من هم دارم مثل خودشون می‌شم
۳ مرداد ۱۳۹۶
یکی از آن هزاران خاطره را برایتان بازگو می‌کنم
۳ مرداد ۱۳۹۶

زهرا کاملا تنهاست

زهرا نزدیک ۲۵ سال پیش با یاسر ازدواج کرد. دختری روستایی و از خانواده خیلی فقیری بود. یاسر قبل از عروسی از این ازدواج پشیمان شده بود اما به اصرار اطرافیان ازدواج کرد. از همان ابتدا رابطه زهرا و یاسر خیلی سرد بود. البته این سردی از طرف یاسر بود. از همان ابتدای ازدواج برای کار یاسر به ساوه رفتند. بعد از چند سال دختر خاله‌ی یاسر برای کار به همان شهر رفت. چون هنوز خانه نداشت به خانه یاسر رفت. تا چند وقتی پیش آن‌ها زندگی می‌کرد. کم کم رابطه‌ای بین یاسر و دختر خاله‌اش شکل گرفت. بارها پیش آمد که زهرا آن‌ها را در آغوش هم دیده بود. خانه که می‌آمد می‌دید آن‌ها کنار هم خوابیده‌اند. به خانواده یاسر گفته بود اما کسی اهمیت نمی‌داد. به خانواده مریم دختر خاله مریم هم گفته بود اما آن‌ها هرچه قدر تلاش کرده بودند جلو دار مریم نبودند. یک بار با مریم دعوا کرد و مریم او را کتک زد. بعد مدتی مریم خانه‌اش را جدا کرد اما رابطه‌اش با یاسر همچنان ادامه داشت.

بعد از چند سال به دلیل تغییر شغلِ یاسر برگشتند به شهر خودشان. توی زمین پدری یاسر خانه ساختند. بالای خانه پدرشوهرش. رابطه‌ی یاسر و مریم کم کم به هم ریخت. مریم ازدواج کرد. در تمام این سال‌ها یاسر در رابطه جنسی‌اش با زهرا پیشگیری می‌کرد. زهرا خیلی دوست دارد بچه داشته باشد اما یاسر این حق را از او گرفته. ۳-۴ سالی است که یاسر با زنی ازدواج کرده و تقریبا هیچ شبی به خانه نمی‌آید. هرچند روز یک‌بار چندساعتی می‌آید و می‌رود.

زهرا کاملا تنهاست و فقط به خاطر خانه‌ای که دارد هیچ اعتراضی نمی‌کند. معلوم نیست از ازدواج یاسر خبر دارد یا نه؛ اما از ترس آنکه همان سقف بالای سرش را از دست ندهد سکوت می‌کند.

روایت از گیلان، کارزار منع خشونت خانوادگیhttps://t.me/pdvcir


👈🏽شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

-->