نوشته‌ها

درب را به رویم قفل می‌کرد و کلید را با خودش می‌برد

خانمی هستم ۲۸ ساله. بعد از عروسی با خوبی و خوشی زندگی می‌کردیم. ولی بعد از گذشت چند روز از ازدواج، همسرم گفت حق نداری با خانواده‌ات رفت‌و‌آمد کنی و با برادر و خواهرهایم تهدید می‌کرد [که رفت و آمد کنم]. مرا در خانه می‌گذاشت و تلفن را قایم می‌کرد و درب را به رویم قفل می‌کرد و کلید را با خودش می‌برد یا من را به منزل مادر و پدرش می‌برد و به آنها سفارش می‌کرد که مراقب من باشند. بارها خواستم از آنجا بیرون بیایم نمی‌گذاشتند.

روایت ارسال شده از #تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی
#خشونت_اجتماعی
@pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

اجازه تحصیل را به پسرش نمیدهد

در پیگیری‌های یکی از پرونده‌ها متوجه شدیم یکی از بچه‌ها ترک تحصیل کرده و با مراجعه به منزل متوجه شدیم پدر معتاد است و فرزند ۷ ساله‌ی خودش (پسر) را برای دستفروشی به بیرون می‌فرستد و اجازه نمی‌دهد تحصیل کند.

#خشونت_اجتماعی #محرومیت_از_تحصیل

روایت ارسال شده از #کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی

@pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

پدر برای پرداخت مبلغ اندکی پول به شدت لیلا را تحقیر می‌کرد

لیلا بعد از اتمام تحصیلات دانشگاهی، با جستجوی بسیار نتوانست کار مرتبط با رشته خود را پیدا کند و حتی کار پایین‌تر از رشته خود را هم نتوانست پیدا کند و در خانواده از طرف پدر تحت فشار مالی بود، به طوری که پدر علنا عدم ازدواج و عدم استقلال مالی لیلا را جلوی لیلا و پشت سر او در حضور دیگر افراد خانواده به صورت شکایت مطرح می‌کرد.
[لیلا] عاقبت به خاطر نجات از تحقیر پدر، کاری در شرکتی بسیار دور از خانه پیدا کرد که ۷ ماه حقوقش را پرداخت نکردند، که بعد از شکایت به اداره کار و بعد از ۹ ماه توانست حقوق خود را از طریق اجراییه دادگستری بگیرد.
پدر خانواده به بهانه بی‌پولی لیلا را در حل این مشکل یاری نمی‌کرد و با تحقیر پشت سر لیلا، پیش بقیه افراد خانواده، از بی‌کاری لیلا می‌گفت.
لیلا در شرکت دیگری کار پیدا کرد که بعد از تحمل ۴ ماه عدم پرداخت حقوق، شرکت تعطیل شد و پدر برای پرداخت مبلغ اندکی پول به شدت لیلا را تحقیر می‌کرد و فحش می‌داد.

روایت ارسال شده از #کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی

#خشونت_کلامی #خشونت_روانی #خشونت_اقتصادی

@pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

به خاطر دخترش شانزده سال تحمل کرد

خواهر من با زحمت زیاد در دانشگاه و رشته خیلی خوب قبول شد. با یکی از هم دانشگاهی‌هاش ازدواج کرد. از همان اوایل ازدواج، همسرش خواهر من رو که خیلی دختر شاد و اهل مهمانی بود محدود کرد و او حتی برای من و مادرم که پیگیر نرفتنش به مهمانی و عروسی‌ها می‌شدیم بهانه می‌آورد و لو نمی‌داد.

۱۶ سال به خاطر تنها دخترش که نمی‌خواست به اجبار پیش پدرش بماند تحمل کرد. تا اینکه بعد از ۱۷ سال از همسرش جدا شد و بعد از جدایی بلاهایی را که در این مدت سرش آمده بود برای ما تعریف کرد.

با اینکه خواهر من دارای شغل خیلی خوبی با درآمد خوب بود و شخصیت اجتماعی بالایی داشت مورد آزار و اذیت جسمی و روحی فراوان از طرف همسرش شده بود.

روایت ارسال شده از #کرج به کارزار منع خشونت خانوادگی

#خشونت_روانی #خشونت_جسمی #خشونت_اجتماعی

@pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

ده سال طول کشیده بود تا همسرش رو متقاعد کنه تا درس بخونه

 

دانشگاه که رفتم خانمی ده سال بزرگتر از بقیه دانشجویان همکلاسیم بود. می‌گفت وقتی که کنکور داده ازدواج کرده و همسرش اجازه نداده که اون موقع به دانشگاه بره، خلاصه ده سال طول کشیده بود تا همسرش رو متقاعد کنه و بیاد دانشگاه الزهرا که یه دانشگاه مخصوص زنانه و الهیات (یه رشته مذهبی) بخونه. شاگرد اولمون بود. خانم خیلی محترمی بود یه بچه ۶ ساله داشت. امیدوار بود سال بعد که میره مدرسه لازم نباشه اونم با خودش بیاره دانشگاه، دستش مینداختیم که بچه تو اول دانشگاه رفت بعد مدرسه. دو سال بعدی رو با برنامه اومد اما همین که ترم ۶ رسیدیم ، یه روز گفت که دوباره حامله است. حالش خیلی وقت‌ها برای دانشگاه اومدن مساعد نبود. اکثرا ۷ ترم دانش‌آموخته شدیم دوستمون مرخصی گرفت. چهار ترم بعد برگشت دانشگاه این بار بچه به بغل، من داشتم ارشد میخوندم که دیدمش.

یه دوست دیگه داشتم یک یا دو ماه بعد از این‌که جواب ارشد اومد و رتبه‌اش ۲۰ شده بود و دانشگاه تهران ارشد قبول می‌شد، حامله شد. مجبور شد دو ترم مرخصی بگیره بچه‌اش فرودرین به دنیا اومد.

یکی از بچه‌های ارشد وقتی اومد حامله بود به زور از جیرفت با قطار میومد تهران، شکمش که خیلی بزرگ شد دیگه برنگشت جیرفت؛ تایم زایمانش فروردین بود! ادامه داد مرخصی نگرفت! بچه رو از جیرفت بغل می‌کرد و میومد دانشگاه. یه خورده که بزرگ شد میسپردش به عمه‌اش و تنها میومد اما همه فکر و ذهنش پیش اون بود. وقتی پروپوزال رو نوشتیم و دیگه واحدی نداشتیم که بریم سر کلاس دیگه ندیدمش تا دوسال بعد. حامله شده بود درست بعد از تایید پروپوزالش، دو ترم مرخصی گرفته بود، یک سال بعد از من دفاع کرد. یعنی فک کنم کلا تو کار دفاع بود.

 

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

 

می‌گفت این رشته‌ها مردونه هستن تو دختری

وقتی ده سالم بود برای عید با مامانم رفتیم خرید، یه جفت نیم‌بوت سفید با پاشنه ولی پاشنه کوتاه گرفتم، رفتیم خونه. تا صبح بابام با مامانم دعوا کرد که این کفش خوب نیست و قرتی بازیه و مخل درس خوندن بچه میشه و … خلاصه وقتی که نتونست هیچ دلیل منطقی برای مخالفت با یه جفت کفش دخترونه، اونم برای شب عید بیاره کار کشید به دعوا. فردا صبح با مامانم رفتیم کفشو پس دادیم و یه جفت کتونی آوردیم! نمیدونم حالا کفش پسرونه شد من درسامو خوندم؟

من خیلی بچه که بودم مامانم موهامو کوتاه می‌کرد، دخترای دیگه با ماماناشون میرفتن آرایشگاه، آرایشگر یا فقط موهاشونو کوتاه میکرد یا شاید یه مدلی هم از کار درمیاورد مثلا مدل موی مصری که خیلی دختربچه‌ها موهاشونو اونجوری کوتاه میکنن یا مدل موی تخم‌مرغی، و …

اما ما هیچ وقت آرایشگاه نمیرفتیم. همسایه‌ها، معلما و بچه‌های دیگه می‌پرسیدن چرا همیشه موهات بلنده؟ دلیلش این بود که بابام اجازه نمی‌داد کوتاهش کنم و به نظرش رفتن به آرایشگاه کار دخترای خوب نبود. اولین بار سوم دبیرستان بودم که رفتم آرایشگاه. دفعه اولم موهامو فقط یه مدل بلند آرایشگر مرتب کرد. دفعه‌های بعد بود که بدون اجازه پدرم کوتاهش کردم و واقعا کوتاه کردم یه مدل کاملا پسرونه! وقتی دید تا چند ساعت با مامانم دعوا کرد ولی نمی‌تونست که موها رو بچسبونه سر جاش!

اول دبیرستان که بودم از طرف دبیرستان یه اردوی دانش‌آموزی رفتیم به یه دبیرستان فنی و حرفه‌ای یا کارو دانش. بعد از اردو نزدیک به ۵۰ درصد بچه‌ها به کارهای فنی علاقه‌مند شده بودن و تو مدرسه تمام مدت حرف از انتخاب رشته و رفتن به همون دبیرستان فنی بود. من هم دوست داشتم مخصوصا اینکه همه دوستام رشته‌های فنی رو انتخاب کرده بودن، ولی پدرم اجازه نداد به نظرش رشته‌های فنی درس خوندنی نبودن! من داشتم از درس خوندن فرار می‌کردم! باید تربیت و ادب و هدایت و خلاصه همه چیزم می‌کرد به زور من رو فرستاد رشته ریاضی! البته بعد از اینکه سیر کتک خوردم رفتم ریاضی. مقاومت ادامه داشت، سال بعدش اجازه داد تغییر رشته بدم برم علوم انسانی! به هر حال حرف حرف پدرم بود، علوم انسانی که فنی نبود تا سالهای بعدش که رفتم دانشگاه هر کی می‌پرسید رشته‌ات چیه قبل از من بابام میگفت حیوانی! می‌گفت این رشته‌ها مردونه هستن تو دختری!

دو تا کتاب تو قفسه کتابها برای من و خواهرام ممنوع بود. اما برای برادرم که البته از ما بزرگترهم بود اشکالی نداشت. ما از لمس جلد اون دو کتاب هم پرهیز می‌کردیم، تابو بود. مادرم بیشتر از یکی از کتابها بدش میومد و حساس بود، برعکس پدرم از اون یکی دیگه، سالها گذشت تا فهمیدم چرا اون دو تا کتاب ممنوع بودن و اختلاف سلیقه والدینم از کجا آب می‌خورد. اون که مورد نفرت مادرم بود رساله بود، درسته توضیح‌المسائل که یکی از مراجع عظام سالها زحمت تدریس و تعلیمش رو کشیده بود چرا؟ چون تو بعضی از بخش‌های کتاب صریحا از جنسیت و روابط جنسی سخن به میون میاد، به نظر مادرم خوندن رساله با این محتوا برای دختر خوب نبود!

اما کتاب تابوی پدرم یه رمان‌گونه بود به نام یوسف و زلیخا که داستان تلخیص شده‌ای از روایتهای قرآنی و سامی درباره زندگی حضرت یوسف (ع) پیامبر خدا بود. چرا؟ چون تو این داستان یه زن بی‌پروا عشق و تنش رو به یه مرد تقدیم میکنه، بدون ترس از عواقب یا شرمندگی از عملش، خلاصه من این دو تا کتابم یواشکی خوندم مثل خیلی کتابهای دیگه که هیچوقت پدر و مادرم نفمیدن چی هستن. درباره هر چی که بودن لازم نبود مورد تایید اونا باشه می‌شد وقتی کسی نبود پنهانی خنده کنیم!

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

تصاویری که چهره دیگری از خشونت خانگی را نشان می‌دهند

کارزار منع خشونت خانوادگی: تصاویر غالباً مردی را نشان می‌دهند که بی‌نهایت عصبانی است و کنترلش را از دست داده اما واقعیت این است که در بسیاری از موارد فرد آزارگر اتفاقاً بسیار خونسرد است. تعدادی از زنان اسکاتلندی و بازماندگان خشونت خانگی پروژه‌ای را برای نشان دادن واقعیت خشونت خانگی راه‌اندازی کرده‌اند.

 

این مجموعه که «هزاران کلمه» نام دارد متشکل از ۱۵ تصویر قدرتمند از خشونت خانگی است که مبتنی بر کلمات و تجربیات زنانی است که خشونت خانگی را تجربه کرده‌اند و برای مدتی با آن زندگی کرده‌اند. این تصاویر برخلاف بسیاری از تصاویر مرتبط با خشونت خانگی آسیب جسمی و کبودی‌ها را نشان نمی‌دهند.

راه‌اندازان این پروژه و سازمان‌های حمایت‌کننده از آن امیدوارند که انتشار تصاویر بازماندگان خشونت خانگی موجب شود تا زنان تحت خشونت با دیدن این تصاویر متوجه شوند که افرادی برای حمایت و کمک به آن‌ها حضور دارند.

خشونت‌های نشان داده در تصاویر شامل وادار به اطاعت کردن، تحقیر کردن، دور کردن فرد از خانواده و دوستان، کنترل بر منابع اقتصادی و نظارت بر کارهای روزانه فرد خشونت دیده است.

یکی از بازماندگان خشونت خانگی می‌گوید: برای مدت طولانی انکار می‌کردم که تحت خشونت هستم. چهار سال طول کشید که باور کنم که خشونت می‌بینم.

وقتی تصاویر همیشه در حال نشان دادن مردی است که در حال کتک زدن است این تصور کلیشه‌ای ایجاد می‌شود که نمی‌توان لقب خشونت گر به مردی داد که کتک نمی‌زند و رفتارهایش کبودی بر تن زن به‌جای نمی‌گذارد. دیگران تصور می‌کنند زنی که کبودی روی بدن و صورتش ندارد حالش خوب است.

هزاران کلمه بسیار مهم است زیرا این پروژه می‌خواهد زنان بدانند برای بروز و وقوع خشونت هیچ سلسله مراتبی وجود ندارد: رفتارهای خشونت‌آمیز می‌تواند شامل کنترل کردن، تهدید و تحقیر کردن، خشونت جنسی و خشونت فیزیکی باشد. خشونت خانگی می‌تواند در زندگی همه زنان از هر طبقه و نژاد و سطح تحصیلاتی رخ دهد.

منبع: www.womensviewsonnews.org

روایت‌های کوتاه از خشونت خانگی از گیلان (۵ روایت)

? روایت اول:‌ همسرم اگر در جمع از حرف یا حرکت من که به طور ناخواسته انجام داده‌ام عصبانی شود، عکس‌العمل نشان می‌دهد و موجبات ناراحتی مرا فراهم می‌سازد. از ارتباط صمیمی من و خواهرم بسیار ناراحت می‌شود و هر مسافرت یا تفریح یا مهمانی که خواهرم حضور داشته باشد را برایم  به جهنم تبدیل می‌کند، با اخم و قهر و غر و لُند.

? روایت دوم:‌ خشونتی که به عنوان یک زن به من روا شده؛ به حقوق من به عنوان یک آدم احترام گذاشته نشده و مجبور بودم مانند برده‌ها زندگی کنم، با این‌که همسر اینجانب از روشنفکران جامعه است. با بیان این‌که در جامعه سنتی زندگی می‌کنیم به خود حق می‌دادند که بد برخورد کنند و حقوق مرا نادیده بگیرند. حضور مرا به هیچ نحوی قبول نمی‌کردند و همیشه تحقیرم می‌کردند.

? روایت سوم:‌ خانمی هر زمانی به بهانه‌ای مثل این‌که کم‌توجهی به شوهرش کرده و یا در جمع شوهرش رو صدا نکرده و یا در موقع غذا خوردن در خانه پهلوی شوهرش ننشسته (مورد خشونت قرار گرفته). در آن شب خاص با لگدمالی شدید همسرش مواجه شده و الان بعد از پنج سال هم‌چنان دچار کمردرد است و البته در زمان‌های متفاوت به مدل‌های دیگری هم مورد کتک قرار گرفت.

? روایت چهارم: جر و بحث و مانع شدن از خروج از منزل (پدر و مادر)،‌ تهدید به اینکه مانع ازدواج من می شوند، سرزنش به خاطر نوع پوشش و ارتباطات اجتماعی

 

 

? روایت پنجم:‌ اتفاقی که برای یکی از همسایه‌های ما تقریبن به طور هفتگی یا ماهانه رخ می‌دهد و به گوش ما می‌رسد این است که سر مسائل مختلف با یکدیگر دعوا می‌کنند و سروصدا راه می‌اندازند. علت آن هم مشخص نیست. می‌گویند هم که نباید در مسائل دیگران دخالت کرد. من همیشه نگران هستم به خصوص این‌که در آن خانه دختر و پسر جوان زندگی می‌کنند و ممکن است برای آن‌ها اتفاقی پیش بیاید.

? روایت ششم:‌ پدرم دو پسر و پنج دختر داشت. متمول و مالک بود. زمین کشاورزی، باغ، ویلا، مغازه و چند خانه داشت. همه‌ی اموالش را به نام پسرانش کرد و به دخترها بسیار کم (در سال ۸۲ نفری ۵۰۰ هزار تومان) به هر دختر و متراژ کمی زمین کشاورزی داد. مادرم همه اموالش را به پسرانش داد. من تمام عمر کار کردم درحالی‌که برادرانم مدام در ناز و نعمت بودند.


?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

زمانی که در خانه است نمی‌توانم درس بخوانم

شوهرم هیچ‌وقت در مورد حقوق و درآمد خود چیزی به من نمی‌گوید و پس از دو سال زندگی مشترک، من هیچ اطلاعی از درآمد او ندارم. همیشه برای مادر و خواهرش بهترین وسایل را می‌خرد اما برای من چیزی نمی‌خرد. تمامی حقوق خود را صرف خواهر و خواهرزاده‌هایش می‌کند و برای آن‌ها بهترین چیزها را می‌خرد، اما برای من به‌ندرت و از ارزان‌ترین مغازه‌ها و چیزهای بی‌کیفیت می‌خرد.

پدر و مادرم قبل از تولد من، از یکی از روستاهای آذربایجان شرقی به تبریز مهاجرت کردند. پدرم نگهبان بود و زمانی که من ده، یازده سال داشتم فوت کرد. وقتی پدرم فوت کرد، دو خواهر کوچک‌تر از خودم و چهار خواهر و برادر بزرگ‌تر از خودم داشتم. مادرم با رنج و زحمت فراوان ما را بزرگ کرد. خواهران بزرگ‌ترم ازدواج کردند و رفتند دنبال زندگی خودشان. من هم تا سوم دبیرستان درس خواندم ولی سال سوم قبول نشدم و ترک تحصیل کردم. فشارهای مالی و آزار و اذیت برادرهایم باعث شد که دنبال کار بگردم.

در یک موسسه‌ی کوچک به شغل منشی‌گری مشغول شدم. تمامی درآمدم را صرف هزینه‌های خانه و ازدواج برادرانم کردم و هیچ‌وقت نتوانستم برای خودم پس‌اندازی داشته باشم. کم‌کم داشتم به چهل‌سالگی نزدیک می‌شدم ولی خواستگاری با شرایط مناسب و دلخواه خودم نداشتم. تقریبا حدود دو سال قبل بود که خانواده‌ی همسرم به خواستگاری آمدند. از نظر مادرم خانواده‌ی موجهی بودند. خودم تمایل چندانی به این ازدواج نداشتم اما دایی‌ها و برادرانم اصرار کردند که به خاطر خواهرهای کوچک‌تر از خودم باید ازدواج کنم. اگر من ازدواج نکنم، خواهرهای کوچک‌تر از من، فرصت ازدواج نخواهند داشت. برادرهایم حتی یک ریال هم به ازدواج من کمک نکردند.

همسرم راننده است و درآمد نسبتا خوبی دارد اما خیلی خسیس است و به خواسته‌های من اهمیتی نمی‌دهد. تمام درآمدش را صرف خواهر و مادرش می‌کند و به‌ندرت برای من خرید می‌کند. اگر من کوچک‌ترین درخواستی از او داشته باشم با من پرخاش می‌کند و با عصبانیت جواب مرا می‌دهد.

تصمیم گرفتم دوباره درس بخوانم و دیپلمم را بگیرم که بتوانم کار مناسبی پیدا کنم اما شوهرم اصلا اجازه نمی‌دهد که در خانه درس بخوانم. هر زمان متوجه می‌شود که دارم درس می‌خوانم، مرا صدا کرده و کتاب‌هایم را به کناری پرتاب می‌کند. از ترس او،  زمانی که در خانه است نمی‌توانم درس بخوانم. فقط مواقعی که او سر کار است به دور از چشم او درس می‌خوانم و مجبور هستم که کتاب‌هایم را از او پنهان کنم.


روایت رسیده از آذربایجان شرقی (تبریز) به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

از مهر جا نمانند/ بنفشه جمالی

چند ماه پیش بود که در کارگاهی با زنی ایرانی که همسری افغان داشت آشنا شدم. زنی که به دلیل داشتن همسری غیر ایرانی کودکانش نمی‌توانستند در مدارس دولتی کرج ثبت‌نام کنند چون مدارک اقامتشان مربوط به مشهد بود. کودکان زن دو سه سالی بود که از تحصیل بازمانده بودند و زن به هر دری که زده بود نتوانسته بود کودکانش را در مدارس دولتی ثبت‌نام کند. در آن روز روایت زن و کودکان محروم از تحصیلش را با «عنوان من ساره اربابی یک ایرانی هستم» نوشتم.آن روز زن مدام کارت شناسایی‌اش را نشان می‌داد و می‌گفت چرا فرزندانم نباید بتوانند در کشوری که در آن متولد شده‌ام درس بخوانند. آن روز نوشتم که رنج کودکان بازمانده از تحصیل ساره اربابی رنج هزاران کودک ایرانی و غیر ایرانی است که به خاطر قوانین تبعیض‌آمیز و غیرانسانی که وجود دارد از حق تحصیل بازمانده‌اند. کودکانی که برای فشار آوردن به خانواده‌هایشان گویی به گروگان گرفته‌شده‌اند. نوشتم آیا وقت آن نرسیده است که «حق تحصیل» تمامی کودکان فارغ از ملیتشان به‌عنوان حقوق شهروندی آن‌ها به رسمیت شناخته شود و هیچ کودکی به دلیل قانونی یا غیرقانونی بودن حضور والدینشان در کشور از چرخه آموزش کنار گذاشته نشود؟

آن روز در کمال ناامیدی شماره زن را برای پیگیری وضعیت تحصیل فرزندانش گرفتم. وضعیت کودکان ساره و تمامی کودکان افغانستانی محروم از تحصیلی که دیده بودم مدام جلوی چشمانم بود. دوست عزیزی خانم اشرفی مدیر انجمن حامی که در زمینه حمایت از کودکان و زنان پناهنده فعالیت دارد را معرفی کرد. دورادور در ارتباط با انجمن حامی و فعالیت‌های این انجمن شنیده بودم اما آشنایی نزدیک با این انجمن و فعالیت‌هایش نداشتم. به خانم اشرفی زنگ زدم و وضعیت را شرح دادم. یکبار تلفنی و  یکی دو بار هم تلگرامی. نامه دست‌نوشته ساره را برای انجمن فرستادم و شماره تلفنی جهت پیگیری اوضاع او و همین. چند وقتی گذشت و در این اوضاع نابسامان و عدم قوانین حمایتی راستش امیدی به حل شدن مشکل فرزندان ساره نداشتم تا اینکه چند روز پیش برایش پیغام گذاشتم و از وضعیت تحصیل فرزندانش پرسیدم و در کمال ناباوری دیدم که به دلیل پیگیری‌های انجمن حامی و خانم اشرفی مشکل کودکان بازمانده از تحصیل ساره حل شده است و آن‌ها هم مثل بقیه کودکان اول مهر به مدرسه خواهند رفت. ساره این‌طور نوشته بود:

«آری … از تهران برام زنگ اومد منو تهران خواستند رفتم ازم سوال کرد مشکلت چیه. همه داستان زندگی‌ام را تعریف کردم خواستم تا فرزندانم درس بخوانند آنها برام نامه‌ای دادند تا آموزش پرورش از آمدن بچه‌ها ممانعت نکنند خیلی به راحتی تونستم بچه ها را ثبت نام کنم.»

داستان منصوره

چند روز پیش برای رفتن به تحقیق که لازمه کار ماست با یکی از مددجویانم که ماشین پراید داشت هماهنگ کردم، نصف روز رو با هم همراه شدیم، پیش از این فکر می‌کردم نسبت به سایر مددجوهام اوضاع بهتری داره. همسرش فوت کرده بود و در طبقه پایین منزل مسکونی سکونت داشت که مادر شوهرش در طبقه بالای آن بود. دو تا بچه محصل داشت و حدود ۶۰۰۰۰۰۰ ریال ماهیانه درآمد اکرام* داشتند. خودش هم ماشین داشت و تو خونه خیاطی هم می کرد. خلاصه از دید من مددکار اوضاعش تاحدودی از بقیه بهتر بود. تا اینکه اون روز تحقیق سر صحبت باز شد و گفت شوهرش یه عمر معتاد و بیکار بود و بعد فوتش دوتا برادر شوهر معتادش آسایش رو از خودش و بچه هاش سلب کردند. مدام بهش تهمت می‌زنند. محدودش می‌کنند. و حتی اجازه نداره تا تو حیاط خونه بره. چون فکر می‌کنند به خاطر مرد همسایه تو حیاط می‌ره. چندوقت پیش هم چون از کاسب محلشون شنیده بودند این خانم صیغه شده یه دعوای حسابی باهاش راه انداخته بودند. می‌گفت بچه‌ها بهم اعتراض می‌کنند و می‌گن بهشون رو نده. اما چون برادرشوهرها به شیشه اعتیاد دارند می‌ترسه خودش یا خانواده‌اش باهاشون درگیر بشند. پولی برای رهن یه خونه دیگه و رها شدن از این اوضاع رو نداره.

دلم براش خیلی سوخت یه خانم با شخصیت و موقر که سالهاست زنانه و جانانه برای خانواده و بچه‌هاش در حال تلاشه و اطرافیان به جای کمک این طوری ازش سلب آسایش می‌کنند.

* درآمد اکرام طرحی است در کمیته امداد برای کودکان بدون پدر تحت پوشش کمیته.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، کرج ????  https://t.me/pdvcir

روایت از کرج


??شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانالک تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

خشونت یعنی…

خشونت یعنی برادر ۱۸ ساله ی ۱۲۰ کیلوییت با پاش بکوبه رو پای توی ۳۲ ساله ی ۶۵ کیلویی و جاش درجا دوتا لخته خون برجسته زیر پوستت ظاهر شه و تا دو روز پات اینقدر درد داشته باشه که نتونی حتی رانندگی کنی و بری دکتر برای عکسبرداری که شاید شکسته باشه. چرا؟ چون وقتی با قلدری ماشین رو از مامانت که دیسک کمر داره گرفته و مامانت مجبوره پیاده بره تا آقا گرمش نشه، تو جلوش وایسادی.

خشونت یعنی اینکه مامانت بعد از این اتفاق با نفرت بهت نگاه کنه و بگه تو که اخلاق اینو میدونی، چرا باش بحث می کنی، من نخوام تو ازم دفاع کنی کیو باید ببینم؟ حالا من پیاده میرفتم (با چادر و مانتو و…)

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.