نوشته‌ها

دخترم انگیزه و هدف من برای پاکی است

سارینا کنار در نشسته بود. داشت خوابش می‌برد که پدرش داخل آمد و گفت مادرت کجاست. صدایش آنقدر بلند بود که تنم لرزید. یک‌دفعه سارینا دوید و پشت من قایم شد. مامان چرا من انقدر بدبختم؟ چرا مادر؟ الهی قربونت برم. چرا بابا تو رو می‌زنه؟ من با تعجب فقط به چشمان نگرانش نگاه می‌کردم. حس بدی داشت. درکش کردم. انتظار داشت برایش توضیح دهم. او فقط ۶ سال داشت. من برایش توضیح دادم بیمار است. پرسید چرا؟ یک کم پیچیده است. اعتیاد دارد. فهمیدم حس بدی نسبت به این واژه دارد. پس چرا تو داد نمی‌زنی؟ یک سال بعد…

بدون اینکه بخواهم داشتم فریاد می‌زدم! دوباره سارینا پرید بغلم. تعجب کردم. به چشم‌هاش نگاه کردم. مادر حالا فهمیدم چرا بدبختم. چرا؟ چون بیماری! حس بدی گرفتم. چه بیماری‌ای دارم؟ اعتیاد! در میان بهت و ناباوری خندیدم و بعد گریه کردم از این‌که دخترم بزرگ شده و درکم می‌کند. هم خوشحال شدم و هم ناراحت. حالا فهمیدم چرا دیگر کتک نمی‌خوری. چرا؟ چون عواقب کتک خوردن تو باعث بیماری‌ات شده. باز تعجب کردم. حس خوبی داشتم. درکم می‌کرد. چه توقعی ازم داری؟ مثل بابا نشو. چشم، هرچه تو بخواهی. من مادری که داد بزند را نمی‌خواهم. من مادر معتاد نمی‌خوام. من تو را پاک می‌خواهم. از اینکه انقدر بزرگ شده و درکم می‌کند و دوستم دارد خوشحال شدم و این انگیزه و هدف من برای پاکی است.

به خاطر خودم مادر سالم، خانواده سالم در نتیجه کودک سالم.

روایت رسیده از تهران، کمپ ترک اعتیاد، به کانال کارزار   ‌https://t.me/pdvcir


👈🏽 شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

خشونت کلامی گاهی قطع کردن کلام دیگران و اجازه صحبت ندادن است

من در خانواده‌ای بزرگ شدم که هیچ‌کدام از اعضای خانواده اهل پر حرفی نبودند و من هم یاد گرفتم شنونده خوبی باشم و فقط وقتی حرف مناسبی برای گفتن دارم صحبت کنم و نظر بدهم. اما برعکس همسرم در خانواده پرحرفی تربیت‌شده بود. به جرئت می‌توانم بگویم سه سال اول زندگی انقدر وسط حرفم پرید و جمله‌هایم را جلوتر از من کامل کرد و اجازه نداد خودم صحبت کنم تا جایی که من دچار لکنت زبان شده بودم و کاملا اعتماد به نفسم را از دست داده بودم. سعی می‌کردم حتی وقتی‌که لازم است صحبت نکنم چون می‌دانستم همسرم وسط حرف من خواهد پرید و اجازه نخواهد داد جمله‌ام را کامل کنم. انقدر این رفتار را تکرار کرده بود حتی در جمعی که حضور نداشت همیشه فکر می‌کردم و منتظر بودم کسی حرف مرا قطع کند و اجازه نخواهد داد من حرفم را کامل کنم.

بعد سه سال وقتی حسابی دچار لکنت زبان و افت اعتمادبه‌نفس و افسردگی شدم تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده. تصمیم گرفتم هر وقت این رفتار رو تکرار کرد به او تذکر بدهم. حالا شش سال از زندگی ما می‌گذرد و همسرم تقریبن این رفتار را ترک کرده است.

خشونت کلامی همیشه فحش دادن و تحقیر کردن و ناسزا گفتن نیست. خشونت کلامی گاهی قطع کردن کلام دیگران و اجازه صحبت ندادن است و گاهی هم سکوت و قهر کردن‌های طولانی… دو نفر زیر یک سقف زندگی می‌کنند از یک غذا می‌خورند و در یک مکان می‌خوابند. اما دچار خشونت کلامی با ابزار سکوت و قهر کردن طولانی می‌شوند…

دقیقا همان چرخه‌ای که از اعضای خانواده و والدین به آنها رسیده است و همان رفتارها را تکرار می‌کنند. من از خشونت کلامی می‌نویسم چون وقت آن رسیده که سکوت‌ها شکسته شود. من به جرات می‌گویم بارها و بارها این قهر کردن‌های طولانی را تجربه کرده‌ام. وقتی نیاز به گفتگو و حل مسئله داشتیم همسرم در لاک دفاعی سکوت و قهر کردن فرو رفته و با سکوت‌های طولانی سعی کرده صورت مسئله را پاک کند.

 

 

همسرش از راه‌ خشونت‌آمیز می‌خواهد سند خانه را به نام خود بزند

روایتی كه می‌نویسم مربوط به زنی حدودا پنجاه ساله است كه سه فرزند دارد. زندگی خوبی داشتند تا اینكه همسرش به اعتیاد رو آورد و همه چیز بهم ریخت. سه واحد آپارتمان داشتند كه دوتا از واحدها را در قمار باخت. سند واحد مسكونی سوم كه خانواده‌اش در آن سكونت داشتند به نام همسرش هست و تا امروز از راه‌های خشونت‌آمیز مختلفی سعی كرده كه سند رو به نام خودش برگرداند ولی موفق نشده است. مدتی است كه هزینه‌های زندگی خانواده‌اش را هم پرداخت نمی‌كند. همسرش در بازار دستفروشی می‌كرد الان هم در مترو مشغول دستفروشی لباس است.

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی

@pdvcir

👈🏽 شما می‎توانید تجربیات خود از #خشونت_خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

شوهرم زنی جوان را صیغه کرده است…

روایت اول:‌ زنی ۲۹ ساله هستم که سه فرزند دارم. دو پسر و یک دختر و شرایط مالی خوبی هم داریم و اختلافی با همسرم ندارم. اما چند وقتی بود متوجه رفتارهای مشکوک شوهرم شده بودم تا اینکه متوجه شدم زنی جوان را صیغه کرده است. زن اهل یکی از شهرستان‌های اطراف تهران است. دنبا بر سرم آوار شده است. نمی‌دانم چکار کنم با شوهری که بهم خیانت کرده است و سه فرزندی که دارم.

روایت دوم:‌ من و نامزدم در دانشگاه با هم آشنا شدیم. همکلاسی هم بودیم. دو سالی با هم ارتباط داشتیم تا اینکه تصمیم گرفتیم به صورت رسمی به عقد همدیگر دربیاییم. چند ماهی بعد از عقد متوجه شدم نامزدم به شدت عصبی و پرخاشگر است. حتی چند بار مرا کتک زده است. دو سالی هست که نامزد هستیم ولی دیگر خسته شده ام و نمی توانم این شرایط را تحمل کنم. خوشبختانه خانواده ام حمایتم کردند و درخواست طلاق داده ام.

روایت سوم: خشونت نامحسوس یعنی همسرت تشخیص دهد چه وقت نیاز به پزشک داری. یعنی در اوج افسردگی چون همسرت مراجعه به روانپزشک را بیهوده می‌داند کنج خانه غمبرک بزنی. یعنی دندانپزشک لازم نیست چون شوهرت ضروری نمی‌داند.

روایت چهارم: روايتي كه مي‌نويسم مربوط به خانواده‌اي است كه از نزديك مي‌شناسمشان. خانواده‌اي سه نفره كه مرد خانواده به اعتياد مبتلاست. در گذشته‌ي نه چندان دور، زن فقط از خشونت عاطفي و بي‌محلي همسرش رنج مي‌برد ولي متاسفانه چندوقتي است كه شوهرش ديگر مرتب در محل كارش حاضر نمي‌شود و مسئوليتي را در قبال هزينه‌هاي زندگي برعهده نمي‌گيرد. پسرشان كه در مقطع ابتدايي تحصيل مي‌كند به شدت افسرده شده است و با ديدن خانواده‌هاي شاد در اطرافيان خود و يا روابط خوب پدر و فرزندي ديگران بي اختيار اشك مي‌ريزد. كاش خانواده‌ها قبل از فرزند دار شدن، كمي هم به شرايط زندگيشان فكر مي‌كردند و بعد تصميم مي‌گرفتند.

روایت پنجم: در سال دوم دبیرستان به علت علاقه به رشته‌ای که داشتم تغییر رشته دادم. اما در زمان انتخاب رشته به علت اینکه آن رشته خاص در شهری به غیر از محل زندگی بود پدرم اجازه نداد مجبور شدم رشته‌ای را انتخاب کنم که در محل زندگی خانواده بود.

 

روایت ششم: خشونتی که به من اعمال شده از نظر روحی مورد بی‌احترامی و بی‌حرمتی قرار گرفته‌ام که پس از تحمل بسیار مبتلا به بیماری شدم چون از درون بسیار آزار دیدم. کسی را نداشتم برای گلایه.
خیلی اوقات مورد ضرب و شتم هم قرار گرفتم.

روایت هفتم: همکارم مجبور شده به خاطر پرداخت اجاره و خرجی مشغول به کار شود. و هر لحظه توسط شوهرش چک می‌شود که آیا سرکار هست یا نه (یعنی بهش شک دارد)‌. شوهرش می‌گوید من کار نمی‌کنم و خرجی نمی‌دهم و تو باید همه هزینه‌ها را پرداخت کنی. و اگر دیر در خانه حاضر شود او را کتک میزند.

روایت هشتم: پدر من همیشه سر مادرم داد می‌زد و چون آدم عصبی بود با مادرم با پرخاش برخورد می‌کرد. خیلی سال پیش یادمه که سیلی به گوش مادرم زد.

مادر دوست دخترم، از طرف اطرافیان و دوستانش تحت فشار است که ازداواج کند در حالیکه او به میل خود مایل به ازدواج نیست اما به او این مفهوم را القا میکنند که درصورت ازدواج نکردن ارزش ندارد.

روایت نهم:‌ دوستم محمد به من انتقاد می‌کرد که به خانمت اجازه مسافرت رفتن نده تا خانم من هم تقاضای مسافرت با دوستانش نداشته باشد.

شبنم با شوهرش اختلافات شدیدی داشتند اما به اصرار مادرش بچه دار شد شاید روابطش با شوهرش بهتر بشه

روایت دهم: صدای جیغ و داد زنِ همسایه زیر ضربات مشت و لگد شوهرش كل محله را برداشته بود. من اصلا نمی‌دانم صدا از كدام خانه به گوش می رسید! حدود یك ساعتی بود كه جیغ می كشید. جیغ هایش به ناله های بلند تبدیل شده بود كه صدای فحش و نفرین به شوهرش شنیده شد. خانواده زن بودن كه هراسان خودشان را رسانده بودند تا دختر بیچاره شان را از زیر ضربات نامردی رها كنند.

 

 

 

 

مسائل مربوط به من همیشه بی‌اهمیت بوده

دختر آخر خانواده‌ای پرجمعیت هستم كه هیچ وقت جدی گرفته نشده‌ام. مسائل مربوط به من همیشه بی‌اهمیت بوده و زمانی برای فكر كردن در موردش نبوده. اعضای خانواده هروقت كه دوست داشتند من را بزرگ و خانم به حساب آوردند و هروقت دوست نداشتند، بچه و كم‌تجربه و حتی كم عقل.

هروقت كسی به خواستگاری‌ام می‌آید، كلی عیب و ایراد برایش پیدا می‌كنند و می‌گویند كه اول باید خواهر بزرگ‌تر از خودت ازدواج كند!

همیشه باید حواسم باشد كه خواهری بزرگ‌تر از خودم دارم، همیشه باید احساساتم را مهار كنم. كار به جایی رسیده كه بعضی از اقوام هم به خودشان اجازه می‌دهند و این حرف را برایم تكرار می‌كنند كه انشالله اول خواهر بزرگ‌تر ازدواج می‌كند و بعد هم تو!

من هیچ تلاشی هم برای ازدواج نمی‌كنم ولی مدام این حرف تكرار می‌شود.

 

دختری در آستانه‌ی سی‌سالگی هستم كه از ازدواج و خانواده و زندگی بیزار شده‌ام.

 

🔆 روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی

@pdvcir

 

👈🏽 شما می‎توانید تجربیات خود از خشونت خانوادگی را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با #کارزار_منع_خشونت_خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

می‌ترسد موضوع را با خانواده‌اش در میان بگذارد

فاطمه تنها دختر خانواده با يكی از اقوام دورشان ازدواج كرد. خانواده همسرش در يكی از شهرهای غربی كشور ساكن بودند كه چند سال بعد از ازدواج فاطمه با همسرش به تهران نقل مكان كردند.

مراسم ازدواجشان با كمترين هزينه برگزار شد تا وام و قرض، شيرينی زندگی دو نفره‌شان را تلخ نكند، غافل ازينكه چه اتفاقاتی منتظرشان است.

چندسالي بعد از ازدواجشان متوجه رفتارهای مشكوك شوهرش شد، پيام‌ها و تماس تلفنی‌های وقت و بی‌وقت؛ درست از زمانی كه مهمونی‌های دوستانه به خانه‌ی فاطمه شروع شد، زن و شوهرهای جوان با تيپ‌ها و اعتقادات مختلف.

شوهرش اوايل كتمان می‌كرد و می‌گفت الكی حساس شده است… اما فاطمه با يادداشت شماره تلفن فرد ناشناس و تماس با او متوجه تمام جريان مي شود.

باورش سخت است كه شوهرش با زنی كه مهمان خانه‌شان بود در ارتباط باشد.

حالا فاطمه می‌ترسد اين موضوع را با خانواده‌اش در ميان بگذارد، چون از طرفی نمی‌خواهد طلاق بگيرد و می‌ترسد رفتار خانواده‌اش با همسرش تغيير كند و از طرفی هم از واكنش همسرش واهمه دارد.

همسری كه در حال حاضر هم خرجی نمی‌دهد و توجهی به زن و فرزند خود ندارد.

 

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

ده سال طول کشیده بود تا همسرش رو متقاعد کنه تا درس بخونه

 

دانشگاه که رفتم خانمی ده سال بزرگتر از بقیه دانشجویان همکلاسیم بود. می‌گفت وقتی که کنکور داده ازدواج کرده و همسرش اجازه نداده که اون موقع به دانشگاه بره، خلاصه ده سال طول کشیده بود تا همسرش رو متقاعد کنه و بیاد دانشگاه الزهرا که یه دانشگاه مخصوص زنانه و الهیات (یه رشته مذهبی) بخونه. شاگرد اولمون بود. خانم خیلی محترمی بود یه بچه ۶ ساله داشت. امیدوار بود سال بعد که میره مدرسه لازم نباشه اونم با خودش بیاره دانشگاه، دستش مینداختیم که بچه تو اول دانشگاه رفت بعد مدرسه. دو سال بعدی رو با برنامه اومد اما همین که ترم ۶ رسیدیم ، یه روز گفت که دوباره حامله است. حالش خیلی وقت‌ها برای دانشگاه اومدن مساعد نبود. اکثرا ۷ ترم دانش‌آموخته شدیم دوستمون مرخصی گرفت. چهار ترم بعد برگشت دانشگاه این بار بچه به بغل، من داشتم ارشد میخوندم که دیدمش.

یه دوست دیگه داشتم یک یا دو ماه بعد از این‌که جواب ارشد اومد و رتبه‌اش ۲۰ شده بود و دانشگاه تهران ارشد قبول می‌شد، حامله شد. مجبور شد دو ترم مرخصی بگیره بچه‌اش فرودرین به دنیا اومد.

یکی از بچه‌های ارشد وقتی اومد حامله بود به زور از جیرفت با قطار میومد تهران، شکمش که خیلی بزرگ شد دیگه برنگشت جیرفت؛ تایم زایمانش فروردین بود! ادامه داد مرخصی نگرفت! بچه رو از جیرفت بغل می‌کرد و میومد دانشگاه. یه خورده که بزرگ شد میسپردش به عمه‌اش و تنها میومد اما همه فکر و ذهنش پیش اون بود. وقتی پروپوزال رو نوشتیم و دیگه واحدی نداشتیم که بریم سر کلاس دیگه ندیدمش تا دوسال بعد. حامله شده بود درست بعد از تایید پروپوزالش، دو ترم مرخصی گرفته بود، یک سال بعد از من دفاع کرد. یعنی فک کنم کلا تو کار دفاع بود.

 

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

 

 

دنیا رو سرم خراب شد

من و نامزدم با هم اختلاف داشتیم. نامزدم عصبی بود و هرچند روز یك بار كارش به بازداشت و زندان می‌كشید. سر آخرین پرونده درگیریش به چهارسال زندان و پنج سال حبس تو یكی از شهرهای جنوبی كشور محكوم شد.

قبل از دستگیریش بهش گفتم كه می‌خوام ازش طلاق بگیرم ولی توجهی نكرد و با پاسپورت جعلی از كشور خارج شد. تو چندماهی كه ایران نبود مدام زنگ می‌زد كه تو هم بیا اینجا تا همین‌جا زندگی كنیم. من قبول نكردم، دوست نداشتم تو ترس و فرار و غربت زندگی كنم.

بالاخره مجبور شد علی‌رغم میل باطنیش به ایران برگرده. قبل از اینكه خودش رو به اداره آگاهی معرفی كنه منو به خانه‌شون دعوت كرد.

روز سیزده بدر بود و خانواده‌اش نبودند. وقتی وارد خانه شدم، یك زن با شرایط نامناسب آنجا بود و نامزدم با صدای بلندی می‌خندید. شرایطش عادی نبود به نظر مست بود.

دنیا رو سرم خراب شد …

كارش یه جورایی تلافی برگشتنش به ایران بود.

متاسفانه هیچ راهی نداشتم چون تو دوره نامزدی باهم رابطه جنسی داشتیم، خانوادم به طلاق راضی نبودند.

حالا دو سال از زندانی شدنش می‌گذره و منتظرم دو سال محكومیت باقی مانده‌اش هم تمام بشه و تبعید پنج ساله‌اش شروع بشه!

 

 روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما هم می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

می‌گفت این رشته‌ها مردونه هستن تو دختری

وقتی ده سالم بود برای عید با مامانم رفتیم خرید، یه جفت نیم‌بوت سفید با پاشنه ولی پاشنه کوتاه گرفتم، رفتیم خونه. تا صبح بابام با مامانم دعوا کرد که این کفش خوب نیست و قرتی بازیه و مخل درس خوندن بچه میشه و … خلاصه وقتی که نتونست هیچ دلیل منطقی برای مخالفت با یه جفت کفش دخترونه، اونم برای شب عید بیاره کار کشید به دعوا. فردا صبح با مامانم رفتیم کفشو پس دادیم و یه جفت کتونی آوردیم! نمیدونم حالا کفش پسرونه شد من درسامو خوندم؟

من خیلی بچه که بودم مامانم موهامو کوتاه می‌کرد، دخترای دیگه با ماماناشون میرفتن آرایشگاه، آرایشگر یا فقط موهاشونو کوتاه میکرد یا شاید یه مدلی هم از کار درمیاورد مثلا مدل موی مصری که خیلی دختربچه‌ها موهاشونو اونجوری کوتاه میکنن یا مدل موی تخم‌مرغی، و …

اما ما هیچ وقت آرایشگاه نمیرفتیم. همسایه‌ها، معلما و بچه‌های دیگه می‌پرسیدن چرا همیشه موهات بلنده؟ دلیلش این بود که بابام اجازه نمی‌داد کوتاهش کنم و به نظرش رفتن به آرایشگاه کار دخترای خوب نبود. اولین بار سوم دبیرستان بودم که رفتم آرایشگاه. دفعه اولم موهامو فقط یه مدل بلند آرایشگر مرتب کرد. دفعه‌های بعد بود که بدون اجازه پدرم کوتاهش کردم و واقعا کوتاه کردم یه مدل کاملا پسرونه! وقتی دید تا چند ساعت با مامانم دعوا کرد ولی نمی‌تونست که موها رو بچسبونه سر جاش!

اول دبیرستان که بودم از طرف دبیرستان یه اردوی دانش‌آموزی رفتیم به یه دبیرستان فنی و حرفه‌ای یا کارو دانش. بعد از اردو نزدیک به ۵۰ درصد بچه‌ها به کارهای فنی علاقه‌مند شده بودن و تو مدرسه تمام مدت حرف از انتخاب رشته و رفتن به همون دبیرستان فنی بود. من هم دوست داشتم مخصوصا اینکه همه دوستام رشته‌های فنی رو انتخاب کرده بودن، ولی پدرم اجازه نداد به نظرش رشته‌های فنی درس خوندنی نبودن! من داشتم از درس خوندن فرار می‌کردم! باید تربیت و ادب و هدایت و خلاصه همه چیزم می‌کرد به زور من رو فرستاد رشته ریاضی! البته بعد از اینکه سیر کتک خوردم رفتم ریاضی. مقاومت ادامه داشت، سال بعدش اجازه داد تغییر رشته بدم برم علوم انسانی! به هر حال حرف حرف پدرم بود، علوم انسانی که فنی نبود تا سالهای بعدش که رفتم دانشگاه هر کی می‌پرسید رشته‌ات چیه قبل از من بابام میگفت حیوانی! می‌گفت این رشته‌ها مردونه هستن تو دختری!

دو تا کتاب تو قفسه کتابها برای من و خواهرام ممنوع بود. اما برای برادرم که البته از ما بزرگترهم بود اشکالی نداشت. ما از لمس جلد اون دو کتاب هم پرهیز می‌کردیم، تابو بود. مادرم بیشتر از یکی از کتابها بدش میومد و حساس بود، برعکس پدرم از اون یکی دیگه، سالها گذشت تا فهمیدم چرا اون دو تا کتاب ممنوع بودن و اختلاف سلیقه والدینم از کجا آب می‌خورد. اون که مورد نفرت مادرم بود رساله بود، درسته توضیح‌المسائل که یکی از مراجع عظام سالها زحمت تدریس و تعلیمش رو کشیده بود چرا؟ چون تو بعضی از بخش‌های کتاب صریحا از جنسیت و روابط جنسی سخن به میون میاد، به نظر مادرم خوندن رساله با این محتوا برای دختر خوب نبود!

اما کتاب تابوی پدرم یه رمان‌گونه بود به نام یوسف و زلیخا که داستان تلخیص شده‌ای از روایتهای قرآنی و سامی درباره زندگی حضرت یوسف (ع) پیامبر خدا بود. چرا؟ چون تو این داستان یه زن بی‌پروا عشق و تنش رو به یه مرد تقدیم میکنه، بدون ترس از عواقب یا شرمندگی از عملش، خلاصه من این دو تا کتابم یواشکی خوندم مثل خیلی کتابهای دیگه که هیچوقت پدر و مادرم نفمیدن چی هستن. درباره هر چی که بودن لازم نبود مورد تایید اونا باشه می‌شد وقتی کسی نبود پنهانی خنده کنیم!

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

روایت یك پزشك از شرح حال یكی از بیمارانش

یك خانم تقریباً ٣٠ ساله بود ولی به سختی یك زن ٥٠ ساله می‌نشست و برمی‌خواست.

به علتِ فراوانی سكس مقعدی دنبالچه‌اش شكسته بود، همچنین دچار هموروئید (بواسیر) و فیشر (زخم مقعد) نیز شده بود. می‌گفت طی این سال‌ها همیشه ناچار بوده به خواسته‌ی همسرش تن بدهد:

«به جز اینكه فقر و كتك كاری‌ها و فریادهایش را تحمل می‌كردم، به تمام خواسته‌های معقول و نامعقولِ جنسی‌اش باید تن می‌دادم. ما توی یك اتاق كوچك می‌خوابیدیم، بارها دختر ده ساله‌ام بیدار شده بود و ما را حین رابطه نگاه كرده بود و باز خوابیده بود!»

حالا در خانه‌ی پدری‌اش زندگی می‌كرد ولی احساس می‌كرد از چاله به چاه افتاده!

اینجا هم از خشونت برادرانش در امان نیست. می‌گفت: «دلم نمی‌خواهد از اتاق ٤-٥ متری‌ام بیرون بیایم و با خانواده روبرو شوم، صبح تا شب همانجا تنها می‌مانم. خانه‌ی خودمان نه تنها دخترم پیشم بود حداقل می‌توانستم گاهی خرید كنم».

پرسیدم چراكار نمی‌كنی؟

گفت: «یكبار جایی سر كار می‌رفتم، شوهرم به محل كارم آمد و با داد و فریاد و فحاشی گفت كه اجازه نمی‌دهم زنم كار كند و آنها هم من را اخراج كردند!»

حالا می‌خواست برگردد و باز با شوهرش زندگی كند…

مبلغی پول نزول گرفته بود تا هم واژنش را تنگ كند و هم روی آلت تناسلی‌اش جراحی زیبایی انجام دهد تا شاید از سكس‌های مقعدی نجات پیدا كند…

در مقابلِ درمان هموروئید و فیشر نیز مقاومت می‌كرد از ترس اینكه مبادا جراحی زیبایی آلت تناسلی‌اش از بین برود!

 

?روایت از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی،‌ https://t.me/pdvcir

شما هم می‎توانید تجربیات خود را از خشونت خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

همسرم من را به باد كتك گرفت كه خانواده‌ات بايد خانه و ماشين بخرند

خواهرها و تنها برادرم ازدواج كرده بودند، خواهر كوچك‌تر از خودم سه تا بچه داشت ولي من هنوز مجرد بودم.

از نظر ظاهری هيچ مشكلی نداشتم ولی به دليل ابتلا به بيماری صرع خواستگاری نداشتم.

سي و دو سالگی خواستگاري داشتم كه از اقوام خيلی دور بود. بهش جواب مثبت دادم ولي چند وقت بعد از مراسم عقد متوجه شدم كه اعتياد به شيشه داره و به خاطر شرايط مالی خوب خانواده‌ام پيشقدم شده. چهارماه بعد از عقد ازش طلاق گرفتم.

يك سال بعد با پسر يكی از اقوام نامزد كردم. چندماه دوره آشنايی‌مون طول كشيد، می‌ترسيدم كه اين آقا هم معتاد باشه. بعد از چندماه بهش جواب مثبت دادم و باهم ازدواج كرديم.

چندهفته بعد از عروسی بهانه‌گيری‌های خودش و خانوادش شروع شد كه چرا جهيزيه‌ات عالی نيست، چرا كادوی پدر و مادرت خوب نبود، چرا خانواده‌ات ماشينت رو فروختن…

همسرم كم كم سركار هم نرفت و گفت بايد خانواده‌ات برام ماشين بخرند.

به خاطر بيماری كه دارم، خانواده‌ام خيلی حمايتم می‌كنند. برادرم ماشين قسطی براي همسرم خريد و پيش قسط اوليه‌اش رو هم خودش پرداخت كرد تا مسافركشی كنه ولی همسرم می‌گفت من مدل اين ماشين رو دوست ندارم و كار نمی‌كنم.

وقتی خانواده‌ام متوجه شدند ماشين رو ازش پس گرفتند. همان شب همسرم و مادرش منو به باد كتك گرفتن كه خانواده‌ات بايد خانه و ماشين بخرن!

الان دو ماهی هست كه همسرم رو ترك كردم و به خانه پدري برگشتم.

تو مدت يك سالی كه ازدواج كردم تمام هزينه‌هاي پزشكی، زيبايی و حتي بيمه‌ام رو هم پدرم پرداخت كردند.

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی،‌ https://t.me/pdvcir

از ترس خودش را در اتاق حبس كرده بود

در خانه محكم كوبیده شد، حسین بود. آنقدر عصبانی بود كه متوجه نگاه‌های فضول همسایه‌ها نبود. مادرش كه در را باز كرد گفت: این دختره‌ی خیره‌سرِ بی آبرو كجاست؟!

سمیه از ترس خودش را در اتاق حبس كرده بود. حسین به محض وارد شدن به حیاط كوچكِ خانه‌ی پدری، تمام شیشه‌های پنجره‌ها را شكست و فریاد زد. دستش زخمی شده بود و خونریزی داشت، ولی برایش مهم نبود الان تنها چیزی كه مهم بود آبروی ازدست رفته‌شان به خاطر ندانم كاری سمیه بود.

بلند فریاد می‌زد كه مهم نیست مردك معتاد است، مهم نیست كه به جرم فروش مواد مخدر زندانی بوده، مهم نیست كه زنش را طلاق داده، حالا كه سمیه او را می‌خواهد خبرش كنید همین امروز بیاید عقدش كند و دست  زنش را بگیرد و از این خانه ببرد. دیگر هم حق ندارد به این خانه برگردد.

مادر در ظاهر ترسیده بود ولی ته دلش راضی بود بالاخره از دست سمیه راحت می‌شد. چندماهی از خودكشی دامادش می‌گذشت، شوهری روان‌پریش و معتاد كه در این سال‌ها باعث عذاب آنها و دخترش شده بود.

سمیه یك سال قبل از خودكشی شوهرش به خانه‌ی پدری پناه آورده بود، ولی حمایتی از آنها ندیده بود. زخم زبان‌های مادر پیرش، نگاه‌های سنگین خواهرها و برادرش، دوری از تنها پسرش كه حالا پدرشوهرش قیمش بود و بی‌پولی او را مجبور كرده بود به مردی اعتماد كند كه بدتر از شوهر تازه فوت شده‌اش بود.

سمیه زانوهایش را بغل گرفته بود و گریه می‌كرد، دلش می‌خواست از اتاق بیرون بیاید و همه بدبختی و بی پناهی‌اش را بر سر برادری كه حالا گوشه حیاط نشسته بود و از شدت عصبانیت نفس نفس می‌زد فریاد بزند.

خودش هم می‌دانست كه از چاله در آمده و به چاه افتاده است، می‌دانست كه زندگی‌اش با سعید دوام چندانی نخواهد داشت. درس نخوانده بود و پدر و مادر پیرش هم اجازه انجام هیچ كاری را به او نمی‌دادند. بعد از خودكشی شوهرش خانواده‌اش را به سختی راضی كرده بود تا خرده‌كارهای خیاط محله را انجام دهد و درآمد اندكی داشته باشد.

سعید را هم چندبار در مسیر خیاط خانه دیده بود.

با صدای بلندِ برادرش رشته افكارش بریده شد، خط و نشان می‌كشید فردا كه به خانه می‌آید سمیه در خانه شوهرش باشد!


روایت رسیده از تهران به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.