این یک روایت ناتمام است
۳ مهر ۱۳۹۶
بیشترین خشونت، گرفتن اعتماد به نفسم بود
۳ مهر ۱۳۹۶

من رو هم مثل این مورچه‌ها از خونه‌ات بیرون کردی

یک سال از من بزرگ‌تر بود. برای عروسی‌اش دعوتمان کردند روستای پدری. دخترعموی پدرم بود، هر بار که به روستا می‌رفتیم از سرو کول هم بالا می‌رفتیم. تازه به سنی رسیده بودیم که باهم درد دل کنیم. ۱۳ سالش بود. وسط سالن نشانده بودنش روی یک صندلی و یکی از اهالی روستا صورتش را بند می‌انداخت. صورت پرمویی داشت و تمام مدتی که موهایش را بند می‌انداختند گریه می‌کرد. آرایشگر به او گفت خوشگلی هم درد داره. او را عقد کردند. فردا در حیاط خانه‌شان مورچه‌هایی را که پدرش سم می‌زد نشان داد و به پدر گفت ببین من رو هم مثل این مورچه‌ها از خونه‌ات بیرون کردی.

به یکسال نرسید که به خاطر مشاجره‌ها و خشونت‌های شوهرش طلاق گرفت. دختر ۱۴ ساله خوشحالی که در عرض یک سال با دنیای عجیبی روبرو شد. حالا ولی ازدواج کرده است و خوشحال است و توانسته درسش را ادامه دهد. اما بقیه دختران آن روستا همان‌قدر خوش‌شانس نبودند.

 


روایت از ساوه https://t.me/pdvcir

👈🏽 شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا آنها را با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشر کنید.

-->