فهمیدم که زندگی سهم من نیز هست

الان نمیدونم میخوام اینجا چی بنویسم. اصلا چرا باید شروع کنم به نوشتن. شاید بخاطر اینکه با دیدن این کانال حس کردم دنیا خیلی هم جای بدی نیست و یا اینکه آدم های اطرافم خیلی هم خودخواه نیستند و یا اینکه من اولی نبودم آخری هم نیستم.

۱۶ سالم بود. از بچگی با رویای پزشکی بزرگ شدم از ۷ سالگی میدونستم از کتابهام و خودکارم چی میخوام.
معمولا هیچ عروسی ای نمیرفتم و درس میخوندم و هیچ وقت نشد که رتبه دوم باشم همیشه اول بودم تا اینکه بزرگ شدم. تو شهر کوچیک ما رسم بود دختراها میانگین ۱۵ سال ازدواج کنن.
من باوجود خواستگارهای زیاد تا ۱۶ سالگی مقاومت کردم اما ۱۶ سالگی مثل هر بچه جو زده ای بدون حتی یک ساعت فکر کردن فقط با توجه به جو محیطی که توش بزرگ شده بودم ازدواج کردم. اما با تموم خام بودنم هنوزم میدونستم از زندگی چی می خوام و تنها شرط ازدواجم رو ادامه تحصیل گذاشتم. گفتم خونه، پول، مراسم عروسی برام اهمیتی نداره و فقط ادامه تحصیل برام مهمه. خانواده ش مخالفت کردند اما اون من رو کشید کنار و گفت هرچی تو بخوای. مگه تو میخوای با خانواده ام ازدواج کنی. منم چون دوستش داشتم دلم میخواست قبول کنم و باور کنم که میشه.
یکسال بعد ازدواج کردیم.
تابستون بود و من باید پیش دانشگاهی میرفتم.
دوروز بعد عروسی اعلام کرد که اجازه نمیده درس بخونم چون شرایطش جور نیست و خونه نداره و باید باخانواده اش زندگی کنیم.
همیشه میگم سن کم یعنی همین یعنی من نتونستم تصمیم بگیرم و ازحقم دفاع کنم.
شروع کردم به التماس و گریه.
و به همین منوال هرسال کل تابستون برای مهر گریه میکردم….والتماس…تا چند سال گذشت….
پیش دانشگاهی رو به هر زحمتی بود غیر حضوری گرفتم. و بعد ۵ سال به سختی بچه دار شدم.
رتبه ۷ و ۸ کلاسمون همه پزشکی قبول شده بودند. من رتبه اول کلاس بودم بامعدل ۱۹ و نیم.
کسی من رو مجبور به ازدواج نکرد اما من همیشه ترسیدم……هزاران بار تمام بدنم کبود شد…اما ترسیدم
دلم نمیخواست برگردم تا پدرو مادرم ناراحت باشند. چون پدرم همیشه میگفت از رفت وآمد در دادگاه متنفرم.

……حالا که بزرگتر شدم و ۲۵ سال دارم. حالا که مادر یه بچه سه ساله هستم.
فهمیدم نباید در مقابل خشونت ساکت بشینم. من فهمیدم که زندگی سهم من نیز هست ……
اما هنوز هم بعد از خشونت فیزیکی که از سمت شوهرم میبینم به او فرصت میدهم و قسم میخورم که دفعه ی بعد میروم…….
اما حالا پسرم….
من واقعا نمیدونم قبل از به دنیا اومدن پسرم چرا تحمل میکردم، فقط چون سنم کم بود و میترسیدم؟

روایت رسیده به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی: https://t.me/pdvcir/570
?? و شما می‎توانید تجربیات خود را از #خشونت_خانوادگی به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *