نوشته‌ها

خشونت کلامی گاهی قطع کردن کلام دیگران و اجازه صحبت ندادن است

من در خانواده‌ای بزرگ شدم که هیچ‌کدام از اعضای خانواده اهل پر حرفی نبودند و من هم یاد گرفتم شنونده خوبی باشم و فقط وقتی حرف مناسبی برای گفتن دارم صحبت کنم و نظر بدهم. اما برعکس همسرم در خانواده پرحرفی تربیت‌شده بود. به جرئت می‌توانم بگویم سه سال اول زندگی انقدر وسط حرفم پرید و جمله‌هایم را جلوتر از من کامل کرد و اجازه نداد خودم صحبت کنم تا جایی که من دچار لکنت زبان شده بودم و کاملا اعتماد به نفسم را از دست داده بودم. سعی می‌کردم حتی وقتی‌که لازم است صحبت نکنم چون می‌دانستم همسرم وسط حرف من خواهد پرید و اجازه نخواهد داد جمله‌ام را کامل کنم. انقدر این رفتار را تکرار کرده بود حتی در جمعی که حضور نداشت همیشه فکر می‌کردم و منتظر بودم کسی حرف مرا قطع کند و اجازه نخواهد داد من حرفم را کامل کنم.

بعد سه سال وقتی حسابی دچار لکنت زبان و افت اعتمادبه‌نفس و افسردگی شدم تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده. تصمیم گرفتم هر وقت این رفتار رو تکرار کرد به او تذکر بدهم. حالا شش سال از زندگی ما می‌گذرد و همسرم تقریبن این رفتار را ترک کرده است.

خشونت کلامی همیشه فحش دادن و تحقیر کردن و ناسزا گفتن نیست. خشونت کلامی گاهی قطع کردن کلام دیگران و اجازه صحبت ندادن است و گاهی هم سکوت و قهر کردن‌های طولانی… دو نفر زیر یک سقف زندگی می‌کنند از یک غذا می‌خورند و در یک مکان می‌خوابند. اما دچار خشونت کلامی با ابزار سکوت و قهر کردن طولانی می‌شوند…

دقیقا همان چرخه‌ای که از اعضای خانواده و والدین به آنها رسیده است و همان رفتارها را تکرار می‌کنند. من از خشونت کلامی می‌نویسم چون وقت آن رسیده که سکوت‌ها شکسته شود. من به جرات می‌گویم بارها و بارها این قهر کردن‌های طولانی را تجربه کرده‌ام. وقتی نیاز به گفتگو و حل مسئله داشتیم همسرم در لاک دفاعی سکوت و قهر کردن فرو رفته و با سکوت‌های طولانی سعی کرده صورت مسئله را پاک کند.

 

 

زندگی را ادامه می‌دهند…/ مریم رحمانی و سارا صحرانوردفرد

تحلیل محتوای روایتهای رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی

 

کارزار منع خشونت خانوادگی از ۲۵ نوامبر سال گذشته (۱۳۹۵) آغاز به کار کرد و یکی از اهداف آن مستندسازی روایت‌ها و تجارب زیستهٔ زنان در زمینهٔ خشونت خانوادگی، در مناطق مختلف ایران بوده است. از ابتدا قرار شد که این تجارب از طریق مشورت و مواجههٔ چهره‌به‌چهره با قربانیان و شاهدان خشونت خانوادگی و برگزاری کارگاه‌هایی برای آنها صورت گیرد. با توجه به آمار خشونت خانوادگی در ایران، که براساس آن از هر ۳ نفر ۲ نفر پس از ازدواج آن را تجربه می‌کنند، هر زنی که در کارگاه‌های کارزار شرکت می‌کند یا مثلاً در خیابان مخاطب ما واقع می‌شود، بدون شک شاهد این نوع خشونت بوده یا بازماندهٔ آن است؛ ازاین‌رو در کارگاه‌ها مشاهده کردیم که حتی اگر کسانی آمادگی ثبت تجربهٔ خود را ندارند، به طریقی آن را با ما در میان می‌گذارند.

برای انعکاس دادن تجربه‌های خشونت لازم بود که آنها را یک به یک تحلیل کنیم. ما فکر کردیم که تک روایت خوانی به تنهایی دیدی از آنچه بر این زنان رفته در اختیار ما نمی‌گذارد و بهتر است برای پی بردن به ابعاد خشونت‌ها، پیامدهای رخ داده و واکنش‌های زنان در برابر خشونت به تحلیل محتوای کمّی و کیفی این روایت‌ها بپردازیم.

از زمانی که کارزار شروع به کار کرد تا نیمهٔ آبان‌ماه ۱۳۹۶، در مجموع ۱۹۴ روایت به دست ما رسیده است. این روایت‌ها به چند طریق جمع‌آوری شدند: در کارگاه‌های آموزشی، که بخشی از آن مربوط به نوشتن روایت از خشونت است، با گفت‌وگوی چهره‌به‌چهره با زنان و ارسال روایات از سوی زنانی که به نحوی با کانال کارزار آشنا شده بودند. از میان روایت‌ها، آنهایی که بیانگر تجربه‌ای از خشونت خانوادگی بودند، جدا شدند و پس از الک کردن تجربه‌ها،‌ ۱۸۴ روایت برای بررسی نهایی انتخاب شد.

اینفوگرافی تحلیل کمّی روایت‌های بررسی شده

روایت‌ها از این چند استان به دست ما رسیده است: گیلان (۵۶ روایت از رشت، انزلی، املش و لاهیجانالبرز (۵۳ روایت از کرج و ملارد)،‌ تهران (۴۴ روایت از تهران و ورامین)،‌ کردستان (۹ روایت)،‌ آذربایجان شرقی (۴ روایت از تبریز و اهر)،‌ مازندران (۳ روایت)، هرمزگان (۲ روایت از بندرعباس)،‌ مرکزی (۲ روایت از ساوهآذربایجان غربی (۱ روایت از بوکاناصفهان (۱ روایت از نجفآبادخراسان رضوی (۱ روایت از مشهد)،‌ خوزستان (۱ روایت)،‌ زنجان (۱ روایت)، فارس (۱ روایت)،‌ کاشان (۱ روایت از قمصر)،‌ لرستان (۱ روایت)،‌ همدان (۱ روایت) و مکان نامشخص (۱۲ روایت). ۸۲.۲ درصد روایت‌ها متعلق به تابعیت ایرانی و ۱۷.۵ درصد آنها مربوط به تابعیت افغانستانی (ساکن شهر کرج) است. ۸۱.۱ درصد افراد در ازدواج اول دچار خشونت بوده‌اند که ۲.۸ درصد آنها در ازدواج دوم نیز با خشونت مواجه‌اند. ۱۵.۴ درصد افراد ازدواج نکرده‌اند و تحت خشونت پدر، برادر یا مادر خود هستند.

 

انواع خشونت

برای دسته‌بندی انواع خشونت تا حد زیادی از تعریف «طرح ملی بررسی پدیده خشونت خانگی علیه زنان در ۲۸ مرکز استان کشور»[۱] استفاده کردیم که در سال ۱۳۸۳ وزارت کشور آن را ارائه کرد.

 

خشونت روانی-کلامی: بیشترین نوع خشونت تجربه شده در این بررسی نیز خشونت روانی-کلامی است، به‌طوری‌که از هر ۴ روایت ۳ روایت حاوی این نوع خشونت است (۷۴.۵ درصد). آسیب‌های ناشی از خشونت روانی-کلامی بر سلامت زن خشونت‌دیده و کودکان او، که در روایت‌ها به آن اشاره شده است، طیفی گسترده دارد، از جمله: اضطراب، احساس درماندگی، احساس ناامنی، اختلالات روانی، ترس، افسردگی، حس حقارت، از بین رفتن اعتمادبه‌نفس،‌ احساس طردشدگی، ناامنی فضای خانه برای بچه‌ها، فکر یا اقدام به خودکشی و موارد دیگر.

خشونت جسمی:‌ در روایت‌های ارسال شده به انواع آسیب‌های ناشی از خشونت جسمی‌ اشاره شده است، از جراحت‌های موقت و طولانی‌مدت گرفته تا آسیب‌های روانی اعم از حس ناامنی. براساس نتایج به دست آمده، تقریباً از هر ۵ روایت در ۲ روایت (۴۲.۴ درصد) خشونت جسمی تجربه شده است.

خشونت اجتماعی: ۳۴.۸ درصد از روایت‌های رسیده به کارزار حاوی این نوع خشونت بوده‌اند که انزوا، عقب‌ماندگی، محرومیت از تحصیل، عدم استقلال مالی، مهارت نداشتن در کار، از دست رفتن اعتمادبه‌نفس زنان و کاهش سلامت روانی آنان، مهم‌ترین پیامدهای این خشونت‌ها بوده است.

خشونت جنسی: این نوع خشونت پنهان‌ترین نوع خشونت خانوادگی است؛ چراکه تابوی صحبت دربارهٔ آن باعث سکوت خشونت‌دیدگان می‌شود. از همین رو، در این روایت‌ها ۱۱.۴ درصد (کمترین درصد) در میان انواع خشونت را داراست (حدوداً از هر ۱۰ روایت یک روایت). مصادیق خشونت جنسی در روایت‌ها شامل این موارد است: هم‌بستری اجباری، دادن شمارهٔ همسر سابق به مردان جهت ایجاد مزاحمت، زنای با محارم، تجاوز و رابطه جنسی نامتعارف و مضر برای سلامت زن. خشونت جنسی مانند خشونت جسمی بر سلامت جسمی و به‌خصوص سلامت روان خشونت‌دیده تأثیر می‌گذارد و بارداری ناخواسته یکی از عوارض این خشونت است.

خشونت اقتصادی: حدود ۲۲ درصد از روایت‌ها حاوی خشونت اقتصادی بود که در روایت‌های زنان از شهرهای مختلف به چشم می‌خورد. هم در بین خانواده‌هایی که از طبقهٔ متوسط بودند هم در طبقات فرودست این خشونت به اشکال مختلف وجود داشت؛ ندادن خرجی به زن و فرزندان و خرج کردن برای دوست و آشنا، محروم کردن دختران از ارث، در دست گرفتن حقوق زن، اجبار زن به کار کردن برای تأمین پول مواد مخدر یا تأمین معاش زندگی مشترک از جمله مواردی بود که در این روایات به چشم می‌خورد.

خشونت حقوقی-قانونی:‌ در حدود ۱۷ درصد روایت‌ها نیز مواردی از ازدواج مجدد، امتناع از طلاق، ازدواج زودهنگام و اجباری مشاهده می‌شود. این نوع خشونت نه تنها خشونت‌های دیگر را می‌تواند در پی داشته باشد (همچون ازدواج زودهنگام)، بلکه می‌تواند آثار روانی بسیاری بر خشونت‌دیده داشته باشد.

خشونت های چندگانه: در ۳۴.۲ درصد روایت‌ها یک نوع خشونت عنوان شده است؛ اما در باقی روایت‌ها به ترکیبی از چند نوع خشونت اشاره شده است، به‌طوری‌که ۴۳.۵ درصد روایت‌ها دو نوع خشونت و ۲۲.۳ درصد روایت‌ها بین ۳ تا ۵ نوع خشونت را بازگو کرده‌اند.

برای نمونه در روایتی از بوکان (آذربایجان شرقی) خشونت روانی و جسمی با هم همراه است:

«… متأسفانه مادر من هم از خشونت کلامی بسیار بدی استفاده میکرد هم بسیار بد کتکم میزد. غالب اوقات هم این کتک و ناسزاها را به خاطر بازی کردن میخوردم و یا کمک نکردنش در کارهای خانه و خلاصه به خاطر اقتضای سنم کتک میخوردم. وقتی ازدواج کردم همسرم هم کتکم میزد و ناسزا میگفت و با کمترین مشکلی ناسزاگویی و کتکش آماده بود. در خانهٔ پدری آزادی نسبی داشتم ولی همین آزادی را هم در خانهٔ شوهرم نداشتم و به معنای واقعی کلمه به مدت ده سال در حصر خانگی بودم. اعتمادبهنفس ندارم و بهعنوان کسی که به خاطر آبروداری تمام عمر سکوت کرده، پشیمانم.»

یا در روایتی از تهران که خشونت اجتماعی، روانی و جسمی همراه هم هستند، دختر خانواده به عدم اختیار خود در انتخاب رشته و اجبار پدرش اشاره می‌کند:

«اول دبیرستان که بودم از طرف دبیرستان به اردوی دانشآموزی رفتیم، به یه دبیرستان فنیوحرفهای یا کارودانش. بعد از اردو نزدیک به ۵۰ درصد بچهها به کارهای فنی علاقهمند شده بودند و تو مدرسه تمام مدت حرف از انتخاب رشته و رفتن به همون دبیرستان فنی بود. من هم دوست داشتم مخصوصاً اینکه همهٔ دوستام رشتههای فنی رو انتخاب کرده بودند، ولی پدرم اجازه نداد و به نظرش رشتههای فنی درس خوندنی نبودن!… البته بعد از اینکه سیر کتک خوردم، رفتم ریاضی. مقاومت ادامه داشت، سال بعدش اجازه داد تغییر رشته بدم و برم علوم انسانی! به هر حال حرف حرف پدرم بود، علوم انسانی که فنی نبود. تا سالهای بعدش که رفتم دانشگاه هرکی میپرسید رشتهات چیه قبل از من بابام میگفت حیوانی!»

معمولاً فرد خشونت‌دیده، به‌ویژه اگر با خشونت‌های چندگانه مواجه باشد، هم سلامت روانی و جسمی‌اش در خطر است و هم توانمندی‌هایش، احساس مفید بودن، سرزندگی و تشخصش از بین می‌رود. از سوی دیگر، خانواده‌ای که در آن خشونت از هر نوعش نهادینه شده است، خانواده‌ای از درون پاشیده است. مشاهدهٔ صحنه‌های درگیری زن و مرد در خانه و خیابان و انفعال شهروندان از سوی کودکان منجر به خشونت‌گری فرزندان پسر و روانزخم کودکانی می‌شود که در خانه و خیابان شاهد صحنه‌های این چنینی هستند. همچنین این امر سبب نهادینه شدن خشونت می‌شود.

 

خشونتگر و خشونتدیده کیستند و دلایل اعمال خشونت چیست؟

اعمال خشونت در حدود ۷۶ درصد روایت‌ها از سوی همسر است که در ۱۵.۸ درصد موارد با مشارکت دیگر اعضای خانواده صورت می‌گیرد و در ۱۰.۹ درصد موارد علاوه بر زن بر کودکان نیز اعمال می‌شود. بعد از آن خشونت‌گران پدر (۱۸ درصد)، خانوادهٔ زن (شامل مادر، برادر، خواهر و دایی) و خانوادهٔ همسر هستند. خشونت‌دیده هم در بیشتر مواقع همسر است (۷۳.۹ درصد) و بعد از آن همسر و فرزندان در معرض خشونت مرد خانواده هستند.

برخی از عوامل رخ دادن خشونت در روایت‌ها سلطه‌گری مردان[۲]، دخالت‌های خانوادهٔ مرد، عصبی بودن مردان، بیماری روانی آنان، زن‌بارگی مردان، اعتیاد و یا نگاه تبعیض‌آمیز بین فرزندان، نداشتن مهارت کنترل خشم و استرس است که منجر به خشونت‌های فیزیکی، روانی-کلامی، اجتماعی، حقوقی-قانونی، جنسی و مالی علیه زنان می‌شود. در برخی از روایت‌ها زن هم در خانوادهٔ پدری دچار خشونت‌های مختلف بوده است و هم در خانوادهٔ همسر و این مسأله بسیار قابل تأمل است. برخی از این دختران برای خروج از خشونت ازدواج کرده‌اند که این ازدواج‌ها هم چون فاقد معیارهای منطقی بوده است، زنان را در چرخهٔ خشونت دیگری انداخته است. همچنین عدم حمایت خانوادهٔ زنان سبب شده که همسرانشان بتوانند به خشونت علیه آنان ادامه دهند. از سوی دیگر، می‌توان دید دخترانی که مادران خشونت‌دیده داشته‌اند، دخترانی وابسته و منفعل بار آمده‌اند و آنان نیز در ازدواج با اشکال مختلف خشونت مواجه هستند.

 

 

استراتژیهای زنان، جامعه و مسئولان قضایی در مواجهه با خشونت

زنان در مواجهه با خشونت خانوادگی رفتارهای متفاوتی را در پیش گرفته‌اند. برخی به دلیل عدم همراهی خانواده یا نداشتن حمایت‌های قانونی و اجتماعی رفتار منفعلانه‌تری دارند. در این پژوهش، ۴۳.۸ درصد آنها به زندگی در شرایط خشونت‌آمیز ادامه داده‌اند و ۱۴.۶ درصد آنها سکوت و پنهان‌کاری را پیشه کرده‌اند. برخی نیز اقداماتی برای رهایی انجام داده‌اند که از جملهٔ آنها ۱۳ درصد طلاق گرفته‌اند، ۳ درصد به مشاوره مراجعه کرده‌اند، ۵.۳ درصد نیز شکایت کرده‌اند. فرار از خانه، ازدواج در دختران و کمک خواستن از خانواده برای میانجیگری و دور زدن محدودیت‌ها از دیگر واکنش‌های زنان در مواجهه با خشونت خانوادگی است.

 

همان‌طور که اشاره شد، زنان سکوت و پذیرش خشونت را به خروج از خشونت ترجیح می‌دهند که چرایی آن ذهن خود آنها را نیز بسیار درگیر می‌کند؛ اما زنانی هم که سعی می‌کنند اقدامی انجام دهند بیشتر با عدم حمایت خانواده و اجتماع مواجه می‌شوند. در بین روایت‌هایی که به واکنش خانواده اشاره کرده‌اند، در ۴۰.۷ درصد آنها خانواده خود خشونت‌گر بوده، در ۳۳.۳ درصد خانواده حمایت نکرده، در ۹.۲ درصد خانواده نمی‌دانسته یا امکان حمایت نداشته، در ۹.۱ درصد برای بازگشت خشونت‌دیده به زندگی خشونت‌بار میانجی شده و درنهایت تنها در ۱۳.۹ درصد آنها خانواده از فرد خشونت‌دیده حمایت کرده است.

برخورد اجتماع نیز مشابه است، به‌طوری‌که در ۴۳.۸ درصد روایت‌ها حمایت صورت نگرفته، در ۱۶.۷ درصد نمی‌دانسته‌اند چه کنند، در ۸.۷ درصد انگ (طلاق) زده‌اند، در ۴.۲ درصد خود به آزار جنسی فرد خشونت‌دیده پرداخته‌اند و در ۲۷.۱ درصد نیز از فرد خشونت‌دیده حمایت کرده‌اند. در مواردی، کارفرمایان زنانی که با مانع‌تراشی همسران خود برای اشتغال مواجه شدند، معمولاً عذر زن را خواسته بودند. در کل، واکنش جامعه در قبال خشونت خانوادگی از نوع ضرب‌و‌شتم در خیابان یا خشونت‌های اجتماعی در محل کار، سکوت و مداخله نکردن بوده است.

اما برخورد مسئولان قضایی از همه قابل‌توجه‌تر است؛ چون مراجعی هستند که زن خشونت‌دیده می‌بایست به آنها پناه ببرد. نبود قانون حمایت از قربانی خشونت در کنار قوانین خشونت‌زا علیه زنان به‌علاوه وجود مسئولان قضایی با ذهنیت کاملاً مردسالار و آگاهی پایین، تأثیری بسیار ژرف دارد در ماندن زن در وضعیت خشونت‌بار یا تحمل آسیب‌های بیشتر. در روایت‌هایی که مراجعه به مسئولان قضایی صورت گرفته، ۵۹ درصد هیچ حمایتی نکرده‌اند، ۱۰.۳ درصد روند طلاق را دشوار کرده‌اند و ۵.۱ درصد درخواست رابطهٔ نامشروع با خشونت‌دیده داشته‌اند. تنها ۲۰.۵ درصد آنها از قربانی حمایت کرده‌اند.

نتیجهگیری

با توجه به روایت‌های رسیده و تنگناهای زنان برای خروج از آن به نظر می‌رسید باید قبل از هر چیز به پیشگیری توجه کرد. آموزش بهترین راهکار پیشگیرانه برای مقابله با خشونت خانوادگی است. بسیاری از مردان ممکن است ندانند رفتاری که در قبال فرزندان و همسر خود در پیش گرفته‌اند تا چه حد به نقض حقوق شخصی و آسیب‌های روحی و روانی آنها منجر می‌شود. فرهنگ مردسالار الگویی برای زیست به مردان داده است که آنان نیز به‌نوعی قربانی آن هستند. خشونت خانوادگی به مردان نیز آسیب می‌رساند. نداشتن کانون گرم خانوادگی سلامت روان آنها را نیز به خطر می‌اندازد. فرار فرزندان یا اعتیاد آنان بدون شک به پدران آسیب می‌زند. از این‌رو، آموزش آنچه خشونت محسوب می‌شود و تأثیرات بدی که بر خانواده و جامعه می‌گذارد ضروری به نظر می‌رسد. آموزشِ رابطه سالم به زنان، حساس‌سازی آنها در برابر خشونت و حساس‌سازی جامعه در برابر خشونت خانوادگی نیز به کاهش خشونت یاری می‌رساند.

راهکار مهم دیگر داشتن قانونی جامع و کامل برای حمایت از خشونت‌دیده و کمک به او برای بیرون آمدن از چرخهٔ خشونت، توانمندسازی او و کاهش روانزخم حاصل از زیست در شرایط خشونت‌بار است؛ قانونی که رویهٔ ترمیمی به‌جای تنبیهی داشته باشد. کسی که دست به خشونت می‌زند معمولاً خود قربانی خشونت بوده است. از این‌رو، او نیاز به درمان و مشاوره برای رهایی از خشمی دارد که علاوه‌بر دیگری به خودش نیز ضربه می‌زند. قانون خوب می‌تواند به کاهش خشونت علیه زنان منجر شود. وقتی خشونت‌گر بداند در صورت اعمال خشونت با مجازات روبرو می‌شود، مسلماً کمتر دست به خشونت می‌زند.

مطلب کامل را می توانید در نسخه پی دی اف مقاله مطالعه کنید: تحلیل محتوای روایت‌های ارسال شده به کارزار

 


 

پانوشت‌ها:

 

[۱] – قاضی طباطبایی، محمود؛ محسنی تبریزی، علیرضا؛ مرجایی، سیدهادی (۱۳۸۳)، طرح ملی بررسی پدیده خشونت خانگی علیه زنان در ۲۸ مرکز استان کشور.

[۲]– در این پژوهش سلطه‌گری مردانه به معنی قدرتی تعریف شده که عرف و قانون به مردان خانواده برای تعیین سرنوشت زنان داده است.

زن در آن خانه مانند یک شیء است

دوستی از همسرش به شدت شاکی بود و هست. شوهرش تمام خریدهای خانه را انجام می‌دهد. در اکثر مواقع در کارهای خانه همکاری می‌کند ولی هیچ‌گاه از او نظری نمی‌پرسد و زن در آن خانه مانند یک شیء است بدون ابراز وجود. این قضیه باعث مشکل روحی این خانم شده تا جایی که نسبت به همسرش حس انزجار و تنفر پیدا کرده و همسر این خانم از تمکین نکردن او شاکی است. این ماجرایشان به خشونت‌های_کلامی پی‌درپی منجر شده، فرزندان آن‌ها را تحت‌الشعاع قرار داده و اکنون که بچه‌ها بزرگ شده‌اند از خانه فراری هستند و این داستان آن‌ها پایانی ندارد.

روایت ارسال شده از گیلان به کارزار منع خشونت خانوادگی،‌ @pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

خشونت‌های ممتد او «محکمه‌پسند» نیست

دوسال غیرمستقیم و دوسال مستقیم تحت شکنجه‌ی روحی یک آدم دوقطبی بودم تا این که دکتر روانپزشک گواهی ناراحتی خلقی شدید برای او صادر کرد. او پنج ماه گواهی استراحت در منزل داشت ولی داروها را مصرف نمی‌کرد.

ماه‌ها با من قهربود و دو سال تمام خرجی خانه را نمی‌داد. مدام به من می‌گفت احساسی به من ندارد و می‌خواهد از او طلاق بگیرم. ولی خانواده‌ام می‌گفتند چون ازدواج دومت است تحمل کن.
با این که کارمند بودم حتی حق خرید لباس هم نداشتم. وقتی دید کوه می‌روم و لذت می‌برم مرا از کوه و پیاده‌روی هم محروم کرد طوری‌که از عید ۹۵ تا تیر حتی خاتواده‌ام هم حق آمدن به خانه را نداشتند و من از صبح تا شب تنها سرمی‌کردم. بخصوص که مدرسه هم تعطیل می‌شد، واقعا تنهایی و سکوت منزل عذاب‌آور بود.

۱۵ آذر ۹۵ خودش مرا از خانه بیرون کرد. بارها مرا از خانه بیرون می‌کرد و من دوباره با خفت‌ و خواری برمی‌گشتم. حتی شاهد هرزگی‌هایش هم بودم. دیگر از هیچ‌چیز ابا نداشت. می‌دانست من تحمل می‌کنم.

این دفعه دیگر بازنگشتم، جالب است بدانید که او رفته و حکم عدم تمکین هم گرفته. در جلسه دادگاه با ارائه‌ی دلیل از طرف من و حتی این‌که کلید خانه را هم عوض کرده، باز رای به نفع او صادر شد. تمام اسناد و مدارک مرا دزدیده و فقط مقداری که از روی فیش حقوقی من کم شده بود توانستم پس بگیرم که هنوز کمی مانده و حالا این منم منتظر در پی طلاق. طلاقی که حق اوست. ولی …

الان هم قهرهای ممتد او «محکمه‌پسند» نیست، ضرب و شتم و فحاشی او در حضور شوهرخواهرم و …


روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

فهمیدم که زندگی سهم من نیز هست

الان نمیدونم میخوام اینجا چی بنویسم. اصلا چرا باید شروع کنم به نوشتن. شاید بخاطر اینکه با دیدن این کانال حس کردم دنیا خیلی هم جای بدی نیست و یا اینکه آدم های اطرافم خیلی هم خودخواه نیستند و یا اینکه من اولی نبودم آخری هم نیستم.

۱۶ سالم بود. از بچگی با رویای پزشکی بزرگ شدم از ۷ سالگی میدونستم از کتابهام و خودکارم چی میخوام.
معمولا هیچ عروسی ای نمیرفتم و درس میخوندم و هیچ وقت نشد که رتبه دوم باشم همیشه اول بودم تا اینکه بزرگ شدم. تو شهر کوچیک ما رسم بود دختراها میانگین ۱۵ سال ازدواج کنن.
من باوجود خواستگارهای زیاد تا ۱۶ سالگی مقاومت کردم اما ۱۶ سالگی مثل هر بچه جو زده ای بدون حتی یک ساعت فکر کردن فقط با توجه به جو محیطی که توش بزرگ شده بودم ازدواج کردم. اما با تموم خام بودنم هنوزم میدونستم از زندگی چی می خوام و تنها شرط ازدواجم رو ادامه تحصیل گذاشتم. گفتم خونه، پول، مراسم عروسی برام اهمیتی نداره و فقط ادامه تحصیل برام مهمه. خانواده ش مخالفت کردند اما اون من رو کشید کنار و گفت هرچی تو بخوای. مگه تو میخوای با خانواده ام ازدواج کنی. منم چون دوستش داشتم دلم میخواست قبول کنم و باور کنم که میشه.
یکسال بعد ازدواج کردیم.
تابستون بود و من باید پیش دانشگاهی میرفتم.
دوروز بعد عروسی اعلام کرد که اجازه نمیده درس بخونم چون شرایطش جور نیست و خونه نداره و باید باخانواده اش زندگی کنیم.
همیشه میگم سن کم یعنی همین یعنی من نتونستم تصمیم بگیرم و ازحقم دفاع کنم.
شروع کردم به التماس و گریه.
و به همین منوال هرسال کل تابستون برای مهر گریه میکردم….والتماس…تا چند سال گذشت….
پیش دانشگاهی رو به هر زحمتی بود غیر حضوری گرفتم. و بعد ۵ سال به سختی بچه دار شدم.
رتبه ۷ و ۸ کلاسمون همه پزشکی قبول شده بودند. من رتبه اول کلاس بودم بامعدل ۱۹ و نیم.
کسی من رو مجبور به ازدواج نکرد اما من همیشه ترسیدم……هزاران بار تمام بدنم کبود شد…اما ترسیدم
دلم نمیخواست برگردم تا پدرو مادرم ناراحت باشند. چون پدرم همیشه میگفت از رفت وآمد در دادگاه متنفرم.

……حالا که بزرگتر شدم و ۲۵ سال دارم. حالا که مادر یه بچه سه ساله هستم.
فهمیدم نباید در مقابل خشونت ساکت بشینم. من فهمیدم که زندگی سهم من نیز هست ……
اما هنوز هم بعد از خشونت فیزیکی که از سمت شوهرم میبینم به او فرصت میدهم و قسم میخورم که دفعه ی بعد میروم…….
اما حالا پسرم….
من واقعا نمیدونم قبل از به دنیا اومدن پسرم چرا تحمل میکردم، فقط چون سنم کم بود و میترسیدم؟

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی: https://t.me/pdvcir/570
?? و شما می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

این اضطراب میوه خشونتی است که از کودکی شاهدش بودم

حالا ۴۰ سال است که باهم زندگی می‌کنند؛ زندگی‌ای که من از وقتی خودم را شناختم می‌پرسیدم مگر می‌شود انتخاب آدم برای زندگی مشترک چنین کسی باشد؟

همیشه صدای داد بابا تو خونه ما بوده و هست. از کوچکترین مسائل عصبی می‌شود و این عصبانیت تا حد جنون می‌رسد. من و برادرم تا سن نوجوانی فقط نظاره‌گر دعواها بودیم و احتمالاً ریز به ریز همه را ضبط کرده‌ایم، چون چیزی نیست که از خاطرمان پاک شده باشد. بزرگ‌تر که شدیم گه‌گاه مداخله می‌کردیم، اما چه فایده؟

الان چند سالی است هردو بازنشسته شده‌اند و خانه‌نشین. بابا برخلاف ظاهر سرسختش خیلی به مامان وابسته است، طوری که به گمان من مامان نباشد امور یومیه‌اش هم لنگ می‌ماند. عاشق میز کارش است. برای خود کنج اتاق گوشه امنی ساخته. نمی‌داند بیرون چه می‌گذرد. بی‌اغراق از صبح سحر تا آخر شب پشت میز نشسته و ترجمه می‌کند. مامان، برعکس، آدم شلوغی بوده همیشه. گرم و خوش‌مشرب. عاشق معاشرت. دور و برش هزار دوست و آشنا دارد. هر روز دلش پر می‌کشد برود بیرون آدم‌ها را ببیند. از خانه زود خسته می شود. بابا با روحیه ای که داشت، از وقتی یادم می آید، همیشه مانع بیرون رفتن مامان می‌شد. قدیم ترها مامان همیشه می‌جنگید برای بیرون رفتن. هربار با ترفندی کارش را پیش می‌بُرد، گاهی با گریه، گاهی با خنده و شوخی، گاهی با مهربانی، گاهی با بی‌اعتنایی، گاهی هم با باج دادن و خدمات اضافی! معمولاً هم مورد آخر صادق بود. حالا دیگر همه آن خدمات شده وظایف روزمره‌اش. اگر نکند بلوایی می‌شود که آن سرش ناپیدا. راستی یادم رفت بگویم، بابا تحصیل کرده هم هست. فلسفه خوانده، دانشگاه سراسری.

این روزها مامان خیلی فرق کرده. خموده شده. هیچ چیز از ته دل خوشحالش نمی‌کند. دیگر دلش به دیدن دوستانش هم خوش نمی‌شود. هرچه من و برادر تشویقش می‌کنیم که تو برو، تو کار خودت را بکن، به داد و بیدادها اعتنا نکن، می‌گوید «مامان جان به دردسر بعدش نمی‌ارزه».

هیچ کس اگر نداند، من می‌دانم که هربار بیرون می‌رود می‌میرد و زنده می‌شود تا برگردد، مبادا بابا قشقرق راه بیندازد. می‌دانم، چون من در آن خانه بزرگ شده‌ام. می‌دانم، چون هرشب با دوستانم بیرون می‌رفتم با دل لرزان برمی‌گشتم.

اضطرابی که در دل ماست را نمی‌شود توصیف کرد. اما من می‌دانم که این اضطراب میوه خشونتی است که از کودکی شاهدش بودم؛ مصداق بارز خشونت کلامی پدر بر ما.

جوانی و شادابی مامان هرگز برنمی‌گرده، روزهای از دست رفته کودکی من و برادرم هم همینطور. پدرم با همه خوبی‌ها و مهربانی‌هایش بذر خشونت را در خانه‌مان کاشت. حالا هر سه ما، هریک به نحوی، در حال مبارزه با آنیم. سالهاست در تلاشیم آسیب‌های ناشی از خشونت را از تنمان پاک کنیم.

من و برادرم چند سالی‌ست رفته‌ایم پی زندگی‌مان. مامان اما هنوز همانجا در آن خانه است…

 

روایت از تهران، کارزار منع خشونت خانوادگی  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

عمرم رفت تا طلاق گرفتم

شاید گفتن جریان زندگیم برام سخترین باشە اینو درحالی می‌نویسم کە من مورد خشونت توسط مادر و خواهرانم از دوران کودکی تا بە الان کە ۲۸ سال سن دارم بودم.

می‌رم بە دوران بچگی. دختر کورد دوم خانوادە، آروم، توسری خور، کتک خور، یه جوری که لقب کلفت می‌تونم بدم. فرق گذاشتن بین دو فرزند دختر به چشم می‌خورد منی که فرقی با بزرگتری نداشته ولی بهترین رفاه برای فرزند اول بود. تا چیزی می‌گفتم صداشونو بلند می‌کردند «ساکت شو خواهربزرگه». طبقەی دوم اتاق خواهر بزرگترم بود زمانی چیزی می‌خواست پاهاشو زمین می‌زد کە با من کار دارە چهاردە پلە رو برو بالا در بزن. هر موقع می‌گفت بیاتو می‌رفتم تو اگە هم دیر می‌رفتم بالگد پرت می‌شدم از چهاردە پلە بە پایین. یا سرم می‌شکست یا خون دماغ می‌شدم. همە این بلاها ادامە داشت الانم کە با اینکە ۲۸ سالمە وجود دارە چون بی منطق‌ترین خانواده رو دارم.

در اوج خوشی سن ۲۳ سالگی کە هیچ نوع میلی بە ازدواج نداشتم فکر خیال من واسە ازدواج چیزی دیگەای بود اینا ملاکشون پول، ثروت، ماشین بود دیگه مهم نبود نظر من. نگاهِ «پدرش بمیره کلی ثروت دستت میرسه». به هرشکلی بود به عقدش دراومدم ولی چه شبی شد، انتخاب خودشون از اونا بدتر، عقدەای‌تر، شدە بود لجبازی من باخانوادەم، خانوادە پسرە، عقدە شب عقد، خانوادە منو رو من خالی می‌کردند. من راضی نبودم. می‌خواستم فرداش برم دادگاه واسه طلاق. «نه نکن تو خانواده ما نبوده دختر با لباس سفید میره با کفن برمیگرده».

پسر و خانوداەاش هم از خانوادەی من بدتر، مادرش بەخاطر رفتار پدرش خودسوزی کرده بود. بعد عقد یه سری جریانات واسه عروسی گرفتن پیش اومد که اون موقع فهمیدن منو چقد بدبخت کردن ولی انگار لج کرده بودم با خودم که باید برم حتمن. اینجا بهتره ولی چنان نقاب خوبی داشتن که منِ بچه خام گولشون خوردم، باهاشون رفتم تهران گفتن دیگه عقد شدی کسی نمیتونه آزارت بدە ما پشتت هستیم با کلی آرزو راهی تهران شدم، نتونستم دوام بیارم زنگ زدم بە مادرم کە برگردم گفت راه برگشتی نداری در حالی که خواهرم دومین ازدواجش بود مشکلاتی بیشتری پیش اورد بود. لعنت بە خانوادەای کە فرق میذارن بین بچەهاشون که بعدا بشە عقدە.

فرزند سوم خانوادە ما هم دختر بود کە بزرگ کردنش بە عهدە من بودش. کلا درس خوندن پیش من معنی نداشت، غذا درست کردن خونه تمیز کردن، بچەداری و … با این وضع هم بدون هیچ نوع کلاس تقویتی رفتن، معلم خصوصی گرفتن که واسه خواهرم بود من قبول می‌شدم.

لحظه شماری می‌کردم برگردم، به هر بهانه با هرنوع بدختی بود خودمو رسوندم شهرم. دیگه برنگشتم خونه تهران. درخواست  طلاق دادم در سومین ماه عقدمون، چون خانواده خسیسی بودند مهریه اجرا گذاشتم به دلیل مهریه فراری شد. هر موقع هر لحظه یه شهری زنگ می‌زد تهدید می‌کرد با شمارەهای مختلف تهدید کردن. شمارمو بە پسر دادن حرف‌های زشت زدن و…

دادگاهمون هم اینقدر خوبە امنیت کە من از هرچی مردِ متنفر شدم از منشی گرفتە تا سرباز. مامورا می‌دونستن مشکل داری «بیا با ما دوست شو کارت رو راە میندازیم». نە بگم همە بد بودن، نە ولی اکثرا بد بودن چشمشون دنبال همه کسایی که اونجا واسه درخواست اومده بودن.

چقد کتک دم دادگاه می‌خوردم از خانواده پسر چون رای دادگاه به نفع من بود. مارکِ اینکه با قاضی بودم بهم می‌زدند. سه سال و نیم از بهترین دوران عمرم در مسیر دادگاه تموم شد. بعد کلی دیه کتک کاری، مهریه، نفقه، بعد از دستگیری پسره و زندان افتادن، راضی شد که در قبال بخشش تمام پروندەها، طلاق بده.

عمرم رفت مرداد ماە با زبون روزە بعد نماز صبح خوابم گرفت. زنگ زدن که برید محضر واسه طلاق تمام شد یعنی مشکلات. بعد کلی فحاشی کردن حرف زشت شدن قاضی طلاق بائن رو واسمون صادر کرد گفت موقعی که دوسش نداری راضی به زندگی نیستید یعنی متنفری ازش کراهت داری حکم طلاقتون صادر میشه. چقد خوشحال شدم ازکسی که هیچ نوع حسی بهش نداشتم جدا شدن آزاد شدن تموم شد خدایا شکرت.

نه بدبخت تازه شروع بدبختیه تو این جامعه، از کمربند مردونه می‌ترسیدم چون باهاش کتک خوردم، خودمو خیس کردم، از همه نوع جنس مرد متنفرم بودم، دوسال تمام تحت نظر روانپزشک بودم دارو برام تجویز میکرد، بازم آزار اذیت خانوادم شروع شد، فلان پسر کارمند بانک ازت خوشش اومده ازدواج کن نه نه نه بذارید کسی باشه من دوسش داشته باشم، سرکار میرفتم صبح ساعت شش بیدار، ده شب برمیگشتم فقط از محیط خونه دور بشم.

تا بعد تحت فشار دادن خانوادەم کتک از خواهر خودکشی کردم، حتی بیمارستان هم نیومدن خالم پسرش منو رسوندن، ضربان پایین سه روز تحت نظر با اجبار رضایت مادرم برگشتم که ما آبرو داریم. بگذریم هرچی بگم از خشونت‌های خانودام نسبت بە خودم ادامە دارە شاید بشە طولانی‌ترین داستان واقعی جهان.

الان با ۲۸ سال سن، بعد یکسال آشنایی با پسری کە خودم دوسش دارم با مخالفت کتک، فحاشی الفاظ بدشون مواجه شدم که نه نباید ازدواج کنی کار کن پسر پولداری اومد میتونی ازدواج کنی ولی اینی که دوسش داری نه چون ما دوسش نداریم، حرف گوش کن نیست نوکر ما نمیشه.

 

روایت از کردستان، کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

به اجبار خانواده با مردی هم‌سن پدرش ازدواج موقت کرد و فرار کرد

از کودکی با صحبت‌هایی بزرگ شد که همگی جهت دهنده او به سمت ازدواج بودند.

در سیزده سالگی تحت همین آموزه با پسری که تصور می‌کرد می تواند همسرش باشد از خانه فرار کرد و بعد از مدتی با او ازدواج کرد.

در مدت زمان کوتاهی فرزند اولش را به دنیا آورد. با دیدن بی‌قیدی همسرش که او هم سن کمی داشت، راه او را پیش گرفت. روزها خانه را به همراه دخترش ترک می‌کرد و شب‌ها می‌آمد. با مردانی وارد رابطه شد یکی پس از دیگری برای برملانشدن روابطش، و به همین جهت مورد سوءاستفاده قرار گرفت.

برای به دنیا آوردن فرزند پسر و مقابله با خانواده همسرش دوباره حامله شد و دختری دیگر.

در تمام مدت از سوی همسرش به ازدواج مجدد تهدید می‌شد، همسرش تحت فشارهای خانواده‌اش طلاقش می‌دهد، با دو بچه کوچک،‌ حضانت بچه‌ها به پدرشان سپرده می‌شود.

به اجبار خانواده با مردی هم‌سن پدرش ازدواج موقت می‌کند و دوباره فرار می کند. این بار با حرف و حدیث‌هایی که تنها او را مقصر می‌دانند بازمی‌گردد. با مرد دیگری آشنا می‌شود و با ازدواج مجدد ولی موقت با او زندگی می‌کند، دور از فرزندانش و هر روز تحقیر و خشونت فیزیکی به دلیل آنچه در گذشته بوده.

روایت رسیده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

 

خشونت پدر براش عادی شده بود

خانواده دایی من خانواده کاملا سنتی هستند. زن دایی، زن مذهبی است. سه تا دختر دارند که هر سه چادر به سر می‌کنند.

دختر کوچک خانواده علاقه زیادی به مسائل مذهبی و گرایشات سنتی خانواده نداره. نمی‌دونم شاید مبارزه هم کرده و با خشونت روانی و فیزیکی هم مواجه شده؛ ولی در هر صورت یواشکی با دوست پسرش قرار می‌زاره، وقتی از خونه بیرون میاد چادرش رو برمی‌داره، آرایش غلیظ می‌کنه و کلاس‌های دانشگاه رو نمی‌ره.

دو خواهر بزرگترش ازدواج کردند. شدیدا تحت فشار برای ازدواج هست. با اینکه بیشتر از ۲۳ سال سن نداره ولی مادرش القاب بدی بهش می‌ده برای اینکه هنوز ازدواج نکرده.

اگه قبل از تاریکی هوا به خونه برسه خشونت روانی و فیزیکی پدر رو داره و یادم هست روزی برام تعریف کرد وقتی پیش دانشگاهی بود [یه بار که] هنوز سرویس مدرسه‌اش نرسیده بود خودش می‌ره سر کوچه تا آژانس بگیره. پدرش پشت سرش میاد و وسط کوچه سوارش می‌کنه. تعریف می‌کند پدرش پشت سرش رو گرفته و چندین بار محکم به داشبورد ماشین زده که چرا از جلوی در رفته و حتمن با کسی قرار داشته و باور نکرده که می‌خواسته آژانس بگیره.

دو خواهر بزرگترش هم زمانی [که] حرف پدر رو گوش نداده بودند سر هر دو دختر رو به هم محکم زده. جالب اینجاست وقتی که این خاطرات رو برای من تعریف می‌کرد می‌خندید. خشونت پدر براش عادی شده بود. الان هم با پسری دوست شده که به نظر خودش مرد هست و با مسئولیت و به نظر من پر از خشونت‌های کلامی!

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، تهران

کانال کارزار:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

خشونت به هر شکلی نازیباست

خشونت کلامی چه در زندگی خودم و چه زندگی اطرافیانم به وفور مشاهده می‌شد.

خشونت اقتصادی به دلیل خانه‌دار بودن اکثر زنان- که هر وقت همسرم با من مشکل داشت از دادن خرجی خونه امتناع می‌کرد.

ایراد گرفتن از اندام و بدن من چه در تنهایی و گاهی در حضور دوستان واقعاً وحشتناک بود. حتی وقتی از آرایشگاه می‌اومدم و آماده برای رفتن به مجلس عروسی بودم.

تحقیر جلوی بچه‌ها و خانواده‌ام و در عوض از خانم‌های دیگر تعریف و تمجید می‌کرد و مرتب بهم می‌گفت یاد بگیر.

با من بدرفتاری می‌کرد و بعد با خانواده‌ام مهربانی می‌کرد و  در این میون دهانم بسته می‌شد. وقتی شکایت می‌کردم فامیل میگفتن خوشی زیر دلت زده.

خشونت به هر شکلی نازیباست.

روایت رسیده از گیلان به کارزار خشونت خانوادگی:‌ @pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

جرئت حرف زدن با دیگران را ندارم…

خشونت‌های زیادی دیدم از خشونت کلامی، روانی و جسمی و غیره. ولی جرئت حرف زدن در مورد آن را با دیگران ندارم چون فکر می‌کنم که باید با کسانی در این مورد صحبت کنم که صلاحیت قضاوت آن را داشته باشند و مشکلم را حل کنند نه اینکه مشکلم را زیادتر کنند. برای همین سعی می‌کنم در مورد مشکلاتم کمتر صحبت کنم چون طرف مقابلم خیلی حریف در صحبت کردن و وارونه جلوه دادن حقایق در مورد من هست. طرز صحبت کردن مهم هست که  قدرت بیان من ضعیف هست و همین هم ضعف من را می‌رساند.

روایت رسیده به کانال کارزار خشونت خانوادگی

کسی حرف‌های زن را باور نمی‌کند چون…

روایت از زوجی است که با عشق و علاقه فراوان و با مشکلات فراوان ازدواج کردند؛ اما همیشه جزئیات اخلاقیات بعد از ازدواج مشخص می‌شود. مشکلات از همان روز اول شروع شد که مرد بسیار کنترل‌گر بود و همه‌چیز خانه را می‌خواست در کنترل داشته باشد.

مرد وقتی از سرکار به منزل می‌آید می‌خواهد همه‌چیز آماده باشد، غذای لذیذ و گرم و بعد از غذا خواب و بعد تلویزیون و دوباره تکرار زندگی. مرد هیچ وقت علاقه به بیرون رفتن ندارد و همیشه چهاردیواری خانه را ترجیح می‌دهد.

وقتی مهمان می‌آید و یا مهمانی می‌روند تمام جزئیات رفتار را زیر نظر داشت و راجع به جزئيات حرف‌های زن دعوا به راه می‌انداخت. اگر زن ساکت بود می‌گفت چرا ساکت بودی، اگر می‌خندید می‌گفت زیادی خندیدی.

در تمام موارد و این سال‌های ازدواج که به ۱۵ سال می‌رسد، همیشه و همه‌جا، اعتماد به نفس را در زن کشته است و همیشه هوش و زکاوت خود را به رخ می‌کشد و از علم و دانش خود حرف می‌زند.

متاسفانه هیچ خشونت فیزیکی نیست و آن مرد چون یک آدم تحصیل کرده است و دارای یک شغل خوب، هیچ کس حرف‌های زن را باور نمی‌کند. چون شوهرش در مقابل دیگران بسیار خوب رفتار می‌کند و رفتار کاملا دو پهلو دارد و زن را به یک انسان بی‌ اعتماد به نفس و خانه‌نشین تبدیل کرده. زن اعتراض نمی‌کند چون شوهر فقط خشونت کلامی دارد و فردی کاملا خودخواه است.

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی، رشت