این اضطراب میوه خشونتی است که از کودکی شاهدش بودم

حالا ۴۰ سال است که باهم زندگی می‌کنند؛ زندگی‌ای که من از وقتی خودم را شناختم می‌پرسیدم مگر می‌شود انتخاب آدم برای زندگی مشترک چنین کسی باشد؟

همیشه صدای داد بابا تو خونه ما بوده و هست. از کوچکترین مسائل عصبی می‌شود و این عصبانیت تا حد جنون می‌رسد. من و برادرم تا سن نوجوانی فقط نظاره‌گر دعواها بودیم و احتمالاً ریز به ریز همه را ضبط کرده‌ایم، چون چیزی نیست که از خاطرمان پاک شده باشد. بزرگ‌تر که شدیم گه‌گاه مداخله می‌کردیم، اما چه فایده؟

الان چند سالی است هردو بازنشسته شده‌اند و خانه‌نشین. بابا برخلاف ظاهر سرسختش خیلی به مامان وابسته است، طوری که به گمان من مامان نباشد امور یومیه‌اش هم لنگ می‌ماند. عاشق میز کارش است. برای خود کنج اتاق گوشه امنی ساخته. نمی‌داند بیرون چه می‌گذرد. بی‌اغراق از صبح سحر تا آخر شب پشت میز نشسته و ترجمه می‌کند. مامان، برعکس، آدم شلوغی بوده همیشه. گرم و خوش‌مشرب. عاشق معاشرت. دور و برش هزار دوست و آشنا دارد. هر روز دلش پر می‌کشد برود بیرون آدم‌ها را ببیند. از خانه زود خسته می شود. بابا با روحیه ای که داشت، از وقتی یادم می آید، همیشه مانع بیرون رفتن مامان می‌شد. قدیم ترها مامان همیشه می‌جنگید برای بیرون رفتن. هربار با ترفندی کارش را پیش می‌بُرد، گاهی با گریه، گاهی با خنده و شوخی، گاهی با مهربانی، گاهی با بی‌اعتنایی، گاهی هم با باج دادن و خدمات اضافی! معمولاً هم مورد آخر صادق بود. حالا دیگر همه آن خدمات شده وظایف روزمره‌اش. اگر نکند بلوایی می‌شود که آن سرش ناپیدا. راستی یادم رفت بگویم، بابا تحصیل کرده هم هست. فلسفه خوانده، دانشگاه سراسری.

این روزها مامان خیلی فرق کرده. خموده شده. هیچ چیز از ته دل خوشحالش نمی‌کند. دیگر دلش به دیدن دوستانش هم خوش نمی‌شود. هرچه من و برادر تشویقش می‌کنیم که تو برو، تو کار خودت را بکن، به داد و بیدادها اعتنا نکن، می‌گوید «مامان جان به دردسر بعدش نمی‌ارزه».

هیچ کس اگر نداند، من می‌دانم که هربار بیرون می‌رود می‌میرد و زنده می‌شود تا برگردد، مبادا بابا قشقرق راه بیندازد. می‌دانم، چون من در آن خانه بزرگ شده‌ام. می‌دانم، چون هرشب با دوستانم بیرون می‌رفتم با دل لرزان برمی‌گشتم.

اضطرابی که در دل ماست را نمی‌شود توصیف کرد. اما من می‌دانم که این اضطراب میوه خشونتی است که از کودکی شاهدش بودم؛ مصداق بارز خشونت کلامی پدر بر ما.

جوانی و شادابی مامان هرگز برنمی‌گرده، روزهای از دست رفته کودکی من و برادرم هم همینطور. پدرم با همه خوبی‌ها و مهربانی‌هایش بذر خشونت را در خانه‌مان کاشت. حالا هر سه ما، هریک به نحوی، در حال مبارزه با آنیم. سالهاست در تلاشیم آسیب‌های ناشی از خشونت را از تنمان پاک کنیم.

من و برادرم چند سالی‌ست رفته‌ایم پی زندگی‌مان. مامان اما هنوز همانجا در آن خانه است…

 

روایت از تهران، کارزار منع خشونت خانوادگی  https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *