نوشته‌ها

از دست‌های پدرم می‌ترسم

۱۶ ساله بودم. پدرم سه سالی می‌شد که ما را ترک کرده بود.

موعد اسباب‌کشی رسیده بود و مادر تنها بود. مامان لابه‌لای حرف‌های دیگری گهگاه با زن‌عمویم پای تلفن حرف می‌زدند، ماجرای اسباب‌کشی و سختی خانه پیدا کردن و دیسک کمر مادرم را به او گفته بود. همین شد که عموی کوچکم از گنبد برای کمک به رشت آمد.

پدرم از سفر عمو آگاه شد و همین سبب بازگشت او بود؛ برآشفته، خشمگین و طلبکار….

یادم می‌آید که در حال تی کشیدن کف پذیرایی خانه جدید بودم که پدر از راه رسید. خیلی وقت بود که ندیده بودمش.

مادر داشت بقایای شوفاژهای قدیمی را جمع می‌کرد که پدر را دید. با شگفتی دلیل حضور او را جویا شد.

پدر خشمگین سرش داد کشید و به او توهین می‌کرد از هر دری. می‌گفت که از پس یک اسباب‌کشی هم برنمی‌‌آید و آبروی او را جلوی خانواده‌اش برده.

بعد به مادر گفت که عارش می‌‌آید از این‌که نام او را در شناسنامه‌اش دارد و به طرف مادر حمله کرد.

من دستپاچه شده بودم. پدر گردن مادر را گرفته بود و او را چسبانده بود به ديوار. تي را به طرف پدر پرت كردم و همين‌طور آب توي سطل را.

پدر مادر را رها كرد و به طرف من آمد. خشمگين بود. بغل دستش كنار ديوار يك لولهٔ فلزي از شوفاژهاي قبلي باقي مانده بود. بلندش كرد و به سمت من آمد و محكم كوبيد توي شكمم.

وقتي افتادم روي زمين يك لگد هم توي سرم زد. اول نگران شد و چند لحظه دو زانو بالاي سرم نشست و وراندازم كرد اما بعد خيلي سريع از خانه بيرون زد.

اولين باري بود كه مرا كتك زده بود. قبل‌تر هم خشمش را ديده بودم اما تنها آن روز فهميدم كه خشم او چقدر مي‌تواند آسيب‌زننده باشد.

حالا از آن روز ۱۰ سال مي‌گذرد. چند بار ديگر پدر را ديده‌ام. بغلم مي‌كند و با من حرف مي‌زند. گاهي پيام مي‌دهد و مي‌گويد كه دلتنگ است. اما من هرگز نمي‌توانم به او بگويم كه چقدر خشمگينم و چقدر از دست‌هاي او مي‌ترسم.

نمي‌توانم بگويم كه نتوانسته‌ام ببخشمش… شايد حالا نقش بازي كردن بيشتر عذابم مي‌دهد.


 

روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

داستانی از فرهنگ خشونت خانوادگی/ برگردان: شمیم شرافت

کارزار منع خشونت خانوادگی: پادما حدود ۲۲ سال دارد. پیش از ۱۸ سالگی ازدواج‌کرده و دو فرزند کوچک دارد. خانواده‌ی او برای «نگهبانی» به مجتمع مسکونی ما نقل‌مکان کردند. اولین باری که او را دیدم به نظرم آدم کنجکاوی آمد که تلاشی هم برای پنهان کردن آن نمی‌کرد. او از من پرسید چرا باوجوداینکه ازدواج‌کرده‌ام فرزندی ندارم. او مشخصاً می‌دید که من خیلی از او بزرگ‌تر هستم و بیش‌تر اوقات روز هم در خانه‌ام.

او از من پرسید که چرا مانگالسوترا[۱] (گردنبندی که زنان متأهل در هند می‌اندازند) ندارم و من برایش توضیح دادم. او هم نهایتاً تصدیق کرد که این گردنبند را بخاطر توقع دیگران از او می‌اندازد.

من او را برای خدمات خانه استخدام کردم و این‌گونه می‌توانستیم باهم پیرامون برخی مسائل مشترک در طول کار او صحبت کنیم. تا اینکه یک‌شب او را گریان دیدم. دخترش نیز روی پاهایش گریه می‌کرد. با پرسش از او فهمیدم که شوهرش به خاطر اینکه پادما نمی‌دانسته چطور با تلفن کار کند او را با چوب زده است. دستش اندکی متورم و زخمی شده بود.

آن‌وقت بود که توضیح داد این اولین بار نیست که چنین اتفاقی برای او افتاده است. او خیلی قبل‌تر حتی زمانی که حامله بود کتک‌خورده بود. زمانی که من از او خواستم تا شکایت‌نامه‌ای تنظیم کند به نظر بی‌میل می‌آمد.

من و شوهرم، همسرش را که مسئول مراقبت شب منطقه بود، فراخواندیم. اول نیامد، بعداً هم از پاسخ دادن به سؤالات ما طفره رفت. او شرمنده نبود و فکر می‌کرد این حق او بوده است که همسرش را بزند. او به ما گفت که این به ما مربوط نیست. ما به پادما گفتیم حتماً باید شکایت‌نامه‌ای برای امنیت خودش تنظیم کند.

ما با موافقت پادما با پلیس تماس گرفتیم. مشخص شد که او پیش‌تر با مادرش نزد پلیس رفته است اما پلیس به این زوج مشاوره داده و آن‌ها را به خانه فرستاده است.

پاسگاه ابتدا دو گشت پلیس را فرستاد که از ما پرسیدند: «آیا ما باید او را فقط بترسانیم یا به پاسگاه پلیس ببریم؟» ما به آن‌ها گفتیم که طبق قانون رفتار کنند.

یک سری سؤال‌ها، درخواست عذرخواهی و یک سیلی سریع پس‌ازآن باعث شد آن‌ها متوجه شوند که نگش (شوهر پادما) همچنان برایش مهم نیست. آن‌ها به ما گفتند که او را به پاسگاه پلیس می‌برند. ما به همراه پادما و کودک یک‌ساله و خواهرش به دنبال آن‌ها رفتیم. اولین بازرس شیفت که ما ملاقات کردیم «بازجویی» را شروع کرد. بعدازاینکه از پادما علت کتک زدن شوهرش را پرسید، با سؤال‌های بیش‌تری ادامه داد:

«آیا او مشروب می‌خورد؟ کار نمی‌کند؟ خرجی خانه را نمی‌دهد؟»

«او مشروب نمی‌خورد. کار می‌کند و خرج خانه را می‌دهد.»

«آیا این ازدواج بر پایه‌ی عشق است؟»

«بله»

«مشکل اینجا است.»

پلیس دیگر نیز نگرشی مشابه داشت.

«چرا او تو را کتک زد؟»

«من نمی‌توانستم تلفن را خاموش‌کنم.»

نگش: «او به من گوش نمی‌دهد. به من می‌گوید غذایم را خودم بکشم.»

پلیس: «شما باید به شوهرت درست خدمات بدهی. این‌یک مسئله‌ی خانوادگی است. بگذارید بیش از این جلو نرویم.»

پلیس دیگری هم برای من توضیح داد که نوع ازدواج من با پادما متفاوت است و نباید هر دو را یکسان بسنجم. همچنین همه یک سؤال یکسان داشتند: «شما به چه جامعه‌ای تعلق دارید؟» و یک پیشنهاد مشترک: «بگذارید که ما به آن‌ها مشاوره بدهیم و بفرستیمشان خانه».

هر بار که من به آن‌ها می‌گفتم این‌یک مورد خشونت خانوادگی است، آن‌ها یک سیلی به گوش مرد می‌زدند تا من آرام شوم. هیچ‌کدام از آن‌ها حتی به خود زحمت نداد تا تفاوت بین قانون شهروندی مربوط به حمایت از زنان در برابر خشونت خانوادگی و قانون جزایی مربوط به حمایت از زنان در برابر خشونت خانوادگی زمانی که اقدامی غیرقانونی علیه شاکی صورت گرفته است (من بعداً این‌ها را از اینترنت فهمیدم) را توضیح دهد.

ما به آن‌ها یادآوری کردیم که پلیس پیش‌تر به این زوج «مشاوره» داده است و هیچ ثمری نداشته. به همین دلیل آن‌ها قبول کردند تا شکایت‌نامه‌ای تنظیم کنند. من نامه‌ای از طرف پادما نوشتم با این محتوا که او به شدت نیاز به پایان خشونت دارد.

بازپرس شیفت شکایت‌نامه را خواند و از ما خواست بخشی را که گفته بود او با چوب کتک‌خورده است حذف کنیم.

«این ممکن است منجر به یک مورد جنایی شود.»

«اما این دقیقاً همان کاری است که او کرده است؟»

بعد از شک و دودلی بسیار، او برگه‌ی کاغذ را برداشت و از ما خواست تا دوباره فردا صبح برای شکایت بازگردیم.

پادما ساعت ۹ صبح آمد و به من گفت که نمی‌خواهد شکایت را ادامه دهد. آن‌ها مجلسی خانوادگی در روستا داشتند و شوهرش باید آنجا می‌بود. زمانی که ما به پاسگاه پلیس رفتیم، پلیس شیفت دیگری به ما گفت که فکر می‌کند مشکل اصلی بین این زوج این است که شوهر می‌خواسته آن‌ها در روستا بمانند درحالی‌که زن قصد زندگی در شهر را داشته است. من دوباره تکرار کردم که این‌یک مورد خشونت خانوادگی است.

او شکایت را پس گرفت و ما به خانه بازگشتیم تا زندگی معمولی را ادامه دهیم. شوهرش باوجوداینکه صبح رفته بود تا دیروقت بازنگشت. مشخص شد او چرخی در شهر زده، شام را با دوستانش خورده و دیروقت به خانه بازگشته است.

آن بعدازظهر مالکان خانه از پادما و همسرش خواستند تا خانه را ترک کنند چراکه «پای پلیس را به مجتمع بازکرده بودند». ما هزینه‌ی خرید یک تلفن همراه به همراه تمام شماره‌های لازم شامل شماره‌ی محل نگهداری زنان را به او دادیم.

آن‌ها رفتند و من به مدت دو ماه خبری از او نداشتم. از خواهرش که گه گاهی ماجرا‌هایی به من می‌گفت، درباره‌ی او پرس‌وجو کردم. یک ماه پیش، او دوباره با شوهر و بچه‌هایش بازگشت. دوباره‌ کارش را می‌خواست و من هم موافقت کردم.

هر وقت که همسرش با من مواجه می‌شود، از نگاه کردن به چشم‌های من پرهیز می‌کند. او نمی‌گذاشت پسرش به مدرسه برود و تأکید داشت که بچه‌ها باید به روستایشان بازگردند.

پادما با صرفه جویی توانست پسرش را به مدرسه‌ی خصوصی کم‌هزینه‌ای بفرستد. او غذا می‌پزد، شست‌وشو می‌کند، از بچه‌ها مراقبت می‌کند، در خانه‌ها کار می‌کند و پسرش را به مدرسه می‌برد و می‌آورد.

این‌طور که به نظر می‌آید، شوهرش اکنون راننده تاکسی است. من نمی‌دانم باید نگران امنیت چه کسی باشیم؟ پادما و کودکانش یا زنی که ممکن است سوار تاکسی آن مرد شود. در پرونده‌های قضایی که چیزی علیه او ثبت‌نشده است.

منبع:

[۱] mangalsutra

خشونت یعنی…

خشونت یعنی برادر ۱۸ ساله ی ۱۲۰ کیلوییت با پاش بکوبه رو پای توی ۳۲ ساله ی ۶۵ کیلویی و جاش درجا دوتا لخته خون برجسته زیر پوستت ظاهر شه و تا دو روز پات اینقدر درد داشته باشه که نتونی حتی رانندگی کنی و بری دکتر برای عکسبرداری که شاید شکسته باشه. چرا؟ چون وقتی با قلدری ماشین رو از مامانت که دیسک کمر داره گرفته و مامانت مجبوره پیاده بره تا آقا گرمش نشه، تو جلوش وایسادی.

خشونت یعنی اینکه مامانت بعد از این اتفاق با نفرت بهت نگاه کنه و بگه تو که اخلاق اینو میدونی، چرا باش بحث می کنی، من نخوام تو ازم دفاع کنی کیو باید ببینم؟ حالا من پیاده میرفتم (با چادر و مانتو و…)

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

یکی از آن هزاران خاطره را برایتان بازگو می‌کنم

بیرون کشیدن یک تجربه تلخ از بین هزاران تجربه گویی باید یک دمل را بترکانی و مواظب باشی تا بدنت دچار عفونت نشود. زیرا دیگر سال‌هاست که رها شده‌ای. یکی از آن هزاران خاطره را برایتان بازگو می‌کنم. در اولین ماه‌های ازدواجم بود و با خانواده‌ام در یک اتاق زندگی می‌کردیم.

باردار بودم. به‌خاطر یک مسئله کاملا عادی و پیش پا افتاده چنان کتکم زد که تمام بدنم درد گرفت. ولی در سکوت کامل کتک خوردم و حتی نتوانستم با صدای بلند گریه کنم؛ چون می‌ترسیدم اهالی خانه صدایم را بشنوند. بعد مرا وادار کرد که با همان بدن کوفته به آشپزخانه بروم و برایش آب بیاورم. برای اینکه پدرم نفهمد ظاهرم را آراستم و لبخند به لب و با قلبی پر از درد به آشپزخانه رفتم. در کمال خونسردی آب را خورد و از خانه بیرون رفت.

من از ترس اینکه خانواده‌ام بفهمند به دنبالش رفتم و طوری وانمود کردم که با هم بیرون می‌رویم. او بدون اعتنا به من جلوتر از من راه می‌رفت. آن‌قدر قدم زدیم تا اهالی خانه بخوابند.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، گیلان   https://t.me/pdvcir


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانالک تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

باشد که قانون از ما حمایت کند

سلام. مطلبی که در مورد ضرب و شتم همسر دوست گرامی گذاشته شد مشکل اکثر دوستان است با وجود تحصیلات عالیه، شرایط خوب اجتماعی باز به خاطر خلأ قانونی و آوردن شاهد و اینکه در مشاجرات خانوادگی حتی همسایگان هم با شنیدن صدای زنان بی‌گناه در زیر ضربات کتک و فریادهای کودکان معصوم و بی‌گناه، زنگی را به صدا در نمی‌آورند و شهادت بچه‌ها هم مورد قبول نیست و این مردان انسان‌نما، به کارهای خودشان ادامه می‌دهند. من همسرم بااینکه مدیر مدرسه است هم خیانت می‌کند و هم من را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد و به خاطر خلأ قانونی کاری از دستم بر نمی آید!

این تصویر من بعد از یک ضرب و شتم شدید است البته این آثار بیرونی است. دست‌ها و پاهایم که دیدنی نبود پوشیده بود. این کار یک مدیر مدرسه یک فرد فرهیخته فرهنگی نما است که تربیت کودکان این سرزمین را بهش سپرده‌ایم. باشد که قانون از ما حمایت کند.

❌(تصویر و آثار کبودی و ضرب و شتم به دلیل رعایت حریم شخصی راوی نزد کانال کارزار منع خشونت خانوادگی محفوظ است.)


روایت ارسال شده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

 

رفتم پزشك قانونی، اما شاهد نداشتم

من به‌تازگی با اين كانال آشنا شدم، همسرم دكتراي تخصصي دارند و من فوق‌لیسانس، هر دو از دانشگاه‌های تراز اول تهران.

اما؟

همسرم بسيار واكنشی و دمدمی است، مرتب خشونت شديد داره. برای هر چيزي به آنی حمله ميكنه و بسيار كتك ميزنه. وقتي با كمربند من رو زد، تمام بازوي چپ و پشتم از كبودي سياه شده بود.

شكايت كردم. رفتم پزشك قانونی. اما نتونستم شاهد داشته باشم. خودش هم بسيار مغروره. اين شكست و این‌همه تحمل خشونت در طول ساليان من رو زمین‌گیر كرده.

حدود ده‌ساله ازدواج كرديم. بچه نياوردم از ترس اين رابطه تلخ. حدود چهار سال از رنج زياد موندم خونه و ديگه توان جسمي و روحي كار كردن تمام‌وقت رو نداشتم.

به‌تنهایی مشاوره رفتم. سعي كردم به زور هم شده شاد باشم و سرحال!

اما. درونم انگار از هم پاشيدم. سه هفته پيش دوباره کتک‌های شديدي زد. پرده گوشم آسيب ديد. من رو از خونه بيرون كرد و كليد خونه رو هم گرفت  و گفت فكر نكن ميتوني برگردي.

اومدم خونه پدرم. فقط حدود يك سالي هست از رنج زندگيم خبر دارند. قبلش نمی‌گفتم. این بار خودمم جدي شدم براي جدايي. هرچند از تهديدهاش می‌ترسم. اما همسرم اول رفته بود و تو فاز معذرت‌خواهی و اشتباه كردم و كليد خونه رو برام فرستاده و ..
چندين بار با وكيل صحبت كردم. وکیل ميگه براي ضرب و شتم قانون شفاف و صريحي نيست. بايد بتوني ثابت كني.

دلم ميخواد زودتر اين رنج تموم شه. اما با توجه به موقعيت شغلی همسرم كه استاد دانشگاه هست و خب وضعيت استقلال ماليش و اينكه طلاقم نميده نميدونم چقدر بايد دست و پا بزنم در اين راه.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی،  https://t.me/pdvcir


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانالک تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

به ازای بخشش مهریه‌ام توانستم جدا شوم

 

 

روایت از ورامین، کارزار منع خشونت خانوادگی  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

گفت مامان باید برای جنازه‌ام بیای!

دخترم شانزده سالگی ازدواج کرد و رفت افغانستان و شوهرش اخلاقش عوض شد.

وقتی اومد ایران گفتم درست می‌شه. تو افغان‌ها نمی‌شه طلاق گرفت.

[دخترم] یک بار می‌خواسته مرگ موش بخوره و شوهرش می‌فهمه و نمی‌زاره.

شوهرش زن داشت و قرار بود زنش را طلاق بده. منم گفتم اگه زنت را طلاق بدی من هم دخترم را بهت می‌دم.

گفتم سهیلا مامان چته. گفت مامان باید برای جنازه‌ام بیای.

اصلا خرجی به دخترم نمی‌دن. دامادم اومد دنبال دخترم. من گفتم تو زنت رو طلاق دادی که اومدی دنبال دخترم؟ دامادم شروع کرد به زدن خودش با چاقو.

رفتم پاسگاه تو پاسگاه بهش گفتن می‌تونی تا ۶ ماه دیگه زنت را طلاق بدی. گفت نه. قرارداد نوشتیم که سر یکسال زنش رو طلاق بده و بیاد ایران و همه ریش‌سفیدها امضا کردن.

ما افغان‌ها زن‌هامون حقی ندارند. دامادم زنش رو طلاق نداد و ده روز بعدش اومد و دخترم را با چوب و کتک برد. [دخترم] یکبار هم وایتکس خورده.

دخترم پولی که در میاره رو شوهرش می‌فرسته برای زنش تو افعانستان.

 

روایت از کرج، کارزار منع خشونت خانوادگی  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

اگر در خانه نباشم فرزندانم امنیت جانی ندارند

همسرم اعتیاد به شیشه دارد. ده سال است. نه تنها شیشه بلکه تریاک، متادون و…

۳ فرزند پسر دارم و در هنگام کشیدن (مواد) پسرهایم را به باد کتک می‌گیرد. تهمت می‌زند و اگر پسرهایم اقرار نکنند من با کسی رابطه دارم پسرهایم را  تا حد مرگ کتک می‌زند.

از طرف خانواده‌ام مورد حمایت قرار نمی‌گیرم. اگر در خانه نباشم فرزندانم امنیت جانی ندارند. با کابل به جان من می‌افتد. به دلیل اعتیاد توهم دارد و فکر می‌کند در خانه جن وجود دارد.

 

روایت از کرج، کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

درمان روانزخم؛ سکوت را بشکن!

سکوت را بشکن! هرگز نمی‌دانی الهام بخش چه کسانی بوده‌ای…

عمرم رفت تا طلاق گرفتم

شاید گفتن جریان زندگیم برام سخترین باشە اینو درحالی می‌نویسم کە من مورد خشونت توسط مادر و خواهرانم از دوران کودکی تا بە الان کە ۲۸ سال سن دارم بودم.

می‌رم بە دوران بچگی. دختر کورد دوم خانوادە، آروم، توسری خور، کتک خور، یه جوری که لقب کلفت می‌تونم بدم. فرق گذاشتن بین دو فرزند دختر به چشم می‌خورد منی که فرقی با بزرگتری نداشته ولی بهترین رفاه برای فرزند اول بود. تا چیزی می‌گفتم صداشونو بلند می‌کردند «ساکت شو خواهربزرگه». طبقەی دوم اتاق خواهر بزرگترم بود زمانی چیزی می‌خواست پاهاشو زمین می‌زد کە با من کار دارە چهاردە پلە رو برو بالا در بزن. هر موقع می‌گفت بیاتو می‌رفتم تو اگە هم دیر می‌رفتم بالگد پرت می‌شدم از چهاردە پلە بە پایین. یا سرم می‌شکست یا خون دماغ می‌شدم. همە این بلاها ادامە داشت الانم کە با اینکە ۲۸ سالمە وجود دارە چون بی منطق‌ترین خانواده رو دارم.

در اوج خوشی سن ۲۳ سالگی کە هیچ نوع میلی بە ازدواج نداشتم فکر خیال من واسە ازدواج چیزی دیگەای بود اینا ملاکشون پول، ثروت، ماشین بود دیگه مهم نبود نظر من. نگاهِ «پدرش بمیره کلی ثروت دستت میرسه». به هرشکلی بود به عقدش دراومدم ولی چه شبی شد، انتخاب خودشون از اونا بدتر، عقدەای‌تر، شدە بود لجبازی من باخانوادەم، خانوادە پسرە، عقدە شب عقد، خانوادە منو رو من خالی می‌کردند. من راضی نبودم. می‌خواستم فرداش برم دادگاه واسه طلاق. «نه نکن تو خانواده ما نبوده دختر با لباس سفید میره با کفن برمیگرده».

پسر و خانوداەاش هم از خانوادەی من بدتر، مادرش بەخاطر رفتار پدرش خودسوزی کرده بود. بعد عقد یه سری جریانات واسه عروسی گرفتن پیش اومد که اون موقع فهمیدن منو چقد بدبخت کردن ولی انگار لج کرده بودم با خودم که باید برم حتمن. اینجا بهتره ولی چنان نقاب خوبی داشتن که منِ بچه خام گولشون خوردم، باهاشون رفتم تهران گفتن دیگه عقد شدی کسی نمیتونه آزارت بدە ما پشتت هستیم با کلی آرزو راهی تهران شدم، نتونستم دوام بیارم زنگ زدم بە مادرم کە برگردم گفت راه برگشتی نداری در حالی که خواهرم دومین ازدواجش بود مشکلاتی بیشتری پیش اورد بود. لعنت بە خانوادەای کە فرق میذارن بین بچەهاشون که بعدا بشە عقدە.

فرزند سوم خانوادە ما هم دختر بود کە بزرگ کردنش بە عهدە من بودش. کلا درس خوندن پیش من معنی نداشت، غذا درست کردن خونه تمیز کردن، بچەداری و … با این وضع هم بدون هیچ نوع کلاس تقویتی رفتن، معلم خصوصی گرفتن که واسه خواهرم بود من قبول می‌شدم.

لحظه شماری می‌کردم برگردم، به هر بهانه با هرنوع بدختی بود خودمو رسوندم شهرم. دیگه برنگشتم خونه تهران. درخواست  طلاق دادم در سومین ماه عقدمون، چون خانواده خسیسی بودند مهریه اجرا گذاشتم به دلیل مهریه فراری شد. هر موقع هر لحظه یه شهری زنگ می‌زد تهدید می‌کرد با شمارەهای مختلف تهدید کردن. شمارمو بە پسر دادن حرف‌های زشت زدن و…

دادگاهمون هم اینقدر خوبە امنیت کە من از هرچی مردِ متنفر شدم از منشی گرفتە تا سرباز. مامورا می‌دونستن مشکل داری «بیا با ما دوست شو کارت رو راە میندازیم». نە بگم همە بد بودن، نە ولی اکثرا بد بودن چشمشون دنبال همه کسایی که اونجا واسه درخواست اومده بودن.

چقد کتک دم دادگاه می‌خوردم از خانواده پسر چون رای دادگاه به نفع من بود. مارکِ اینکه با قاضی بودم بهم می‌زدند. سه سال و نیم از بهترین دوران عمرم در مسیر دادگاه تموم شد. بعد کلی دیه کتک کاری، مهریه، نفقه، بعد از دستگیری پسره و زندان افتادن، راضی شد که در قبال بخشش تمام پروندەها، طلاق بده.

عمرم رفت مرداد ماە با زبون روزە بعد نماز صبح خوابم گرفت. زنگ زدن که برید محضر واسه طلاق تمام شد یعنی مشکلات. بعد کلی فحاشی کردن حرف زشت شدن قاضی طلاق بائن رو واسمون صادر کرد گفت موقعی که دوسش نداری راضی به زندگی نیستید یعنی متنفری ازش کراهت داری حکم طلاقتون صادر میشه. چقد خوشحال شدم ازکسی که هیچ نوع حسی بهش نداشتم جدا شدن آزاد شدن تموم شد خدایا شکرت.

نه بدبخت تازه شروع بدبختیه تو این جامعه، از کمربند مردونه می‌ترسیدم چون باهاش کتک خوردم، خودمو خیس کردم، از همه نوع جنس مرد متنفرم بودم، دوسال تمام تحت نظر روانپزشک بودم دارو برام تجویز میکرد، بازم آزار اذیت خانوادم شروع شد، فلان پسر کارمند بانک ازت خوشش اومده ازدواج کن نه نه نه بذارید کسی باشه من دوسش داشته باشم، سرکار میرفتم صبح ساعت شش بیدار، ده شب برمیگشتم فقط از محیط خونه دور بشم.

تا بعد تحت فشار دادن خانوادەم کتک از خواهر خودکشی کردم، حتی بیمارستان هم نیومدن خالم پسرش منو رسوندن، ضربان پایین سه روز تحت نظر با اجبار رضایت مادرم برگشتم که ما آبرو داریم. بگذریم هرچی بگم از خشونت‌های خانودام نسبت بە خودم ادامە دارە شاید بشە طولانی‌ترین داستان واقعی جهان.

الان با ۲۸ سال سن، بعد یکسال آشنایی با پسری کە خودم دوسش دارم با مخالفت کتک، فحاشی الفاظ بدشون مواجه شدم که نه نباید ازدواج کنی کار کن پسر پولداری اومد میتونی ازدواج کنی ولی اینی که دوسش داری نه چون ما دوسش نداریم، حرف گوش کن نیست نوکر ما نمیشه.

 

روایت از کردستان، کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

فرياد، عصبانيت، توهين، تحقير، تنها قسمت كوچكي از زندگي مادرم بودن

از گذشته‌ي خيلي دور شيلنگي رو به خاطر دارم كه پدرم با اون آن‌قدر مادرم را زده بود كه مادرم بيهوش شده بود. بعدها كه بزرگ‌تر شديم با مادرم شبيه يه تيم شديم، تيمي كه وقتي پدرم فرياد و توهين مي‌كرد يكي مسئول در بستن، يكي پنجره بستن مي‌شديم. وقتي به مدرسه رفتيم متوجه شديم وضعيت ما به شدت نسبت به ساير بچه‌ها غيرعادي‌ست.

وقتي در مدرسه دوستام راجبِ پدراشون حرف می‌زدن به اين فكر می‌کردم مگه ميشه يه پدر آن‌قدر هم مهربون باشه!! پدرها فقط دعوا مي‌كنن، فرياد می‌زنن، فحش می‌دن، به پدربزرگ‌ها توهين می‌کنن.

هميشه حس می‌کردم مادرم عين يه سپر مي‌مونه، هميشه خودشو جلوي همه‌ي خشونت‌ها مي‌زاشت تا ما ازخشونت واقعي، كمي فقط كمي دورتر باشيم.

مادرم از همان اوايل زندگي طعم تلخ خيانت رو چشيده بود. روزي شناسنامه‌ي پدرم رو به مادرم نشان دادم و بهش گفتم: مامان اين خانم كيه كه عكسش بين شناسنامه‌ي باباست!

خيانت پشت خيانت، دروغ پشت دروغ…

سال‌ها به همين منوال گذشت تا اينكه مادرم تصميم گرفت از لحاظ مالي درآمدي رو ايجاد كنه.

علاقه‌ي مادرم به گل در حدي بود كه تصميم به ساختن گلخونه‌اي گرفت، همه چيز در حال خوب شدن بود تا جايي كه مادرم كارآفرين نمونه‌ي شهر شد اما پدرم حس كرد مادرم داره به جايي مي‌رسه كه استقلال داشته باشه، همون روز در انبار گلخونه با قندشكن مادرم رو به حدي زد كه صورتش پر از ورم شد.

اولين قهر طولاني رو همون موقع کرد و با اصرار فاميل كه به خانه‌ي پدري نيا، مادرم هشت ماه رو در اونجا موند.

من تازه وارد دانشگاه شدم، همه‌ي ماها براي اينكه از دست اين ادم فرار كنيم آنقدر خونديم تا به يكي از دانشگاه‌هاي تهران بياييم!

ترم اول دانشگام مادرم با گرفتن سه دانگ از زمين گلخونه‌ي خودش كه پدرم اون رو با تباني به نام خودش زده بود، به عنوان جبران و هديه‌ي آشتي به خونه برگشت.

در همين حين پدرم بازنشسته شد، با پول بازنشستگي و با اصرار مادرم خونه رو نو و نوار كرده بودن، در واقع اين يكي از شرط‌هاي مادرم براي برگشتن بود، چون پدرم تنها چيزي رو كه ضروري مي‌دونست تا برآورده‌اش كنه سير كردن شكم‌ها بود، نه لباسي نه جواهري نه كادويي… هيچي.

مادرم با ظرافت تموم همه چيز را انتخاب كرده بود.

حتي نوع گل‌هاي خونه (تنها تزئيني خونه‌ی ما فقط گل‌هاي طبيعي مادرم بود).

ده مرداد سال  نود و سه، فقط من و بابا و مامان تو خونه بوديم. من براي ديدنشون رفته بودم شهرم. صداي مادرم مي اومد، مي‌خواست پدرم رو خفه كنه، از شدت جيغ‌هايي كه براي جدا كردن مادر و پدرم كشيده بودم پاهام ناي نگه داشتنم رو نداشت، تنها لحظه‌اي كه حس كردم پدرم از مادرم مي‌ترسه همان صبح بود.

مادرم رو به تهران و به خونه‌ي خودمون آوردم.

خواهرام و برادرم تلاش مي‌كردن پدر با عذرخواهي همه چيز رو حل كنه تا مثلا در اين برحه‌ي حساس  (سه دختر دم بخت) كانون خانواده از هم نپاشه!

ولي اين رشته پنبه شده بود، تا جايي كه پدرم همه‌ي ماها رو از خونه بيرون كرد و علی رو در كوچه‌ي خونمون با داس دنبال كرد و اونم از سه تا ديوار پريد تا آسيبي نبينه (علی دلش براي خونه تنگ مي‌شد براي همين از داخل كوچه خونه رو نگاه مي‌كرد).

مادرم سعي مي‌كرد خودشو سرپا نگه داره، رفت كلاس رانندگي، با دومين امتحان گواهي نامه گرفت. يك روز مادرم براي رانندگي به داخل شهر رفته بود وقتي پدرم مادرم را ديد با داسي كه هميشه با خود حمل مي‌كرد به سمت ماشين مادرم حمله‌ور شد و با روسري سعي داشت مادرم رو خفه کنه.

اون روز هيچ كسي به مادرم كمك نكرد و مداخله‌اي انجام نداد.

من مدت‌ها به اين خاطر نتونستم به شهرم برم، دلگير بودم… از مردم شهرم… از اون شهر بدم ميومد…

پدرم نه تنها به مادرم و خونواده‌اش و بچه‌هاش رحمي نكرد حتي به مزار پدربزرگم هم رحم نكرد و براي عذاب دادن بيشتر ماها اون را به آتش كشيد…

مادرم به خاطر خشونت وارده به پزشكي قانوني رفت و شدت جراحات هم بسيار زياد بود. مادرم شكايتي رو عليه پدرم تنظيم كرد ولي پدرم براي نجات دادن خودش هر چهارتاي ما رو به دادگاه كشوند تا با شكايت در برابر شكايت، مادرم رو وادار به گذشتن از شكايتش كند.

در حال حاضر پدرم با دختر بيست وشش ساله‌اي عقد موقت كرده و مادرم را با هر اهرم فشاري آزار مي‌ده.

ماها رو هم تهديد به مرگ مي‌كنه و مي‌گه در نهايت سه ماه زندان مي‌رم!

 

روایت ارسالی از تهران به کارزار خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.