرش برود. حتی مادر من نمی‌تواند کلاس های مورد علاقه‌اش را برود. چیزهایی دلش بخواهد و همش مدام چک می‌شود و از عواقب بداخلاقی و داد و بیداد می‌ترسد.

 

@pdvcir

👈🏽 شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

كساني كه دست به خشونت مي زنند هم نياز به كمك دارند!/ بیتا صادقیان

اغلب هنگامي كه با واقعه ي خشونت آميز هولناكي روبرو مي شويم به فرد خشونت ديده (قرباني) دلسوزانه مي نگريم و فرد خشونتگر را فردي “شرور” و “پليد” مي ناميم.
قرباني را فردي نيازمند كمك مي دانيم و به فرد خشونتگر به ديده ي تحقير مي نگريم و از او فاصله مي گيريم.

اولين كسي كه در مقابل خشونت رنج مي كشد خودِ فرد خشونتگر است!

چرا كه دست به عملي مي زند كه اخلاقاً آن را غيرِانساني مي داند و از طرفي چون نمي تواند اين بارِ عظيم رواني را به دوش بكشد با روش هاي ناخوداگاه مختلف و كاهشِ بار منفيِ عملي كه انجام داده است، عمل خود را توجيه مي كند.

و با اين توجيهات راه را براي تكرار مجدد عمل خود باز مي گذارد.

” آلبرت بندورا” روانشناس و استاد دانشگاه استنفورد اين توجيهات نا خوداگاه يا “مكانيزم هاي دفاعي رواني” را “غير فعال كردن كنترل دروني” مي نامد.

در مصاحبه هايي كه با افراد خشونتگر داشته ام جملاتي از اين دست شنيده ام:

– وقتي همسرم را كتك مي زنم از خودم متنفر مي شوم!
-بعد از اينكه همسرم را زدم احساس كردم من لياقت زندگي با او را ندارم
– بعد از اينكه به جان پسرم مي افتم مي روم توي خيابان و با صداي بلند گريه مي كنم! از خودم بدم مي آيد!
-دلم مي خواهد همه ي كتاب هايم را  آتش بزنم، اگر اين همه كتاب توي زندگي شخصي به دردم نخورد، پس كجا به درد مي خورد؟
– بعد از اينكه بچه هايم را مي زنم دست و پاهايشان  را مي بوسم و خواهش مي كنم مرا ببخشند!

تحقيقات زيادي نشان داده اند كه اغلب كساني كه به بدترين شكل خشونت مي ورزند افرادي هستند كه در كودكي يا در معرض خشونت والدين و بزرگترها بوده اند يا حداقل شاهد آن بوده اند!
و يا به اشكال مختلف در معرض انواع آسيب هاي رواني و جسمي و جنسي بوده اند.

آن ها به واسطه ي آسيبي كه در طول زندگي ديده اند نياز به كمك دارند و اكنون با عمل غير انساني اي كه انجام مي دهند روز به روز از آنچه دوست دارند باشند فاصله مي گيرند و براي كاهش رنجشان ، مدام خودشان را توجيه مي كنند!

در اين شرايط ما با دو قرباني مواجهيم!
هم فردي كه خشونت مي كند و هم فردي كه تحت خشونت است.
فرد خشونت ديده با آگاهي و رها شدن از دام خشونت به مرور زمان مي تواند خود را احيا كند، اما فرد خشونت گر از سمت ديگران، دادگاه، رسانه ها و افراد خانواده و حتا وجدان اخلاقيِ خودش محكوم مي شود، بنابراين پيش از محكوم شدن  از ديگران فاصله مي گيرد و اجازه نمي دهد كسي از مسائل و مشكلات خانوادگي اش آگاه شود و از ترس محكوم شدن هر روز منزوي تر مي شود و قربانيِ تحت خشونت را نيز منزوي تر مي كند و از او (با روش هاي مختلف؛تهديد، توجيه و قانع كردن) مي خواهد كه مسائلي كه بينشان اتفاق افتاده است را نزد ديگران بازگو نكند، و همين عمل موجب افزايش بيشتر خشونت مي شود!

درحاليكه بايد بپذيريم فرد خشونتگر نه تنها “پليد” و ” شرور” نيست، بلكه خودش نيز يك قرباني است و براي پيشگيري و كاهش خشونت هاي خانوادگي لازم است به فرد خشونت گر نيز كمك شود تا بتواند خود را احيا كند.

چه بسا با درمان فرد خشونتگر اين چرخه ي بيمار متوقف شود!

 

 

انگار صدای گریه‌های خودم تو گوشم می‌پیچه

هنوز داغ کتک‌هایی که از مادرم می‌خوردم رو کاملا به خاطر دارم. داغ سیلی‌هاش، گاز گرفتن‌هاش. حتی زمانی که منو از خونه بیرون می‌انداخت و من پشت در گریه می‌کردم. بعد از مرگ پدر همه چیز سخت‌تر هم شد. در سن کم ازدواج کردم. تا اونجایی که می‌تونه  سعی می‌کنه در همه جنبه‌های زندگیم دخالت کنه. خودم الان یه دختر دارم. گاهی که از دستم در می‌ره و عصبی می‌شم و می‌زنمش. انگار صدای گریه‌های خودم تو گوشم می‌پیچه…  کاش کسی بود که نجاتم می‌داد.

روایت رسیده به کانال  کارزار منع خشونت خانوادگی،  https://t.me/pdvcir


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانالک تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

بچگی زود برام تموم شد

من تو یه خانواده سنتی به دنیا اومدم. پدرم قبلا یه ازدواج ناموفق داشت و یه پسر از اون ازدواج که با مادرش زندگی می‌کرد. مادرم منو بعد از سه پسر به دنیا آورد که باید قائدتا خیلی شیرین می‌بودم ولی زندگیم پر بود از نبایدها. از خیلی بچگی همش باید مراقب بودم فلان کار رو نکنم چون برای دختر بده. من حتی دوچرخه سواری رو یاد نگرفتم چون اجازه سوار شدن دوچرخه نداشتم. و باید کاملا مطیع می‌بودم مطیع مادرسختگیر و برادرهایی که نقش جلاد رو داشتن برام. بعد از من دو خواهر و یه برادر بود که خواهرام هم روزگار بهتری نداشتن. مادرم به خاطر فرهنگ جنوبی که داشت به پسرا ارزش و بهای خاصی می‌داد جوری که برادری که ۵ سال ازم کوچیکتر بود برام تصمیم می‌گرفت.

بچگی زود برام تموم شد چون باید خانومانه رفتار می‌کردم. یادمه از ۱۰ سالگی باید آشپزی می‌کردم و همش هم خراب می‌کردم و مادرم هم تنبیهم می‌کرد. پدرم هم مرد بداخلاق و بدهنی بود که هیچ حسی بهش نداشتم. از همون بچگی و نوجوونی افسرده بودم و شبها توی رختخوابم گریه می‌کردم. مادرم هم همش به این فکر بود که من باید ازدواج کنم. وضع مالی بدی داشتن و ۶ تا بچه فشار زیادی براشون داشت.

هنوز دوم دبیرستان رو تموم نکرده بودم که گفتن باید ازدواج کنی با مردی که ۱۲ سال ازم بزرگتر بود و دوست مادرم معرفی کرده بود. من ازش می‌ترسیدم و التماس می‌کردم که اجازه بدن درسم رو بخونم ولی با کتک و فحش وادارم کردن به ازدواج. من ۱۸ سالم بود که عروس شدم و اون۳۰ساله. هیچی نداشت و بیکار بود و کلی فراز و نشیب.

من خیلی زود باردار شدم و ۱۹ ساله بودم که پسرم رو به دنیا آوردم و ۲۴ سالگی دخترم رو. می‌شنیدم که می‌گن همسرم معتاده ولی تحمل می‌کردم چون نمی‌خواستم برگردم به خونه‌ای که منو یه جورایی ازش بیرون کردن. اوایل از همسرم می‌ترسیدم و هر چیزی می‌گفت فقط چشم می‌گفتم اجازه نداشتم بدون اون پام رو از در بیرون بذارم. اجازه خرید بدون اون رو نداشتم. و اجازه معاشرت و انتخاب دوست.

تنها سرگرمیم کتاب خوندن و حل کردن جدول بود. تو ۲۷ سالگی به یه جور بلوغ فکری رسیدم که باید مستقل باشم و برای خودم تصمیم بگیرم که با واکنش تند همسرم مواجه شدم. خیلی باهام تند رفتار می‌کرد و براش غیر قابل هضم بود که خودم به تنهایی خونه مادرم برم که فقط نیم ساعت باهامون فاصله داشت.

دامنه سختگیری‌هاش به پسرم هم سرایت کرده بود. هرگز اجازه بیرون رفتن نداشت، اجازه خونه دوستاش رفتن رو نداشت، اگه بچه ها فقط ۵ دقیقه دیر از مدرسه برمی‌گشتن سریع می‌رفت جلوی مدرسه سراغشون و جلوی دوستاشون توبیخشون می‌کرد که این باعث شد پسرم کم‌کم روحیه‌اش غمگین بشه و اعتماد به نفسش رو از دست بده.

بعد یه طوفان بزرگ تو زندگیمون پیش اومد خواهر کوچکترم که اونم به اجبار ازدواج کرده بود تو یه درگیری ناخواسته باعث مرگ همسرش شد. همش ۲۱ سال داشت و من عاشقانه دوسش داشتم من ۳۰ ساله بودم و این موضوع برام خیلی سنگین بود. هضمش اعصابم و بهم ریخت و دوباره افسردگی شدید به سراغم اومد. این‌بار داروها قوی‌تر بودن ولی باز نمی‌تونستن جلوی گریه‌ام رو بگیرن. همسرم به جای درک کردنم سواستفاده کرد و منو بیرون کرد که گریه‌هات بچه‌هام رو افسرده می‌کنه. دلم برای بچه‌هام لک می‌زد. ۲۷ روز ندیدمشون تا با گریه‌های دخترم که کلاس اول بود برام آوردشون. بعد از یک ماه مادر همسرم به سراغم اومد و منو از خونه پدرم به خونه خودم برد ولی دیگه شرایط برام عادی نشد.

همسرم راحت توهین می‌کرد و فحش می‌داد. قهرهای طولانی چند ماهه داشتیم و خونمون همیشه ساکت و سوت و کور بود. اعتیاد همسرم شدید شد به حدی که از چهره‌اش می‌شد فهمید و سختگیری‌هاش نسبت به بچه‌ها که بزرگتر شده بودن بیشتر. کلا قضیه خواهرم باعث سواستفاده همه ازمون شد. دامادمون با خواهرم خشونت زیادی داشت به حدی که زمانی که ۴ ماهه باردار بود به حدی کتکش زد که پزشکی قانونی به دیه محکومش کرد ولی خواهرم به خاطر اینکه پسرش رو بتونه دوباره ببینه از شکایتش صرف نظر کرد و با صورت و بدنی کبود التماس می‌کرد بذارن پسر ۶ سالش رو ببینه.

من هم یه زندگی سرد رو تحمل می‌کردم تا اینکه متوجه تغییرات رفتاری تو پسرم شدم. درسش شدیدا افت پیدا کرده بود و دوم دبیرستان ۳ تا تجدید آورد که پدرش با شدیدترین روش ممکن و با چوب و کابل تبیهش کرد حتی یادآوریش بعد از دوسال باعث گریه‌ام می‌شه. پسرم بعد از حدود یک ساعت کتک خوردن مداوم از پدرش حتی سرش رو بالا نیاورد و من هم که سعی می‌کردم مانع کتک خوردن پسرم بشم از ضربات همسرم در امان نموندم.

پسرم خیلی خشن شد و خواهرش رو کتک می‌زد و با من با بدترین لحن و جملات حرف می‌زد. خودزنی می‌کرد و مشاور توصیه کرد که به روان‌پزشک مراجعه کنم. تشخیص پزشک اختلال دوقطبی بود و همچنین اختلال رفتارهای مرزی. انگار دنیا برام تموم شده بود. پسرم تمام زندگی من بود ولی پدرش اصلا همکاری نمی‌کرد. با مصرف داروهاش تمرکز دوباره برگشت و تونست با معدل ۱۵.۵ دیپلم بگیره؛ پسری که همیشه شاگرد ممتاز بود به این روز افتاده بود.

تا تابستون پارسال که به خاطر شرایط افتضاح مالی بعد از تموم شدن دبیرستان تصمیم گرفت سر کار بره یه روز نیم ساعت دیرتر از سرکار برگشت و همسرم که خونه بود بهش زنگ زد. از شانس بد گوشی پسرم روی بلندگو بود و اونم پیش دوستاش و حرفای زشت همسرم رو دوستاش شنیدن. پسرم با حال بدی به خونه اومد و بحثشون شد یه لیوان شکوند که رگش رو بزنه به زور ازش گرفتم که یهو چاقو رو برداشت و داد زد که پدر یا خودم رو می‌کشم یا تو رو اینقدر اذییتم نکن.

این حرف باعث بدبختیمون شد. پدرش به برادرم زنگ زد که بیا اینا رو ببر بعد بهم گفت میری اینو می‌ذاری خونه مادرت و خودت و دخترت برمی‌گردین. شب بهم زنگ زد که بیا دم در رفتم و دیدم یه بسته پرت کرد جلوم و رفت. بازکردم دیدم لباسها و وسایل شخصی پسرمه و عکساش که ریز ریز کرده اصلا انکار منو اون لحظه زنده بگور کردن.

من حاضر نشدم بدون پسرم برگردم و از طرفی نمی‌تونستم جدا بشم به خاطر شرایط خاص خانواده‌ام. به خاطر همسرم اعتماد به نفس نداشتم و هیچ شغلی هم بلد نبودم. باز هم مادر همسرم به سراغمون اومد من و دخترم خونه خودمون و پسرم خونه مادربزرگش.

حال روحی پسرم بدتر شد و اطرافیان هم به خاطر خشونتش اذییتش می‌کردن که چزا با خانواده‌ات تند رفتار می‌کنی. به نظرم بچه‌ای که احترام از پدرش نبینه دیگران هم به خودشون اجازه بی‌احترامی بهش رو می‌دن. پسرم الان ۱۸ سالشه، خوش‌تیپ و خوش‌قیافه، مهربون. به قد و بالاش که نگاه می‌کنم دلم می‌ره ولی می‌بینم که همیشه افسرده است.

همسرم از پارسال بدترین رفتارها رو باهام می‌کنه. حرف نمی‌زنه و حتی نگاهمون هم نمی‌کنه. پسرم رو راه نمی‌ده و جلوی دخترم تریاک مصرف می‌کنه که منو عذاب بده. بدترین فحش‌ها رو بهم می‌ده که برم چون می‌دونه با این شرایط نمی‌تونم برم. بهم پول و خرجی نمی‌ده که مبادا ۱۰۰۰ تومن به پسرم بدم. هر ماه با هزار خجالت برای دکتر رفتن ازش پول می‌گیرم چون میگرن شدید دارم و داروهاش رو باید حتما بخورم و پسرم هم که دیگه داروهاش رو قطع کرده.

من هرگز پدر و مادرم رو نمی‌بخشم اگه از اول اون همه خشونت به خاطر جنسیتم نبود من اینقدر ترسو بار نمیومدم و جلوی همسرم وایمیستادم و بهش اجازه نمی‌دادم باهام اینجوری رفتار بشه. اونا در حقیقت ۳ نفر رو بدبخت کردن من و دخترم و پسرم.

همسرم  با سختگیری باعث افسردگی ما شد و الان با خشونت و در مضیغه گذاشتنم به بدترین وضع تحقیرم می‌کنه ولی من تحمل می‌کنم تا دخترم بزرگ بشه. الان ۱۳ ساله است و رفتار اونم تند شده و می‌گه از وجود پدرش خجالت می‌کشه. بهش می‌گم درس بخون تا مثل من یه توسری خور نباشی.

من ۳۷ ساله هستم ولی احساس و دلم انگار هزار سالشونه. من زندگیم رو باختم. به خاطر خودخواهی و رفتارهای احمقانه اطرافیانم شدم یه زن تحقیر شده که چشمش به جیب شوهرشه ولی هنوز اجازه نداره پاش رو از در بیرون بذاره چون فکر می‌کرد باید همینطور باشه چون یاد نگرفت از خودش و حق و حقوقش دفاع کنه چون از بچگی همه مردهای اطرافش بهش زور می‌گفتن و زورگویی‌های همسرش عادی به نظر میومد و وقتی که خواست اعتراض کنه با بدترین روش خفه‌اش کردن.

می‌دونم خیلی تلخ بود ولی این زندگی منه. زندگی حقارت باری که هنوزم دارم ادامه‌اش می‌دم. هیچ هدفی ندارم و هیچ امیدی. توی فقر مطلق باهاش زندگی کردم. چون می‌دونست هیچکس چنین شرایطی رو تحمل نمی‌کنه باهام خوب بود اما الان بدترین رفتارها رو داره. هیچ رابطه عاطفی و زناشویی نداریم ولی باید مطیع باشم، این خیلی درد آوره. با نوشتن تک تک این جملات اشک ریختم.

روایت از قمصر، کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

عمرم رفت تا طلاق گرفتم

شاید گفتن جریان زندگیم برام سخترین باشە اینو درحالی می‌نویسم کە من مورد خشونت توسط مادر و خواهرانم از دوران کودکی تا بە الان کە ۲۸ سال سن دارم بودم.

می‌رم بە دوران بچگی. دختر کورد دوم خانوادە، آروم، توسری خور، کتک خور، یه جوری که لقب کلفت می‌تونم بدم. فرق گذاشتن بین دو فرزند دختر به چشم می‌خورد منی که فرقی با بزرگتری نداشته ولی بهترین رفاه برای فرزند اول بود. تا چیزی می‌گفتم صداشونو بلند می‌کردند «ساکت شو خواهربزرگه». طبقەی دوم اتاق خواهر بزرگترم بود زمانی چیزی می‌خواست پاهاشو زمین می‌زد کە با من کار دارە چهاردە پلە رو برو بالا در بزن. هر موقع می‌گفت بیاتو می‌رفتم تو اگە هم دیر می‌رفتم بالگد پرت می‌شدم از چهاردە پلە بە پایین. یا سرم می‌شکست یا خون دماغ می‌شدم. همە این بلاها ادامە داشت الانم کە با اینکە ۲۸ سالمە وجود دارە چون بی منطق‌ترین خانواده رو دارم.

در اوج خوشی سن ۲۳ سالگی کە هیچ نوع میلی بە ازدواج نداشتم فکر خیال من واسە ازدواج چیزی دیگەای بود اینا ملاکشون پول، ثروت، ماشین بود دیگه مهم نبود نظر من. نگاهِ «پدرش بمیره کلی ثروت دستت میرسه». به هرشکلی بود به عقدش دراومدم ولی چه شبی شد، انتخاب خودشون از اونا بدتر، عقدەای‌تر، شدە بود لجبازی من باخانوادەم، خانوادە پسرە، عقدە شب عقد، خانوادە منو رو من خالی می‌کردند. من راضی نبودم. می‌خواستم فرداش برم دادگاه واسه طلاق. «نه نکن تو خانواده ما نبوده دختر با لباس سفید میره با کفن برمیگرده».

پسر و خانوداەاش هم از خانوادەی من بدتر، مادرش بەخاطر رفتار پدرش خودسوزی کرده بود. بعد عقد یه سری جریانات واسه عروسی گرفتن پیش اومد که اون موقع فهمیدن منو چقد بدبخت کردن ولی انگار لج کرده بودم با خودم که باید برم حتمن. اینجا بهتره ولی چنان نقاب خوبی داشتن که منِ بچه خام گولشون خوردم، باهاشون رفتم تهران گفتن دیگه عقد شدی کسی نمیتونه آزارت بدە ما پشتت هستیم با کلی آرزو راهی تهران شدم، نتونستم دوام بیارم زنگ زدم بە مادرم کە برگردم گفت راه برگشتی نداری در حالی که خواهرم دومین ازدواجش بود مشکلاتی بیشتری پیش اورد بود. لعنت بە خانوادەای کە فرق میذارن بین بچەهاشون که بعدا بشە عقدە.

فرزند سوم خانوادە ما هم دختر بود کە بزرگ کردنش بە عهدە من بودش. کلا درس خوندن پیش من معنی نداشت، غذا درست کردن خونه تمیز کردن، بچەداری و … با این وضع هم بدون هیچ نوع کلاس تقویتی رفتن، معلم خصوصی گرفتن که واسه خواهرم بود من قبول می‌شدم.

لحظه شماری می‌کردم برگردم، به هر بهانه با هرنوع بدختی بود خودمو رسوندم شهرم. دیگه برنگشتم خونه تهران. درخواست  طلاق دادم در سومین ماه عقدمون، چون خانواده خسیسی بودند مهریه اجرا گذاشتم به دلیل مهریه فراری شد. هر موقع هر لحظه یه شهری زنگ می‌زد تهدید می‌کرد با شمارەهای مختلف تهدید کردن. شمارمو بە پسر دادن حرف‌های زشت زدن و…

دادگاهمون هم اینقدر خوبە امنیت کە من از هرچی مردِ متنفر شدم از منشی گرفتە تا سرباز. مامورا می‌دونستن مشکل داری «بیا با ما دوست شو کارت رو راە میندازیم». نە بگم همە بد بودن، نە ولی اکثرا بد بودن چشمشون دنبال همه کسایی که اونجا واسه درخواست اومده بودن.

چقد کتک دم دادگاه می‌خوردم از خانواده پسر چون رای دادگاه به نفع من بود. مارکِ اینکه با قاضی بودم بهم می‌زدند. سه سال و نیم از بهترین دوران عمرم در مسیر دادگاه تموم شد. بعد کلی دیه کتک کاری، مهریه، نفقه، بعد از دستگیری پسره و زندان افتادن، راضی شد که در قبال بخشش تمام پروندەها، طلاق بده.

عمرم رفت مرداد ماە با زبون روزە بعد نماز صبح خوابم گرفت. زنگ زدن که برید محضر واسه طلاق تمام شد یعنی مشکلات. بعد کلی فحاشی کردن حرف زشت شدن قاضی طلاق بائن رو واسمون صادر کرد گفت موقعی که دوسش نداری راضی به زندگی نیستید یعنی متنفری ازش کراهت داری حکم طلاقتون صادر میشه. چقد خوشحال شدم ازکسی که هیچ نوع حسی بهش نداشتم جدا شدن آزاد شدن تموم شد خدایا شکرت.

نه بدبخت تازه شروع بدبختیه تو این جامعه، از کمربند مردونه می‌ترسیدم چون باهاش کتک خوردم، خودمو خیس کردم، از همه نوع جنس مرد متنفرم بودم، دوسال تمام تحت نظر روانپزشک بودم دارو برام تجویز میکرد، بازم آزار اذیت خانوادم شروع شد، فلان پسر کارمند بانک ازت خوشش اومده ازدواج کن نه نه نه بذارید کسی باشه من دوسش داشته باشم، سرکار میرفتم صبح ساعت شش بیدار، ده شب برمیگشتم فقط از محیط خونه دور بشم.

تا بعد تحت فشار دادن خانوادەم کتک از خواهر خودکشی کردم، حتی بیمارستان هم نیومدن خالم پسرش منو رسوندن، ضربان پایین سه روز تحت نظر با اجبار رضایت مادرم برگشتم که ما آبرو داریم. بگذریم هرچی بگم از خشونت‌های خانودام نسبت بە خودم ادامە دارە شاید بشە طولانی‌ترین داستان واقعی جهان.

الان با ۲۸ سال سن، بعد یکسال آشنایی با پسری کە خودم دوسش دارم با مخالفت کتک، فحاشی الفاظ بدشون مواجه شدم که نه نباید ازدواج کنی کار کن پسر پولداری اومد میتونی ازدواج کنی ولی اینی که دوسش داری نه چون ما دوسش نداریم، حرف گوش کن نیست نوکر ما نمیشه.

 

روایت از کردستان، کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

بازتولید چرخه‌ای معیوب در چند نسل

چادرم را بردارم باز کله بابای مهتی را باد گرفته، باجی این را می‌گوید و می‌دود تا زن بیچاره را از دست کتک‌های کلب حسین نجات دهد.  بابای مهدی همسایه خاله من بود و باجی مادرشوهر خاله‌ام. هرگز نفهمیدم چرا خاله‌ام دخترش را داد به پسرکربلایی حسین که آنقدر زن بیچاره و نجیبش را زده بود که یک طرف صورت زن سکته کرده بود و از کار افتاده بود. بچه که بودم ازصورتش می‌ترسیدم چرا که تو رفتگی داشت. اما زیبایی و مهربانی‌اش باعث شده بود که کم‌کم ترسم از او بریزد. آن موقع که دخترخاله‌ام را برای پسرش خواستگاری کرده بود و مراسم سر گرفته بود سال ۶۲ بود. ما تهران بودیم آنها شهرستان. من مدرسه می‌رفتم کلاس اول. زن عمویم راست داستان که می‌خواهم بروم عروسی دخترخاله‌ام را گفت و معلم‌ام پرسید بین عروسی و قبول شدن کدام را انتخاب می‌کنی و من گفته بودم قبولی. اما بعدش پیشمان بودم و بین دلتنگی برای مادرو پدرم و بد دیکته گفتن‌های زن عمویم که مثل مادر خوب دیکته نمی‌گفت، درمانده بودم. شب‌های نبودن‌شان بغض می‌کردم و نمی‌دانستم بغض دخترخاله‌ام تا همین حالا که نوه‌دار شده است، طولانی می‌شود.

شوهر دخترخاله‌ام مثل پدرش دست بزن نداشت اما در عوض بدرفتاری‌های دیگری داشت. محروم کردن دخترخاله (که من او را خاله صدا می‌زنم) از رفت‌و‌آمد با اقوام، بدخلقی سر هزار و یک چیز پیش پا افتاده، شکستن وسایل و بعدها که بچه‌ها بزرگتر شدند، سخت‌گیری‌ها روی پوشش و رفتار و کردار آنها. هر وقت ما دور هم جمع بودیم، خاله نبود. موقع عروسی خواهرها و بردارهایش همه فامیل واسطه می‌شدند، به‌خصوص  پدر من که رابطه‌اش با محمد خوب بود تا راضی شود به آمدن خاله‌ام. تازه وقتی هم که می‌گذاشت بیاید قبلش آنقدر اشکش را درآورده بود که عروسی زهرمارش می‌شد.

محمد و مهدی بین همه برادرها بدتر بودند، بقیه با زن‌هایشان راه می‌آمدند. محمد چشم دیدن باجناقش را هم نداشت، بنابراین نمی‌گذاشت که خاله‌هایم با هم رفت‌وآمد کنند چرا که زیبا را مجید می‌خواست، برادر محمد. اما دیگر چشم خاله و شوهر خاله‌ام ترسیده بود از این خانواده. بنابراین زیبا را به فامیل شوهر دادند، که آن هم تو زرد از آب درآمد. سعید پسرعموی پدری بود. پدربزرگم مخالف ازدواج زیبا با پسر برادرش بود اما هیچ نگفت و ازدواج سرگرفت. سعید الکل مصرف می کرد توی شهرکوچک ما رازی وجود ندارد شهر کوچک است.

محمد از ابتدا ساز ناکوک را کوک کرده بود و مانع حضور خاله در عروسی شده بود آخر سر وسط‌های مجلس خاله را آورد و بعدش هم به زور بردش با چک که خاله هم چک را تلافی کرد اما با او رفت. بعدها هم نگذاشت که خاله برود خانه زیبا. زیبا می‌گفت مینا بی‌عرضه است هرچه شوهرش می‌گوید گوش می‌دهد. می‌تواند وقتی که می‌رود سرکار دوقدم تا خانه ما بیاید او ازکجا می‌فهمد. مینا اما خسته‌تر از آن بود که بخواهد جسارت به خرج دهد. حتی حالا هم با دوتا نوه هنوز که هنوز است به حرف‌های زور محمد گوش می‌کند. هرچند که همیشه غرغر هم می‌کند و می‌گوید که هیچ رفتار محمد مثل آدمیزاد نیست، می‌گوید سوخته و ساخته چون نمی‌توانسته از بچه‌هایش دست بکشد.

محمد و خانواده‌اش خیلی کینه‌توزند و به همین کینه‌توزی‌ شهره‌اند. کافی است با کسی چپ بیفتند دودمان طرف بر باد است. زیبا هم وضع بهتری ندارد. او که فکر می‌کرد سرنوشت‌اش بهتر است، ابتدا با خساست همسرش مواجه شد و بعد با انواع و اقسام خشونت‌های دیگر از جمله جنسی. اوایل فقط خساست بود بعد به زدن هم کشید. هرچه سن‌شوهرش بالاتر رفت اوضاع بدتر شد. اول الکل مصرف می کرد بعد تریاک هم اضافه شد. تا پدرش زنده بود به او می‌گفت :حیف از این زن و بچه‌ها برای تو. او همیشه هوای دخترخاله‌ام را داشت و به آنها به دور از چشم پسرش مقرری می‌داد. زن عمو هم همین طور او هم  تاجاییکه بتواند مراقب آنهاست.

خشونت سعید فقط معطوف به دخترخاله‌ام نبود و نیست بلکه پسرش را نیز آماج حملات قرار می‌داد و می‌دهد، او را تحقیر می‌کند؛ به خصوص مواقعی که مانع زدن مادرش می‌شود، او را می‌زند و از خانه بیرون می‌کند. دخترخاله‌ام یک بار شکایت کرد. چندبار قهر، اما در نبود قوانین حمایتی و نبود حمایت خانواده‌ای که طلاق را زشت و بد می‌دانند او نیز سوخته و ساخته است.

بامداد پسر مهربان و خوش قلبی است اما به شدت نیاز به اثبات خود دارد آنقدر که توسط پدرش تحقیر شده  است. در روابط با جنس مخالف نیز با مشکل مواجه می‌شود و سراغ زنانی که به او آسیب می‌رساند و رهایش می‌کنند، می‌رود.

مستانه و میترا دخترهای خاله مینا هم مردی شبیه پدرشان را به عنوان همسر انتخاب کرده‌اند. مستانه آن قدر وابسته است که هیچ مخالفتی در برابر ممانعت همسرش از رفت‌وآمد با خواهرش نشان نمی‌دهد و همه حقوقش را نیز یکجا به او می‌دهد و بعد باید از او پول توجیبی بگیرد. با این که خودش مادر است و پرستار و از نظر درآمد از شوهرش بالاتر اما قدرت دفاع از حق خود را ندارد چرا که مادرش هم نداشته، چرا که آموزشی ندیده و توی آن شهر خراب شده همه اطاعت بی‌چون و چرا از مرد را امری واجب می‌دانند.

سالها پیش مستانه با مردی ازدواج کرد که بد دل بود، مانند پدرش که همه سالها مادرش را آزار داده بود. چهل روز بعد درخواست طلاق داد چرا که شوهرش اجازه رانندگی  بهاو نمی‌داد‌ و اورا از دیدن فیلم‌های خارجی که ممکن بود در آن‌ها صحنه‌هایی به زعم او ناخوشایند وجود داشته باشد، منع می‌کرد، در حالی که مستانه عاشق فیلم دیدن بود. موقع رانندگی می‌گفت که کجا را نگاه می‌کنی؟ مردهای غریبه را؟  شوهرش همه حقوقش را دربست به مادرش می‌داد و بعد برای خوردن یک ساندویچ هم مستانه باید دست توی جیبش می‌کرد. در نهایت بعد از چهار سال دوندگی مستانه همه حق و حقوقش را بخشید تا طلاق گرفت و  افسردگی مزمن طی چهارسال از دختری که در ۲۱ سالگی (موقع ازدواج) دختری بسیار شاد بود، چیزی باقی نگذاشت.

مستانه با دوست پسر سابقش که وقتی فهمید در آموزشگاه زبان مشغول به کار شده است او را زده بود مجددا ازدواج  کرد. دختری با ارزوهای بزرگ که هرگز نفهمیدم چرا تن داد به ازدواج با مردی داد، که بارها به او سرکوفت زده بود که او دیگر دختر نیست و دست خورده است. نفهمیدم چرا خفت خرید تا به شوهر سابقش و به دیگران اثبات کند خواستی است اما به هوشش به سوادش به فوق لیسانسش ننازید. او ازدواج کرد تا از خشونت های پدرش رهایی یابد  و همین طور از خشونت های شهری سنتی که با زنان مطلقه خوب تا نمی کند.اما باز در چرخه خشونتی  دیگری افتاد

چرخه‌های خشونت لعنتی کی می‌خواهند از کار بیفتند؟ وقتی آموزشی نیست که به زنان بیاموزد؛ آنها دست‌آموز و عروسک مردان نیستند. آنها آزاد خلق شده‌اند و شان انسانی آنها با مردان فرقی ندارد. آنها کرامت دارند و هیج کس حق ندارد کرامتشان را زیر سوال ببرد، که آنها حقوقی دارند و یکی از آنها نداشتن همسر و پدری خشن است.

روایتی از خشونت خانوادگی، فرستاده شده به کارزار منع خشونت خانوادگی-تهران

خشونت پنهان؛ چرا در آن رابطه ماندم

چرا در یک رابطه خشونت آمیز ماندی؟ این سوالی است که ممکن است از زنان خشونت‌دیده بپرسیم، زنانی که گاه با خطر مرگ رو به رو هستند. در این فیلم مستند، زنان خشونت‌دیده از دلایل ماندن خود در یک رابطه خشونت‌آمیز می‌گویند.

*این سوالی است که بیشتر از همه از من می‌پرسند: چرا در آن رابطه ماندم؟ چرا زنان دیگر در روابط خشونت‌آمیز می‌مانند؟

*وقتی که می‌پرسیم چرا در این رابطه ماندی، به نوعی در حالی مقصردانستن قربانی هستیم. در حالی که از عامل خشونت باید پرسید چرا این شخص را کتک زدی؟

*چرا کسی باید عزیزترین شخص زندگی خود، کسی که بیشتر از هر چیز در این دنیا عاشق او است را بزند؟

* من شغل خود را رها کردم و آمدم که با او باشم. بنابراین با او تنها بودم و کسی را نداشتم. نه دوستی و نه خانواده‌ای. شغل جدیدی هم نتوانستم پیدا کنم. پرداخت هزینه‌ها بر عهده او بود.

* نمی‌توانستم بفهمم چه اتفاقی دارد می‌افتد. چون او چنین آدمی نبود. پس از اینکه رهایم کرد حس می‌کردم تقصیر من بوده است و من کاری کرده‌ام که او عصبانی شده است. به این فکر نکردم که فرار کنم یا او را ترک کنم.

*وقتی که ازدواج کردیم اوضاع بدتر و بدتر شد. به لحاظ مالی و عاطفی به او وابسته بودم. در حقیقت او هم‌چنان نان‌آور خانه بود. اگر او را ترک می‌کردم چه می‌کردم؟ کجا می‌رفتم؟

باید مردها و سرپرستان خانواده را مطلع کرد

من به عنوان یک دختر به دلیل محدودیت‌های بیش از حدی که داشتم نتونستم با دوستام رابطه خوبی رو ادامه بدم و تنها شرط خارج شدن من از خونه، تحصیل چیزی که نمی خوامش.

پدرم در طول زندگی منو مورد تحقیر و تندی قرار داد و من [رو] چون دختر بودم بیشتر مورد بداخلاقی قرار داد. ولی در مقابلش از من انتظار احترام و مهربانی دارد چیزی که در من کشته شد.

حتی این افکار زن‌ستیزانه رو به اعضای دیگر خانواده رواج داده که توی رفتارشون نسبت به خودم و مادرم دیدم. تو خانواده ما اگه مرد کاری کنه، خطایی کنه، به چشم نمیاد ولی زن حق اشتباه نداره و باید مجازات بشه.

در آخر تنها چیزی که به من پیشنهاد میشه سکوته. به من یاد دادند مرد حق داره تا دم صبح بیرون باشه ولی دختر حتی برای یک ساعت خارج شدن از خونه یا اجازه می گیره و محدود میشه یا یکی همراهش باشه به شکل سرباز.

به نظرم بدترین بُعد خشونت، روحی و روانی است و بیشتر از همه باید مردها و سرپرستان خانواده را مطلع کرد (پدر و مادر)

روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی