بدون فعال‌سازي جامعه مدنی، انتظار بهبود وضع زنان خطاست/ گفت‌وگو با سعید مدنی قهفرخی
۴ مرداد ۱۳۹۶
به دنبال جمع‌آوری امضا در مخالفت با ازدواج کودکان، تعداد امضاها از مرز ۲۰۰۰ گذشت
۲۲ مرداد ۱۳۹۶

داستانی از فرهنگ خشونت خانوادگی/ برگردان: شمیم شرافت

کارزار منع خشونت خانوادگی: پادما حدود ۲۲ سال دارد. پیش از ۱۸ سالگی ازدواج‌کرده و دو فرزند کوچک دارد. خانواده‌ی او برای «نگهبانی» به مجتمع مسکونی ما نقل‌مکان کردند. اولین باری که او را دیدم به نظرم آدم کنجکاوی آمد که تلاشی هم برای پنهان کردن آن نمی‌کرد. او از من پرسید چرا باوجوداینکه ازدواج‌کرده‌ام فرزندی ندارم. او مشخصاً می‌دید که من خیلی از او بزرگ‌تر هستم و بیش‌تر اوقات روز هم در خانه‌ام.

او از من پرسید که چرا مانگالسوترا[۱] (گردنبندی که زنان متأهل در هند می‌اندازند) ندارم و من برایش توضیح دادم. او هم نهایتاً تصدیق کرد که این گردنبند را بخاطر توقع دیگران از او می‌اندازد.

من او را برای خدمات خانه استخدام کردم و این‌گونه می‌توانستیم باهم پیرامون برخی مسائل مشترک در طول کار او صحبت کنیم. تا اینکه یک‌شب او را گریان دیدم. دخترش نیز روی پاهایش گریه می‌کرد. با پرسش از او فهمیدم که شوهرش به خاطر اینکه پادما نمی‌دانسته چطور با تلفن کار کند او را با چوب زده است. دستش اندکی متورم و زخمی شده بود.

آن‌وقت بود که توضیح داد این اولین بار نیست که چنین اتفاقی برای او افتاده است. او خیلی قبل‌تر حتی زمانی که حامله بود کتک‌خورده بود. زمانی که من از او خواستم تا شکایت‌نامه‌ای تنظیم کند به نظر بی‌میل می‌آمد.

من و شوهرم، همسرش را که مسئول مراقبت شب منطقه بود، فراخواندیم. اول نیامد، بعداً هم از پاسخ دادن به سؤالات ما طفره رفت. او شرمنده نبود و فکر می‌کرد این حق او بوده است که همسرش را بزند. او به ما گفت که این به ما مربوط نیست. ما به پادما گفتیم حتماً باید شکایت‌نامه‌ای برای امنیت خودش تنظیم کند.

ما با موافقت پادما با پلیس تماس گرفتیم. مشخص شد که او پیش‌تر با مادرش نزد پلیس رفته است اما پلیس به این زوج مشاوره داده و آن‌ها را به خانه فرستاده است.

پاسگاه ابتدا دو گشت پلیس را فرستاد که از ما پرسیدند: «آیا ما باید او را فقط بترسانیم یا به پاسگاه پلیس ببریم؟» ما به آن‌ها گفتیم که طبق قانون رفتار کنند.

یک سری سؤال‌ها، درخواست عذرخواهی و یک سیلی سریع پس‌ازآن باعث شد آن‌ها متوجه شوند که نگش (شوهر پادما) همچنان برایش مهم نیست. آن‌ها به ما گفتند که او را به پاسگاه پلیس می‌برند. ما به همراه پادما و کودک یک‌ساله و خواهرش به دنبال آن‌ها رفتیم. اولین بازرس شیفت که ما ملاقات کردیم «بازجویی» را شروع کرد. بعدازاینکه از پادما علت کتک زدن شوهرش را پرسید، با سؤال‌های بیش‌تری ادامه داد:

«آیا او مشروب می‌خورد؟ کار نمی‌کند؟ خرجی خانه را نمی‌دهد؟»

«او مشروب نمی‌خورد. کار می‌کند و خرج خانه را می‌دهد.»

«آیا این ازدواج بر پایه‌ی عشق است؟»

«بله»

«مشکل اینجا است.»

پلیس دیگر نیز نگرشی مشابه داشت.

«چرا او تو را کتک زد؟»

«من نمی‌توانستم تلفن را خاموش‌کنم.»

نگش: «او به من گوش نمی‌دهد. به من می‌گوید غذایم را خودم بکشم.»

پلیس: «شما باید به شوهرت درست خدمات بدهی. این‌یک مسئله‌ی خانوادگی است. بگذارید بیش از این جلو نرویم.»

پلیس دیگری هم برای من توضیح داد که نوع ازدواج من با پادما متفاوت است و نباید هر دو را یکسان بسنجم. همچنین همه یک سؤال یکسان داشتند: «شما به چه جامعه‌ای تعلق دارید؟» و یک پیشنهاد مشترک: «بگذارید که ما به آن‌ها مشاوره بدهیم و بفرستیمشان خانه».

هر بار که من به آن‌ها می‌گفتم این‌یک مورد خشونت خانوادگی است، آن‌ها یک سیلی به گوش مرد می‌زدند تا من آرام شوم. هیچ‌کدام از آن‌ها حتی به خود زحمت نداد تا تفاوت بین قانون شهروندی مربوط به حمایت از زنان در برابر خشونت خانوادگی و قانون جزایی مربوط به حمایت از زنان در برابر خشونت خانوادگی زمانی که اقدامی غیرقانونی علیه شاکی صورت گرفته است (من بعداً این‌ها را از اینترنت فهمیدم) را توضیح دهد.

ما به آن‌ها یادآوری کردیم که پلیس پیش‌تر به این زوج «مشاوره» داده است و هیچ ثمری نداشته. به همین دلیل آن‌ها قبول کردند تا شکایت‌نامه‌ای تنظیم کنند. من نامه‌ای از طرف پادما نوشتم با این محتوا که او به شدت نیاز به پایان خشونت دارد.

بازپرس شیفت شکایت‌نامه را خواند و از ما خواست بخشی را که گفته بود او با چوب کتک‌خورده است حذف کنیم.

«این ممکن است منجر به یک مورد جنایی شود.»

«اما این دقیقاً همان کاری است که او کرده است؟»

بعد از شک و دودلی بسیار، او برگه‌ی کاغذ را برداشت و از ما خواست تا دوباره فردا صبح برای شکایت بازگردیم.

پادما ساعت ۹ صبح آمد و به من گفت که نمی‌خواهد شکایت را ادامه دهد. آن‌ها مجلسی خانوادگی در روستا داشتند و شوهرش باید آنجا می‌بود. زمانی که ما به پاسگاه پلیس رفتیم، پلیس شیفت دیگری به ما گفت که فکر می‌کند مشکل اصلی بین این زوج این است که شوهر می‌خواسته آن‌ها در روستا بمانند درحالی‌که زن قصد زندگی در شهر را داشته است. من دوباره تکرار کردم که این‌یک مورد خشونت خانوادگی است.

او شکایت را پس گرفت و ما به خانه بازگشتیم تا زندگی معمولی را ادامه دهیم. شوهرش باوجوداینکه صبح رفته بود تا دیروقت بازنگشت. مشخص شد او چرخی در شهر زده، شام را با دوستانش خورده و دیروقت به خانه بازگشته است.

آن بعدازظهر مالکان خانه از پادما و همسرش خواستند تا خانه را ترک کنند چراکه «پای پلیس را به مجتمع بازکرده بودند». ما هزینه‌ی خرید یک تلفن همراه به همراه تمام شماره‌های لازم شامل شماره‌ی محل نگهداری زنان را به او دادیم.

آن‌ها رفتند و من به مدت دو ماه خبری از او نداشتم. از خواهرش که گه گاهی ماجرا‌هایی به من می‌گفت، درباره‌ی او پرس‌وجو کردم. یک ماه پیش، او دوباره با شوهر و بچه‌هایش بازگشت. دوباره‌ کارش را می‌خواست و من هم موافقت کردم.

هر وقت که همسرش با من مواجه می‌شود، از نگاه کردن به چشم‌های من پرهیز می‌کند. او نمی‌گذاشت پسرش به مدرسه برود و تأکید داشت که بچه‌ها باید به روستایشان بازگردند.

پادما با صرفه جویی توانست پسرش را به مدرسه‌ی خصوصی کم‌هزینه‌ای بفرستد. او غذا می‌پزد، شست‌وشو می‌کند، از بچه‌ها مراقبت می‌کند، در خانه‌ها کار می‌کند و پسرش را به مدرسه می‌برد و می‌آورد.

این‌طور که به نظر می‌آید، شوهرش اکنون راننده تاکسی است. من نمی‌دانم باید نگران امنیت چه کسی باشیم؟ پادما و کودکانش یا زنی که ممکن است سوار تاکسی آن مرد شود. در پرونده‌های قضایی که چیزی علیه او ثبت‌نشده است.

منبع:

A Story Of The Culture Of Domestic Violence

[۱] mangalsutra

-->