همیشه در معرض خشونت کلامی و تهدیدهای همسرم هستم
۳ مرداد ۱۳۹۶
داستان منصوره
۳ مرداد ۱۳۹۶

داستان سیما؛ اگه اجبار نبود، الان هم اون زنده بود و…

این داستان زندگی منه. زندگی‌ای که پر از پستی و بلندی بود. الان که بهش نگاه می‌کنم افسوس می‌خورم. در اوج جوانی و زیبایی برام حکم مرگ صادر شد بدون اینکه فکر کنن چرا این اتفاق برای من افتاد.

تو یه خانواده نسبتا شلوغ به دنیا اومدم. بچه آخر بودم بعد از سه پسر و دو دختر  بچه شادی بودم و ته تغاری خانواده. رابطه خوبی با برادرم داشتم که ۴ سال از من بزرگ‌تر بود و تمام وقت با هم بازی می‌کردیم. کم‌کم که به سن مدرسه رسیدم سختگیری خانواده بیشتر شد. کلاس سوم بودم که خواهر بزرگم رو وادار به ازدواج کردن از همون زمان ترس اینکه این بلا سر منم بیاد باهام بود.
خانواده‌ام نمی‌خواستن بپذیرن که من شخصیت مستقلی دارم و چیزی که اونها می‌خوان نمی‌‌تونم باشم، آروم مطیع بدون حق تصمیم گیری. دیگه حتی برادرم هم هر روز من رو دعوا می‌کرد که چرا کارهای شخصی اون رو انجام نمی‌دم. دیپلمم رو که گرفتم دلم می‌خواست یه شغل داشته باشم ولی از نظر خانواده این غیرقابل قبول بود که دخترشون شاغل باشه.
۱۹ ساله بودم که یه خانواده برای خواستگاری اومدن. قبل از اون خواستگارهایی داشتم که صلاحدید خانواده این بود که مناسب نیستن. ولی این آخری باب طبع بود و جواب مثبت دادن. هر چه هم که من گفتم که حسی بهش ندارم گفتن بعدا احساس علاقه به وجود میاد. دوران نامزدی خوبی نداشتیم. بحث زیاد بود. فرهنگ‌های متفاوتی داشتیم  و وقتی که به مادرم گفتم که تفاهم نداریم طوری رفتار کرد که انگار بزرگترین گناه رو انجام دادم. با همه فراز و نشیب‌ها ازدواج کردیم. دوران نامزدی خیلی کوتاه بود کلا ۴ ماه و نتونستیم بهم نزدیک بشیم و شاید بعد از ازدواج این فاصله بیشتر هم شد.
هر روز بحث و دعوا، هر دو جوون و بی‌تجربه. کم‌کم بحث‌ها به کتک‌کاری ختم می‌شد. گاهی بعد از دعوا مجبورم می‌کرد با او رابطه جنسی برقرار کنم. حالم بد می‌شد و بعد رابطه به حمام می‌رفتم و چند بار تمام بدنم رو می‌شستم.

یک سال از ازدواجمون گذشته بود که اون شب لعنتی رسید، باز هم دعوا و باز هم کتک‌کاری. این بار کارد آشپزخونه رو آورد و گفت که یکی از ما امشب باید بمیریم. کاش گلاویز نمی‌شدیم. وسط این درگیری چاقو به شکمش برخورد کرد. در ظاهر خیلی کوچک و جزئی به نظر میومد غافل از اینکه باعث خونریزی داخلی شده.

بعد از شوک دعوا هم رو بغل کردیم و گریه کردیم، پشیمون از کار جنون آمیزمون. ازش خواستم که بیمارستان بریم اما قبول نکرد و گفت چیز مهمی نیست و حتی به خانواده‌ها هم نگفتیم. تو خونه پانسمان می‌کردیم به امید مداوا. هیچ‌کدوم نمی‌دونستیم اوضاع چقدر وخیمه. حتی به محل کارش زنگ زد و مرخصی گرفت و حتی وقتی پدرش هم زنگ زد بهش چیزی از جریان  دعوامون نگفت. این خود درمانی دوروز طول کشید شب آخر با هم فیلم دیدیم و من خوابیدم و وقتی صبح بیدار شدم متوجه شدم که فوت شده. این شروع کابوس‌ها و بدبختی من بود.

تو ۲۰ سالگی قاتل شدم اونم قاتلِ شریک زندگی خودم. ۷ ساله که دارم فکر می‌کنم چی شد که این اتفاق افتاد. من دانشگاه می‌رفتم دانشجو بودم. باید درسم رو می‌خوندم اما الان توی زندانم و منتظر که ببینم کی بهم می‌گن تاریخ اجرای حکمت رسیده. چون خانواده‌اش راضی به گذشت و بخشش نشدن هنوز. شاید اگه تو یه موقعیت بهتر باهاش آشنا می‌شدم، شاید اگه اجبار نبود، الان هم اون زنده بود و هم من چنین سرانجامی نداشتم.

روایت رسیده به کارزار منع خشونت خانوادگی، زندان قرچک ورامین


توضیح درباره پرونده سیما: در دادگاه اول سیما از اتهام قتل عمد تبریه شد، اما اعتراض خانواده همسرش و عدم تمکن مالی خانواده سیما برای گرفتن وکیل ورق را برگرداند. دیه‌‌ای که وکیل خانواده مقتول مشخص کرد ۴۰۰ میلیون تومان بود. هم اکنون با تلاش‌های یاران نجات و همراهی خیرین و هنرمندان تمامی پول دیه تهیه شده است.

-->