این یک روایت ناتمام است

این یک روایت ناتمام و مربوط به چهار سال پیش است. فائزه همکار من بود. گاهی اوقات همسرش یاسر به محل کار ما می‌آمد و به مرور رابطهٔ دوستانه‌ای بین ما شکل گرفت. آنها بعد از ۱۳ سال دوستی با هم ازدواج کرده بودند و به نظر زندگی خوبی داشتند. بعد از استعفای من و رفتنم از آنجا رابطه‌ام با آن‌ها کم شد اما هر چند وقت یک بار می‌دیدمشان و از زندگی‌شان باخبر بودم.

چند وقتی بود که یاسر مواد مصرف می‌کرد اما پراکنده. همه جور موادی هم مصرف می‌کرد؛ متادون، ماری‌جوانا، تریاک… به مرور مصرف موادش بیشتر شد و این باعث بروز اختلافاتی بین یاسر و فائزه شده بود. چند وقتی بود که اصلن خبری از آنها نداشتم تا یک روز فائزه با من تماس گرفت و گفت دیگر با یاسر زندگی نمی‌کند. گفت یک روز یاسر با او درگیر شده و او را به حمام برده و بسته و بعد از دو روز باز کرده.

فردای آن روز باز هم درگیر شده بودند و یاسر با لولهٔ جاروبرقی سر او را شکست و بعد از این اتفاق بود که فائزه سوار ماشین شد و با همان سر شکسته به کرج و پیش خانواده‌اش رفته. می‌گفت از یاسر شکایت کرده و یاسر تمام وسایل خانه و پول پیش خانه و مغازه را برداشته رفته و فائزه هیچ خبری از او ندارد.

از ادامهٔ این داستان اطلاعی ندارم.


روایت رسیده از گیلان به کانال کارزار منع خشونت خانوادگی https://t.me/pdvcir

?? شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *