نوشته‌ها

با یک تلفن مشکوک همه چیز به هم خورد

خانمی ۳۲ ساله تعریف می‌کرد که ۳ سال از ازدواج ما گذشته بود، همه چیز خوب پیش می‌رفت تا اینکه یک تلفن مشکوک به گوشی من خورد و با وجود اینکه او را نمی‌شناختم مدام پیام می‌داد که فلان جا بیا و فلان لباس را بپوش، گویی از تمام زندگی ما خبر داشت. همسرم مرا به باد کتک گرفت و گفت بگو کیه؟ کی آشنا شدی باهاش؟ ولی من گریه می‌کردم و می‌گفتم به خدا این فرد را نمی‌شناسم ولی او می‌گفت تمام نشانی لباس‌هایت را می‌دهد و می‌گوید با فلان لباس بیا. بارها می‌گفتم نمی‌شناسم ولی مرا زیر مشت و لگد خود انداخته بود.

روایت ارسال شده از #تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی

#بدبینی #خشونت_جسمی
@pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

همسرش از همان ابتدای ازدواج خشونت فیزیکی بسیار شدیدی داشت

یکی از خواهرهای من نزدیک ۲۰ سال است که ازدواج کرده. همسرش از همان ابتدا خشونت فیزیکی بسیار شدیدی داشت ولی بعد از انجام خشونت بسیار پشیمان می‌شد و خیلی عذرخواهی می‌کرد و هر بار خواهر من او را می‌بخشید. چندین بار هم پای پلیس به ماجرا باز شد ولی تاثیری در این مرد نداشت. خواهر من از نظر مالی هیچ‌گونه مشکلی ندارد و در رفاه کامل هست اما شوهرش هر وقت عصبانی می‌شود خواهر من مجبور است که سکوت کند. وگرنه دچار عصبانیت شدیدی می‌شود.
خواهر من الان یک پسر ۱۵ ساله دارد و او هم عصبی ست. وقتی به دکتر اعصاب و روان مراجعه کرد متوجه شد که همسرش و پسرش دچار اختلال روانی هستند که [باید] در معرض عصبانیت قرار نگیرند و قرص بخورند. الان خواهر من برای پسرش قرص گرفته تا مثل پدرش نشود.

روایت ارسال شده از #کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی

#خشونت_جسمی #اختلال_روانی

?? شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

بە عنوان کسی کە بە خاطر آبروداری تمام عمرسکوت کردم پشیمانم

من یک زن ۳۹ سالە هستم. از وقتی خودم را شناختم تا بە الان انواع خشونت را تجربە کردم، از خشونت مادر و پدرم علیە من و کتک‌های بسیار بدی کە از مادرم می‌خوردم.

متاسفانە مادر من هم از خشونت کلامی بسیار بدی استفادە می‌کرد هم بسیار بد کتکم می‌زد. غالب اوقات هم این کتک و ناسزاها را بە خاطر بازی کردن می‌خوردم ویا کمک نکردنش در کارهای خانە و خلاصە بە خاطر اقتضای سنم کتک می‌خوردم.

وقتی ازدواج کردم همسرم هم کتکم می‌زد و ناسزا می‌گفت و با کمترین مشکلی ناسزا گویی وکتکش آمادە بود. درخانەی پدری آزادی نسبی داشتم ولی همین آزادی را درخانەی شوهرم هم نداشتم و بە معنای کلمە بە مدت دە سال در حصرخانگی بودم.

اعتماد بە نفس ندارم، بە عنوان کسی کە بە خاطر آبروداری تمام عمرسکوت کردم پشیمانم. خدمت دوستان بگم کە خشونت هرچە بیشتر کتمان شود بیشتر جولانگاە وجود میابد. بیشتر زنانی کە خشونت را تحمل می‌کنند بە دلیل این است کە تحمل خشونت را تجربە کردەاند.

درضمن خشونت فقط از طرف همسر مرد نیست، خشونت می‌تواند از طرف مادر شدیدتر و دارای عواقب بیشتری باشد بە طوریکە نە درخانەی شوهر و نە درخانەی پدری امنیت نداری و تنها راە را خلاصی از زندە بودن میابی

روایت ارسال شده از #بوکان (#آذربایجانـغربی) به کارزار منع خشونت خانوادگی

#خشونت_کلامی #خشونت_فیزیکی #خشونت_اجتماعی

@pdvcir
?? شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

به خاطر دخترش شانزده سال تحمل کرد

خواهر من با زحمت زیاد در دانشگاه و رشته خیلی خوب قبول شد. با یکی از هم دانشگاهی‌هاش ازدواج کرد. از همان اوایل ازدواج، همسرش خواهر من رو که خیلی دختر شاد و اهل مهمانی بود محدود کرد و او حتی برای من و مادرم که پیگیر نرفتنش به مهمانی و عروسی‌ها می‌شدیم بهانه می‌آورد و لو نمی‌داد.

۱۶ سال به خاطر تنها دخترش که نمی‌خواست به اجبار پیش پدرش بماند تحمل کرد. تا اینکه بعد از ۱۷ سال از همسرش جدا شد و بعد از جدایی بلاهایی را که در این مدت سرش آمده بود برای ما تعریف کرد.

با اینکه خواهر من دارای شغل خیلی خوبی با درآمد خوب بود و شخصیت اجتماعی بالایی داشت مورد آزار و اذیت جسمی و روحی فراوان از طرف همسرش شده بود.

روایت ارسال شده از #کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی

#خشونت_روانی #خشونت_جسمی #خشونت_اجتماعی

@pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

آیا یک زن در این شرایط امنیت دارد؟

فاطمه و علی دو نو‌جوان ۱۷ و ۲۰ ساله هستند که از یک سال پیش عاشق هم شده‌اند. پسرعمو و دخترعمو هستند. اولیاء آن‌ها از این عشق باخبرند اما هیچ اقدامی نمی‌کنند.

بالاخره بعد از یک سال ازدواج می‌کنند و هفته اول پس از عقد را به خوبی سپری می‌کنند اما از آن زمان به بعد رفتار علی تغییر می‌کند. گویا از ازدواج با فاطمه پشیمان شده است و هر کس از او می‌پرسد پاسخی نمی‌دهد. در مدت کمی دچار افسردگی می‌شود. فاطمه به او می‌گوید چرا این کار را با خودت می‌کنی. بالاخره علی پاسخ می‌دهد که هرچی هست از گوشی لعنتی تو است. من نام فلان پسر را در گوشی تو دیدم. فاطمه دست و پای خود را گم می‌کند اما بالاخره اعتراف می‌کند که آن پسر فقط خواستگار او بوده است اما مگر علی باورش می‌شود. علی از آن روز به بعد بداخلاق‌تر می‌شود.

آن‌ها فعلن در خانه پدر و مادر علی زندگی می‌کنند. هرچه پدر و‌ مادر علی از علی و فاطمه دلیل این بداخلاقی‌ها را می‌پرسند جوابی نمی‌شنوند. تا جایی که علی به فکر طلاق می‌افتد‌ درست دو ماه بعد از ازدواجشان. اما فاطمه که پدر ندارد و فقط مادری دارد که کارگر خانه‌ها است اصلا نمی‌خواهد برگردد به خانه مادری. همه‌اش به علی می‌گوید علی جان من تو را دوست دارم وگرنه که با تو‌ رابطهٔ جنسی برقرار نمی‌کردم اما علی در دلش غوغایی برپاست. همه‌اش فکر می‌کند که شاید قبل از ازدواج، آن پسر هم با زنش رابطه جنسی برقرار کرده باشد. به سراغ پسر می‌رود. او انکار نمی‌کند و می‌گوید فاطمه اصلن علی را نمی‌خواهد. افسردگی علی بیشتر و بیشتر می‌شود اما فاطمه بالاخره او را قانع می‌کند که چنین کاری نکرده است و با این‌که از دست علی کتک می‌خورد باز می‌گوید عاشق علی است.

حدود یک هفته است پدر و مادر علی هم به فاطمه مشکوک هستند و در برخوردهای علی با او همراهی می‌کنند. علی هم سردرگم شده انگار هم فاطمه را دوست دارد و هم ندارد ولی فاطمه همچنان صبر می‌کند و علی را همچنان به آرامش دعوت می‌کند. آیا یک زن در این شرایط امنیت دارد و آیا زندگی به صلاح فاطمه است؟

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی از املش (گیلان)،‌ https://t.me/pdvcir

 

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از خشونت خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

زنمه! دخالت نكنید!

سال دوم دانشگاه بودم. یك شب با همسرم و برادرم (كه از قبل با هم دوست بودند) و دوستان دیگرشون رفتیم بیرون.
سر یه مساله‌ای با همسرم درگیری لفظی پیدا كردیم. یه دفعه همسرم جلوی برادرم و دوستانشون منو با لگد پرت كرد روی زمین!
ضرب و شتم‌هاش برای من تقریبن عادی شده بود، ولی دوستانمون انقدر دچار شوك شدن كه سكوت كردند!
هیچكس دخالت نكرد، نه دوستامون نه مردم توی خیابون و نه حتا برادرم. چون معتقد بود من خودم انتخاب كردم و این زندگی شخصی منه و تا زمانی كه خودم نخوام حق دخالت كردن نداره! و راستش خودم هم به این باور رسیده بودم!!!
همینطوری تو سكوت راه می‌رفتیم، من احساس تحقیر می‌كردم. دوست داشتم فرار كنم.
یه دفعه اتوبوسی كه به سمت شهرك غرب می‌رفت رو دیدم (خوابگاهی كه قبل از ازدواجم یكسال توش زندگی كرده بودم اونجا بود)
لحظه‌ی حركتش من پریدم تو اتوبوس و رفتم سمت خوابگاه. وقتی رفتم دم خوابگاه دیدم همسرم تاكسی دربست گرفته و زودتر از من رسیده. باهم گلاویز شدیم،‌ اون منو می‌كشید و من می‌خواستم از دستش فرار كنم و برم توی خوابگاه قایم بشم!
منو به زور برد توی یه محوطه‌ی تاریك نزدیكای میدون سرو و دستامو گرفته بود و می‌گفت باید بیای خونه! مردم پیاده و با ماشین از كنارمون رد می‌شدن. وایمیسادن و می‌پرسیدن چه نسبتی باهات داره؟ همسرم با افتخار فریاااد می‌زد: «زنمه! دخالت نكنید! هركاری دلم بخواد می تونم انجام بدم!»
مردم هم از كنارمون رد می‌شدن!
فقط بعضی‌هاشون لطف می‌كردن و از من هم می‌پرسیدن: «راست می‌گه؟!» و با تایید من می رفتن!
الان که دارم اینا رو براتون می‌نویسم اشك می‌ریزم، این قضیه مال ٧ سال پیشه! ولی هیچ‌وقت یادم نمیره. من بالاخره موفق شدم فرار كنم و برم خوابگاه!
توی اتاق یكی از بچه‌ها قایم شدم و همسرم دم خوابگاه تو نگهبانی فریاد می‌زد «پدر تك تكتون رو درمیارم و … »( خودش هم دانشجوی دانشگاه علامه بود)
و اونام منو پیج می‌كردن و مستاصل شده بودن.
تو اون لحظات به این فكر می‌كردم كه راه دیگه‌ای جز برگشتن ندارم! هیچ كس از من حمایت نمی‌كنه و برگشتم خونه!
فرداش دوستی كه منو راه داده بود اتاقش، كمیته انظباطی خواستنش و …
من از اون روز از خجالت و احساس تحقیر، با برادرم و دوستاش كات كردم و همینطور با دوست خوابگاهیم!
ولی غافل بودم از اینكه دارم تك تك روابطمو از دست می‌دم و فضا رو برای خشونت بیشتر فراهم می‌كنم! فضایی كه دیگه ناظر كمتری داره و همسرم كارشو به راحتی انجام می‌ده!
واقعن حریم خصوصی خانواده یعنی اینكه یه دختر كم سن و سال بخاطر انتخاب اشتباهش هشت سال از ترس عدم حمایت بمونه تو چنین زندگی‌ای و آسیب‌های بیشتری رو متحمل بشه؟؟؟


روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

این وضعیت تکرار می‌شود

دو روایت از گیلان به کارزار منع خشونت خانوادگی

روایت اول:

روايت من در مورد خانمی است كه در مورد زندگی خود برايم گفته.

زنی ۳۵ ساله شبی كه همراه فرزندانش از خريد برمی‌گردد همسرش را با خانمی در اتاق خواب می‌بيند و بعد از دعوا كردن نزد خانواده زن رفته و مسئله را عنوان می‌كند. بعد از برگشتن به خانه شوهرش او را با ريختن بنزين بر سرش می‌سوزاند كه چرا آبروی آن زن را برده است. زن دچار سوختگی شديد می‌شود. چندين ماه در مداوا به سر می‌برد تا بتواند از بيمارستان مرخص شود. همسرش در بيمارستان به او می‌گويد پزشكان نسبت به زنده ماندن تو ترديد دارند و من هم كه محكوم به قتل می‌شوم، اگر تو بميری فرزندانت بايد بدون پدر و مادر بزرگ شوند. پس تو عنوان نكن كه من اين كار را كرده‌ام. ولي خوشبختانه اين خانم از آی‌سي‌يو و بيمارستان مرخص می‌شود. بعد از يك سال كه زن از بيمارستان مرخص می‌شود به خاطر سوختگی شديد در صورت و گردن و ظاهر نامناسب همسرش او را از خانه بيرون و از ديدن فرزندان محروم می‌كند. ولی خوشبختانه اين خانم توانست با مقاومت در برابر فشارهای شوهر و با حمايت خانواده خود مرد را محكوم كند و در ازای بخشش شوهر، مالكيت خانه و ماشين و حق حضانت و  حق طلاق را از اين مرد بگيرد.

روایت دوم:

زنی در همسايگی ما با مردی معتاد زندگی می‌كند كه تقريباً در هفته ۴ شب دعوا و كتك‌كاری مي‌كنند. چندين بار همسايگان #مداخله كردند. حتي يك بار به صورت زن سيلی زد و چشم او پاره شد. همسايه‌ها او را به بيمارستان رساندند ولي هر بار به خانه برمی‌گردد متأسفانه دوباره این وضعیت تکرار می‌شود.


?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

پذیرش خشونت در بزرگسالی از کودکی آغاز می‌شود

با کتک خوردن از بچگی آشنا بودم. وقتی دو ساله بودم پدرم مرد.. هفت تا بچه بودیم. مادرم برای کنترل ما، یا خودش ما رو کتک میزد یا ما رو به برادرم که از من هفده سال بزرگتر بود می‌سپرد.

ترجیح می‌دادم زیر دست و پای مادرم سیاه و کبود بشم تا اینکه توسط برادرم شکنجه‌ی روانی بشم. به خاطر رفتارهای کودکانه‌ام مثلن حرف زدن با پسر دایی یا حتی بازی کردن با اون تحقیر و مورد حمله قرار می‌گرفتم. درس خون نبودم و به خاطر فقر ظاهر مناسبی نداشتم و همین باعث می‌شد حتی مورد خشم معلم‌ها هم قرار بگیرم. دندون شیری من با مشت معلم سوم دبستانم کنده شد. هرچه بزرگتر می‌شدم گوشه گیرتر و آرومتر می‌شدم. تو نوجوانیم گوشه‌گیر بودم. به بهانه‌های مختلف خونه ی فامیل نمی‌رفتم. بزرگتر که شدم رفتم تو جامعه. اونجا باورم نمی‌شد که آدم‌ها من رو به حساب میارن. فکر می‌کردم من آدم لایقی نیستم. بارها به فکر خودکشی افتادم. اما ترس هام بهم اجاره نمی‌داد که فکرمو عملی کنم. تو انبار خونه آمپول هوای آماده پنهان کرده بودم. مادرم همیشه منو نصیحت می‌کرد که درس بخون. این منو از خودم متنفر می‌کرد. هرچه بررگتر می‌شدم. بیشتر خودمو پیدا می‌کردم اما هنوز خودم رو باور نداشتم. همسر خودم رو پیدا کردم. مردی اهل مطالعه و کتاب، کسی که درس خون بوده…

او هم مثل من در فقر بزرگ شده بود. فکر می‌کردم جواب همه‌ی معماهایم را پیدا کردم. وضع مالی ما خوب نبود. بهانه‌اش مشکلات جامعه و دغدغه‌های مطالعاتی‌اش بود. مدعی بود و من خام. هر چه می‌گفت من چشم می‌گفتم. چون او درس خون بود. همه‌ی اموالم از ارثیه‌ی پدری‌ام را صرف ادعاهای پوچ و سرسری‌اش کردم. بعد از هفت سال تحمل فقر به بهانه‌ی دوست داشتنش آنچه می‌گفت نه نمی‌گفتم. با خانواده‌ام قطع ارتباط کردم. یک سال حتی صدای مادرم را نشنیدم. چون مدعی بود که خانواده‌ات باعث فقر ما شده‌اند. من کار می‌کردم و آنچه درآمد داشتم را تقدیمش می‌کردم. تا اینکه پای زنی دیگر در زندگی ما باز شد. باز هم از نقطه ضعف من استفاده کرد. می‌گفت تو بی‌سوادی و معنی ارتباط را درک نمی‌کنی. این بار هم چشم گفتم. اما روانم داشت آزار می‌دید. می‌گفت دوستم دارد؛ اما نداشت. هر بار که اعتراض می‌کردم به راحتی از جدایی حرف میزد. و من از ترس از دست دادنش و تنها ماندن به التماس می‌افتادم گریه می‌کردم و در مقابل زورگویی‌هایش و تهدیداتش سکوت می‌کردم. از جدایی ترس داشتم. به خاطر فقر دانشگاه را رها کرده بودم و وارد شغلی که دوست نداشتم شده بودم. در مقابل خشونتش سکوت می‌کردم. وقتی به خواسته‌هایش نمی‌رسید مثل یک پسر بچه دادوهوار می‌کرد، سرش را توی دیوار می‌کوبید. ظرف می‌شکست. و من جرات حرف زدن نداشتم. و این بیشتر آزارش می‌داد. افسرده شده بودم. زیاد می‌خوابیدم. دیگر رویا نداشتم.

تا اینکه پیش مشاور رفتم. با خانواده‌ام ارتباط برقرار کردم. مطالعه کردم. برای خودم رویا ساختم.

هیچ‌گاه آخرین تهدیدش را فراموش نمی‌کنم. برای آخرین بار گفت طلاقت می‌دم.

با قدرت سرم را بالا گرفتم در چشمانش نگاه کردم و گفتم باشد. قبول می‌کنم.

این بار او به گریه و التماس افتاد. چون من تغییر کرده بودم.

پذیرش خشونت در بزرگسالی از کودکی آغاز می‌شود. من هفت سال یک انسان بیمار رو تحمل کردم چون خودم بیمار بودم و تحت خشونت انسان‌های بیمار بودم. اما این چرخه‌ی بی‌رحم یکجایی باید متوقف بشه…


روایت رسیده از کرج به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

بچه‌ها تا منو با ماسک دیدن گفتن خانم چی شده؟

سه سال از زندگی مشترک من و همسرم می‌گذشت من معلم بودم و اون کارمند. یک چیزی که توی این سال ها متوجه شده بودم تفاوت فرهنگی بین من و اون بود. و این اختلافات روز به روز بیشتر می‌شد. هر روز سر یک چیز دعوا و مشاجره داشتیم؛ یک روز به پدر و مادرم فحش می‌داد، یک روز دعوا و فحش به خودم. بدون دلیل بهونه می‌گرفت.

یک شب که اوج اختلافمون بود یک‌باره به سمتم حمله کرد و دستشو انداخت تو دهنم. به خودم اومدم دیدم دهنم همه خونیه و خونش اصلا بند نمیاد. بی‌هوش شدم و وقتی بلند شدم دیدم درمانگاه هستم و دهنم رو بخیه زدن.

وقتی اومدم خونه تا صبح بیدار بودم که فردا چطور می‌تونم برم مدرسه با این دهن بخیه زده. تصمیم گرفتم صبح ماسک بزنم.

وقتی رسیدم مدرسه مدیر مدرسه که خواهر شوهرم بود گفت چی شدی؟ گفتم سرما خوردم و به‌خاطر بچه‌ها ماسک زدم.

نمی‌دونم چرا جرات نداشتم بگم که برادرت زده و این بار اولش نیست. نمی‌دونم یک حسی داشتم. حس کوچیک بودن. مدام با خودم می‌گفتم زهرا چت شده تو دختری بودی که تا فوق‌لیسانس درس خوندی و بهترین دانشجو بودی و یک دختر مستقل؛ چرا جرات نداشتم بگم‌.

با همین حال رفتم سرکلاس، درس مطالعات اجتماعی.

بچه‌ها تا منو با ماسک دیدن گفتن خانم چی شده؟

گفتم سرما خوردم.

ولی همین‌طور اشک‌هام سرازیر شدن.

بچه‌ها همه نگران شده بودن که چرا این طوری شد.

گفتم درد دارم و حالم خوب نیست.

دردم بخیه‌هام نبودن. دردم قلب شکسته‌ام بود که توی این سه سال مدام زخم دیده بود ولی جرات گفتن نداشتم و فکر می‌کردم چیکار می‌تونم بکنم؟


 

روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

روایت‌های کوتاه از خشونت خانگی از گیلان (۵ روایت)

? روایت اول:‌ همسرم اگر در جمع از حرف یا حرکت من که به طور ناخواسته انجام داده‌ام عصبانی شود، عکس‌العمل نشان می‌دهد و موجبات ناراحتی مرا فراهم می‌سازد. از ارتباط صمیمی من و خواهرم بسیار ناراحت می‌شود و هر مسافرت یا تفریح یا مهمانی که خواهرم حضور داشته باشد را برایم  به جهنم تبدیل می‌کند، با اخم و قهر و غر و لُند.

? روایت دوم:‌ خشونتی که به عنوان یک زن به من روا شده؛ به حقوق من به عنوان یک آدم احترام گذاشته نشده و مجبور بودم مانند برده‌ها زندگی کنم، با این‌که همسر اینجانب از روشنفکران جامعه است. با بیان این‌که در جامعه سنتی زندگی می‌کنیم به خود حق می‌دادند که بد برخورد کنند و حقوق مرا نادیده بگیرند. حضور مرا به هیچ نحوی قبول نمی‌کردند و همیشه تحقیرم می‌کردند.

? روایت سوم:‌ خانمی هر زمانی به بهانه‌ای مثل این‌که کم‌توجهی به شوهرش کرده و یا در جمع شوهرش رو صدا نکرده و یا در موقع غذا خوردن در خانه پهلوی شوهرش ننشسته (مورد خشونت قرار گرفته). در آن شب خاص با لگدمالی شدید همسرش مواجه شده و الان بعد از پنج سال هم‌چنان دچار کمردرد است و البته در زمان‌های متفاوت به مدل‌های دیگری هم مورد کتک قرار گرفت.

? روایت چهارم: جر و بحث و مانع شدن از خروج از منزل (پدر و مادر)،‌ تهدید به اینکه مانع ازدواج من می شوند، سرزنش به خاطر نوع پوشش و ارتباطات اجتماعی

 

 

? روایت پنجم:‌ اتفاقی که برای یکی از همسایه‌های ما تقریبن به طور هفتگی یا ماهانه رخ می‌دهد و به گوش ما می‌رسد این است که سر مسائل مختلف با یکدیگر دعوا می‌کنند و سروصدا راه می‌اندازند. علت آن هم مشخص نیست. می‌گویند هم که نباید در مسائل دیگران دخالت کرد. من همیشه نگران هستم به خصوص این‌که در آن خانه دختر و پسر جوان زندگی می‌کنند و ممکن است برای آن‌ها اتفاقی پیش بیاید.

? روایت ششم:‌ پدرم دو پسر و پنج دختر داشت. متمول و مالک بود. زمین کشاورزی، باغ، ویلا، مغازه و چند خانه داشت. همه‌ی اموالش را به نام پسرانش کرد و به دخترها بسیار کم (در سال ۸۲ نفری ۵۰۰ هزار تومان) به هر دختر و متراژ کمی زمین کشاورزی داد. مادرم همه اموالش را به پسرانش داد. من تمام عمر کار کردم درحالی‌که برادرانم مدام در ناز و نعمت بودند.


?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

من تحت خشونت یک آدم تحصیلکرده و فوق‌العاده باهوش بودم!

تفاوت من با بقیه زنانی که تحت خشونت بودند این بود که من تحت خشونت یک آدم تحصیلکرده و فوق‌العاده باهوش بودم!

این آدم هر زمانی‌که دچار استرس شغلی یا تحصیلی می‌شد به شدت مرا می‌زد، سرم را به دیوار می‌کوبید، تمام وزنش را روی من می‌انداخت و دهنم رو با دست می‌گرفت، و نمی‌ذاشت نفس بکشم، وقتی به مرز خفگی می‌رسیدم و چشمام رو یک پرده‌ی سیاه می‌گرفت و یه خلسه‌ی مغزی رخ می‌داد دستش‌ رو یک کم برمی‌داشت تا نفس بکشم و باز تکرارش می‌کرد…

گوش‌هام و گاز می‌گرفت، تمام بدنم رو کبود می‌کرد، ولی مراقب بود به صورتم آسیب نزنه که کسی متوجه نشه به من آسیب می‌زنه! وسایل خونه و چیزهایی که بهشون علاقه داشتم رو می‌شکست، بعد که آروم می‌شد معذرت‌خواهی می‌کرد، التماس می‌کرد که ببخشمش، و برام کادو می‌گرفت (به قول دوستم قاقا لیلی‌های زن خر کن!)

مدام می‌گفت سعی می‌کنم کنترل کنم، ولی هیچکدوم از اینها نبود که منو نگه می‌داشت! احساس گناه! احساس گناهی که از کودکی به من تحمیل شده بود، و من علی‌رغم داشتن شغل و درآمد و موقعیت اجتماعی خوب تو ناخوداگاهم یه ترسی وجود داشت، اینکه اگر همسرم نباشه من قادر به ادامه‌ی زندگی نیستم! محبت‌هاش فریبم می‌داد توجیه‌هاش و احساس گناهی که بهم می‌داد: تقصیر خودته! اگر اینکار رو نکرده بودی قطعا نمی‌زدمت! تغییر کن تا نزنمت! من همیشه در حال تغییر بودم، تغییر به نفع همسرم! عقبنشینی، بله و چشمگویی‌های بیشتر!

اما اوضاع بدتر و بدتر می‌شد! و من هشت سال با کسی زندگی کردم که هر موقع خم می‌شد که منو ببوسه به یاد گاز گرفتن‌هاش می‌افتادم!

وقتی وزنش رو روی بدنم می‌انداخت که باهام معاشقه کنه من به یاد حمله‌های وحشیانه‌اش می‌افتادم و … من هر روز پژمرده‌تر و بیمارتر می‌شدم! همسر من یک آدم تحصیلکرده بود و قطعا مقالات زیادی ازش در اینترنت و روزنامه‌ها خوانده‌اید، نویسنده است و درباب حقوق زنان و کارگران بسیار نوشته است… چنین کسی رو خیلی طول می‌کشه نقابش رو برداری و واقعیتش رو ببینی! بعد از طلاقم حالم به مرور بهتر و بهتر شد… ولی همواره یک سوال ذهنم رو درگیر کرده بود چرا ما در کنار یک آدم بیمار می‌مونیم؟!!


روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

این یک روایت ناتمام است

این یک روایت ناتمام و مربوط به چهار سال پیش است. فائزه همکار من بود. گاهی اوقات همسرش یاسر به محل کار ما می‌آمد و به مرور رابطهٔ دوستانه‌ای بین ما شکل گرفت. آنها بعد از ۱۳ سال دوستی با هم ازدواج کرده بودند و به نظر زندگی خوبی داشتند. بعد از استعفای من و رفتنم از آنجا رابطه‌ام با آن‌ها کم شد اما هر چند وقت یک بار می‌دیدمشان و از زندگی‌شان باخبر بودم.

چند وقتی بود که یاسر مواد مصرف می‌کرد اما پراکنده. همه جور موادی هم مصرف می‌کرد؛ متادون، ماری‌جوانا، تریاک… به مرور مصرف موادش بیشتر شد و این باعث بروز اختلافاتی بین یاسر و فائزه شده بود. چند وقتی بود که اصلن خبری از آنها نداشتم تا یک روز فائزه با من تماس گرفت و گفت دیگر با یاسر زندگی نمی‌کند. گفت یک روز یاسر با او درگیر شده و او را به حمام برده و بسته و بعد از دو روز باز کرده.

فردای آن روز باز هم درگیر شده بودند و یاسر با لولهٔ جاروبرقی سر او را شکست و بعد از این اتفاق بود که فائزه سوار ماشین شد و با همان سر شکسته به کرج و پیش خانواده‌اش رفته. می‌گفت از یاسر شکایت کرده و یاسر تمام وسایل خانه و پول پیش خانه و مغازه را برداشته رفته و فائزه هیچ خبری از او ندارد.

از ادامهٔ این داستان اطلاعی ندارم.


روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.