می‌گفت این رشته‌ها مردونه هستن تو دختری

وقتی ده سالم بود برای عید با مامانم رفتیم خرید، یه جفت نیم‌بوت سفید با پاشنه ولی پاشنه کوتاه گرفتم، رفتیم خونه. تا صبح بابام با مامانم دعوا کرد که این کفش خوب نیست و قرتی بازیه و مخل درس خوندن بچه میشه و … خلاصه وقتی که نتونست هیچ دلیل منطقی برای مخالفت با یه جفت کفش دخترونه، اونم برای شب عید بیاره کار کشید به دعوا. فردا صبح با مامانم رفتیم کفشو پس دادیم و یه جفت کتونی آوردیم! نمیدونم حالا کفش پسرونه شد من درسامو خوندم؟

من خیلی بچه که بودم مامانم موهامو کوتاه می‌کرد، دخترای دیگه با ماماناشون میرفتن آرایشگاه، آرایشگر یا فقط موهاشونو کوتاه میکرد یا شاید یه مدلی هم از کار درمیاورد مثلا مدل موی مصری که خیلی دختربچه‌ها موهاشونو اونجوری کوتاه میکنن یا مدل موی تخم‌مرغی، و …

اما ما هیچ وقت آرایشگاه نمیرفتیم. همسایه‌ها، معلما و بچه‌های دیگه می‌پرسیدن چرا همیشه موهات بلنده؟ دلیلش این بود که بابام اجازه نمی‌داد کوتاهش کنم و به نظرش رفتن به آرایشگاه کار دخترای خوب نبود. اولین بار سوم دبیرستان بودم که رفتم آرایشگاه. دفعه اولم موهامو فقط یه مدل بلند آرایشگر مرتب کرد. دفعه‌های بعد بود که بدون اجازه پدرم کوتاهش کردم و واقعا کوتاه کردم یه مدل کاملا پسرونه! وقتی دید تا چند ساعت با مامانم دعوا کرد ولی نمی‌تونست که موها رو بچسبونه سر جاش!

اول دبیرستان که بودم از طرف دبیرستان یه اردوی دانش‌آموزی رفتیم به یه دبیرستان فنی و حرفه‌ای یا کارو دانش. بعد از اردو نزدیک به ۵۰ درصد بچه‌ها به کارهای فنی علاقه‌مند شده بودن و تو مدرسه تمام مدت حرف از انتخاب رشته و رفتن به همون دبیرستان فنی بود. من هم دوست داشتم مخصوصا اینکه همه دوستام رشته‌های فنی رو انتخاب کرده بودن، ولی پدرم اجازه نداد به نظرش رشته‌های فنی درس خوندنی نبودن! من داشتم از درس خوندن فرار می‌کردم! باید تربیت و ادب و هدایت و خلاصه همه چیزم می‌کرد به زور من رو فرستاد رشته ریاضی! البته بعد از اینکه سیر کتک خوردم رفتم ریاضی. مقاومت ادامه داشت، سال بعدش اجازه داد تغییر رشته بدم برم علوم انسانی! به هر حال حرف حرف پدرم بود، علوم انسانی که فنی نبود تا سالهای بعدش که رفتم دانشگاه هر کی می‌پرسید رشته‌ات چیه قبل از من بابام میگفت حیوانی! می‌گفت این رشته‌ها مردونه هستن تو دختری!

دو تا کتاب تو قفسه کتابها برای من و خواهرام ممنوع بود. اما برای برادرم که البته از ما بزرگترهم بود اشکالی نداشت. ما از لمس جلد اون دو کتاب هم پرهیز می‌کردیم، تابو بود. مادرم بیشتر از یکی از کتابها بدش میومد و حساس بود، برعکس پدرم از اون یکی دیگه، سالها گذشت تا فهمیدم چرا اون دو تا کتاب ممنوع بودن و اختلاف سلیقه والدینم از کجا آب می‌خورد. اون که مورد نفرت مادرم بود رساله بود، درسته توضیح‌المسائل که یکی از مراجع عظام سالها زحمت تدریس و تعلیمش رو کشیده بود چرا؟ چون تو بعضی از بخش‌های کتاب صریحا از جنسیت و روابط جنسی سخن به میون میاد، به نظر مادرم خوندن رساله با این محتوا برای دختر خوب نبود!

اما کتاب تابوی پدرم یه رمان‌گونه بود به نام یوسف و زلیخا که داستان تلخیص شده‌ای از روایتهای قرآنی و سامی درباره زندگی حضرت یوسف (ع) پیامبر خدا بود. چرا؟ چون تو این داستان یه زن بی‌پروا عشق و تنش رو به یه مرد تقدیم میکنه، بدون ترس از عواقب یا شرمندگی از عملش، خلاصه من این دو تا کتابم یواشکی خوندم مثل خیلی کتابهای دیگه که هیچوقت پدر و مادرم نفمیدن چی هستن. درباره هر چی که بودن لازم نبود مورد تایید اونا باشه می‌شد وقتی کسی نبود پنهانی خنده کنیم!

روایت ارسال شده از تهران به کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار @pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *