فرياد، عصبانيت، توهين، تحقير، تنها قسمت كوچكي از زندگي مادرم بودن
۲۰ خرداد ۱۳۹۶
من ساره اربابی یک ایرانی هستم/ بنفشه جمالی
۲۶ خرداد ۱۳۹۶

عمرم رفت تا طلاق گرفتم

شاید گفتن جریان زندگیم برام سخترین باشە اینو درحالی می‌نویسم کە من مورد خشونت توسط مادر و خواهرانم از دوران کودکی تا بە الان کە ۲۸ سال سن دارم بودم.

می‌رم بە دوران بچگی. دختر کورد دوم خانوادە، آروم، توسری خور، کتک خور، یه جوری که لقب کلفت می‌تونم بدم. فرق گذاشتن بین دو فرزند دختر به چشم می‌خورد منی که فرقی با بزرگتری نداشته ولی بهترین رفاه برای فرزند اول بود. تا چیزی می‌گفتم صداشونو بلند می‌کردند «ساکت شو خواهربزرگه». طبقەی دوم اتاق خواهر بزرگترم بود زمانی چیزی می‌خواست پاهاشو زمین می‌زد کە با من کار دارە چهاردە پلە رو برو بالا در بزن. هر موقع می‌گفت بیاتو می‌رفتم تو اگە هم دیر می‌رفتم بالگد پرت می‌شدم از چهاردە پلە بە پایین. یا سرم می‌شکست یا خون دماغ می‌شدم. همە این بلاها ادامە داشت الانم کە با اینکە ۲۸ سالمە وجود دارە چون بی منطق‌ترین خانواده رو دارم.

در اوج خوشی سن ۲۳ سالگی کە هیچ نوع میلی بە ازدواج نداشتم فکر خیال من واسە ازدواج چیزی دیگەای بود اینا ملاکشون پول، ثروت، ماشین بود دیگه مهم نبود نظر من. نگاهِ «پدرش بمیره کلی ثروت دستت میرسه». به هرشکلی بود به عقدش دراومدم ولی چه شبی شد، انتخاب خودشون از اونا بدتر، عقدەای‌تر، شدە بود لجبازی من باخانوادەم، خانوادە پسرە، عقدە شب عقد، خانوادە منو رو من خالی می‌کردند. من راضی نبودم. می‌خواستم فرداش برم دادگاه واسه طلاق. «نه نکن تو خانواده ما نبوده دختر با لباس سفید میره با کفن برمیگرده».

پسر و خانوداەاش هم از خانوادەی من بدتر، مادرش بەخاطر رفتار پدرش خودسوزی کرده بود. بعد عقد یه سری جریانات واسه عروسی گرفتن پیش اومد که اون موقع فهمیدن منو چقد بدبخت کردن ولی انگار لج کرده بودم با خودم که باید برم حتمن. اینجا بهتره ولی چنان نقاب خوبی داشتن که منِ بچه خام گولشون خوردم، باهاشون رفتم تهران گفتن دیگه عقد شدی کسی نمیتونه آزارت بدە ما پشتت هستیم با کلی آرزو راهی تهران شدم، نتونستم دوام بیارم زنگ زدم بە مادرم کە برگردم گفت راه برگشتی نداری در حالی که خواهرم دومین ازدواجش بود مشکلاتی بیشتری پیش اورد بود. لعنت بە خانوادەای کە فرق میذارن بین بچەهاشون که بعدا بشە عقدە.

فرزند سوم خانوادە ما هم دختر بود کە بزرگ کردنش بە عهدە من بودش. کلا درس خوندن پیش من معنی نداشت، غذا درست کردن خونه تمیز کردن، بچەداری و … با این وضع هم بدون هیچ نوع کلاس تقویتی رفتن، معلم خصوصی گرفتن که واسه خواهرم بود من قبول می‌شدم.

لحظه شماری می‌کردم برگردم، به هر بهانه با هرنوع بدختی بود خودمو رسوندم شهرم. دیگه برنگشتم خونه تهران. درخواست  طلاق دادم در سومین ماه عقدمون، چون خانواده خسیسی بودند مهریه اجرا گذاشتم به دلیل مهریه فراری شد. هر موقع هر لحظه یه شهری زنگ می‌زد تهدید می‌کرد با شمارەهای مختلف تهدید کردن. شمارمو بە پسر دادن حرف‌های زشت زدن و…

دادگاهمون هم اینقدر خوبە امنیت کە من از هرچی مردِ متنفر شدم از منشی گرفتە تا سرباز. مامورا می‌دونستن مشکل داری «بیا با ما دوست شو کارت رو راە میندازیم». نە بگم همە بد بودن، نە ولی اکثرا بد بودن چشمشون دنبال همه کسایی که اونجا واسه درخواست اومده بودن.

چقد کتک دم دادگاه می‌خوردم از خانواده پسر چون رای دادگاه به نفع من بود. مارکِ اینکه با قاضی بودم بهم می‌زدند. سه سال و نیم از بهترین دوران عمرم در مسیر دادگاه تموم شد. بعد کلی دیه کتک کاری، مهریه، نفقه، بعد از دستگیری پسره و زندان افتادن، راضی شد که در قبال بخشش تمام پروندەها، طلاق بده.

عمرم رفت مرداد ماە با زبون روزە بعد نماز صبح خوابم گرفت. زنگ زدن که برید محضر واسه طلاق تمام شد یعنی مشکلات. بعد کلی فحاشی کردن حرف زشت شدن قاضی طلاق بائن رو واسمون صادر کرد گفت موقعی که دوسش نداری راضی به زندگی نیستید یعنی متنفری ازش کراهت داری حکم طلاقتون صادر میشه. چقد خوشحال شدم ازکسی که هیچ نوع حسی بهش نداشتم جدا شدن آزاد شدن تموم شد خدایا شکرت.

نه بدبخت تازه شروع بدبختیه تو این جامعه، از کمربند مردونه می‌ترسیدم چون باهاش کتک خوردم، خودمو خیس کردم، از همه نوع جنس مرد متنفرم بودم، دوسال تمام تحت نظر روانپزشک بودم دارو برام تجویز میکرد، بازم آزار اذیت خانوادم شروع شد، فلان پسر کارمند بانک ازت خوشش اومده ازدواج کن نه نه نه بذارید کسی باشه من دوسش داشته باشم، سرکار میرفتم صبح ساعت شش بیدار، ده شب برمیگشتم فقط از محیط خونه دور بشم.

تا بعد تحت فشار دادن خانوادەم کتک از خواهر خودکشی کردم، حتی بیمارستان هم نیومدن خالم پسرش منو رسوندن، ضربان پایین سه روز تحت نظر با اجبار رضایت مادرم برگشتم که ما آبرو داریم. بگذریم هرچی بگم از خشونت‌های خانودام نسبت بە خودم ادامە دارە شاید بشە طولانی‌ترین داستان واقعی جهان.

الان با ۲۸ سال سن، بعد یکسال آشنایی با پسری کە خودم دوسش دارم با مخالفت کتک، فحاشی الفاظ بدشون مواجه شدم که نه نباید ازدواج کنی کار کن پسر پولداری اومد میتونی ازدواج کنی ولی اینی که دوسش داری نه چون ما دوسش نداریم، حرف گوش کن نیست نوکر ما نمیشه.

 

روایت از کردستان، کارزار منع خشونت خانوادگی، https://t.me/pdvcir


شما می‎توانید تجربیات خود را به صورت حضوری، یا از طریق ایمیل pdvc.ir@gmail.com  یا ادمین کانال تلگرام کارزار https://t.me/pdvci به دستمان برسانید یا این‌که با هشتگ کارزار منع خشونت خانوادگی در شبکه‌های اجتماعی منتشرشان کنید.

-->