۱۷ دی ۱۳۹۶

دخترم انگیزه و هدف من برای پاکی است

من مادری که داد بزند را نمی‌خواهم. من مادر معتاد نمی‌خوام. من تو را پاک می‌خواهم.
۸ دی ۱۳۹۶

خشونت کلامی گاهی قطع کردن کلام دیگران و اجازه صحبت ندادن است

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی
۲ دی ۱۳۹۶

همسرش از راه‌ خشونت‌آمیز می‌خواهد سند خانه را به نام خود بزند

روایتی كه می‌نویسم مربوط به زنی حدودا پنجاه ساله است كه سه فرزند دارد. زندگی خوبی داشتند تا اینكه همسرش به اعتیاد رو آورد و همه […]
۱ دی ۱۳۹۶

شوهرم زنی جوان را صیغه کرده است…

روایت‌های کوتاه از خشونت خانگی،‌ تهران
۳۰ آذر ۱۳۹۶

مسائل مربوط به من همیشه بی‌اهمیت بوده

دختری در آستانه‌ی سی‌سالگی هستم كه از ازدواج و خانواده و زندگی بیزار شده‌ام.
۲۶ مهر ۱۳۹۶

می‌ترسد موضوع را با خانواده‌اش در میان بگذارد

حالا فاطمه می‌ترسد اين موضوع را با خانواده‌اش در ميان بگذارد، چون از طرفی نمی‌خواهد طلاق بگيرد و می‌ترسد رفتار خانواده‌اش با همسرش تغيير كند و از طرفی هم از واكنش همسرش واهمه دارد.
۲۶ مهر ۱۳۹۶

ده سال طول کشیده بود تا همسرش رو متقاعد کنه تا درس بخونه

  دانشگاه که رفتم خانمی ده سال بزرگتر از بقیه دانشجویان همکلاسیم بود. می‌گفت وقتی که کنکور داده ازدواج کرده و همسرش اجازه نداده که اون […]
۱۶ مهر ۱۳۹۶

دنیا رو سرم خراب شد

حالا دو سال از زندانی شدنش می‌گذره و منتظرم دو سال محكومیت باقی مانده‌اش هم تمام بشه و تبعید پنج ساله‌اش شروع بشه!
۱۶ مهر ۱۳۹۶

می‌گفت این رشته‌ها مردونه هستن تو دختری

ما هیچ وقت آرایشگاه نمیرفتیم. همسایه‌ها، معلما و بچه‌های دیگه می‌پرسیدن چرا همیشه موهات بلنده؟ دلیلش این بود که بابام اجازه نمی‌داد کوتاهش کنم و به نظرش رفتن به آرایشگاه کار دخترای خوب نبود.
۱۶ مهر ۱۳۹۶

روایت یك پزشك از شرح حال یكی از بیمارانش

به علتِ فراوانی سكس مقعدی دنبالچه‌اش شكسته بود، همچنین دچار هموروئید (بواسیر) و فیشر (زخم مقعد) نیز شده بود. می‌گفت طی این سال‌ها همیشه ناچار بوده به خواسته‌ی همسرش تن بدهد.
۱۱ مهر ۱۳۹۶

همسرم من را به باد كتك گرفت كه خانواده‌ات بايد خانه و ماشين بخرند

به خاطر بيماری كه دارم، خانواده‌ام خيلی حمايتم می‌كنند. برادرم ماشين قسطی براي همسرم خريد و پيش قسط اوليه‌اش رو هم خودش پرداخت كرد تا مسافركشی كنه
۵ مهر ۱۳۹۶

از ترس خودش را در اتاق حبس كرده بود

سمیه یك سال قبل از خودكشی شوهرش به خانه‌ی پدری پناه آورده بود، ولی حمایتی از آنها ندیده بود. زخم زبان‌های مادر پیرش، نگاه‌های سنگین خواهرها و برادرش، دوری از تنها پسرش كه حالا پدرشوهرش قیمش بود